خوب تقصیر نویسنده چیست که تو از اساس با هر لهجه ای مساله داری و فارسی صحبت کردن کسی با هر ته لهجه ای که باشد را نمی پسندی و همه ته لهجه ها به یک اندازه برایت کسالت بارند. مگر همه توی این مملکت مثل تو هستند که تا به جایی رسیدی رفتی دکتر و لهجه ات را عمل کردی؟
نویسنده ای آمده و با هزار خون دل خوردن، مجموعه داستانی را به لهجه ای غریب نوشته و دیالوگهایی خلق کرده که فهم آنها بهدقت نظری بی نظیر نیاز دارد و داستانهایش را فضای فرهنگی نامانوسی خلق نموده و لابد منظوری داشته که تو از فهم آن عاجزی این چه اشکالی دارد؟ تو چرا حرص می خوری؟ تو هم دقت کن نمی میری که می میری؟
مگر می شود کتابی چون "دارند در می زنند" "جناب منیرالدین بیروتی" که دوستان و همکارانش – البته نه از روی گاو بندی- در روزنامه های مختلف، با آب و تاب معرفی و ارزیابی کرده اند و همه را به خریدن و خواندش تشویق نموده باشند اینقدرها که تو فکر می کنی بد و ضعیف باشد؟
تقصیر نویسنده چیست که تو با هزار و یک امید و تحت تاثیر همین نوشته هایی که در صفحه ادبی روزنامه ها خوانده ای، کتاب را خریده ای، اما تنها اولین داستان این مجموعه بوده توانسته تا حدودی - و فقط تا حدودی- نظرت را جلب کند و همدلی ات را بر انگیزاند - درست مانند برخی از کاستهای موسیقی که تنها TRACK اولشان ارزش شنیدن را دارد- .
اصلا به تو چه که نویسنده این مجموعه داستان، برای اینکه داستانی مد روزتر نوشته باشد- و نقش خواننده را پر رنگ تر کنند- آنقدر مبهم نویسی کرده که خواندنش کتابش بیشتر به شکنجه شبیه است تا مطالعه. (به قول راننده ترن در فیلم ترن: کبریت ایرانی اینقدر بی خطره که اصلا روشن نمی شه)
لهجه لهجه است دیگر وقتی کسانی می توانند بدان لهجه صحبت کنند حنما کسانی هم پبدا می شوند تا آن را بخوانند ولو اینکه جای فعل و فاعل و قید و صفت و هر چیز دیگری در آن عوض شده باشد.
اصلا نمی دانم که آیا واقعا خواندن این مجموعه داستان که صدها نفر جز تو هم آنرا خوانده و دم نزده اند آنقدر حوصله را سر می برد که آنرا با تمامی قدرت به گوشه اتاق پرتاب می کنی و کتاب به دیوار می خود بر می گرد و افتد پایین کنار میز تلویزیون. - درست مثل فیلم ها- و چند روز بعد هم لعنتی به شیطان می فرستی و کتاب را بر می داری و سعی مجددی می کنی که بخوانی اش و شرش را بکنی و در طبقه ی کتاب های خوانده شده کتابخانه ات جای دهی ولی هنوز چند صفحه ای از کتاب را نخوانده با احساس عجز به سراغت می آید. باز هم عاجز می شوی. عاجز از اینکه مانده ای با کتابی که خواندنش به نیمه رسیده چه کنی. در کتاب طبقه بگذاری اش: خوانده شده ها و یا خوانده نشده ها.

دارند در می زنند(مجموعه داستان)
منیرالدین بیروتی
انتشارات ققنوس
چاپ اول 1386
1650 نسخه
1700تومان
مروری بر آثار صمد بهرنگی / بخش نخست
مقدمه: شاید ضروری به نظر نرسد که اینک چهار دهه پس از مرگ صمد بهرنگی- که مارکسیست بود و ادبیات را نه هنر نوشتن، که هنر مبارزه کردن می دانست- پرداخته و آثارش را مورد موشکافی قرار دهیم. اما چه کنیم که هنوز پس از سالیان سال نام صمد بهرنگی از صفحات ادبیات ایرانی حذف نشده کتابهایش مورد استقبال قرار می گیرد.
صمد بهرنگی در دوم تیرماه سال 1318 در محله چرنداب تبریز به دنیا آمد و پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان، در سال 1334 وارد دانشسرای مقدماتی تبریز شد رفت و از مهرماه سال 1336 معلم شد.
او در سال 1337 برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات انگلیسی در دوره شبانه دانشکده ادبیات تبریز ثبت نام کرد و در سال 1341 فارغ التحصیل شد.
بهرنگی در سال 1339 نخستین داستانش را با عنوان "عادت" منتشر نمود و پس از آن آثار داستانی و پژوهشی مختلفی را به رشته تحریر درآورد که برخی از آنها در زمان حیاتش منتشر شدند.
عاقبت صمد در شهریور 1347 زمانی که هنوز به سی سالگی نرسیده بود در رود ارس غرق شد. پیرامون مرگ صمد حرفهای بسیاری گفته شده که هیچیک از آنها به اثبات نرسیده و مرگ وی همچنان در پس پرده ابهام باقی مانده است.
یکی از مشهورترین روایتها در این باره که گویا توسط آل احمد ساخته و پرداخته شده به مرگ وی توسط ساواک اشاره می نماید و همراهش را مورد اتهام قرار می دهد.
آثار صمد بهرنگی را می توان به سه بخش تقسیم نمود:
الف- ادبیات داستانی
این بخش از آثار صمد شامل قصهای عادت، بی نام، الدوز و کلاغ ها، عروسک سخنگو، کچل کفترباز، پسرک لبو فروش، افسانه محبت، پیرزن و جوجه طلایی اش، یک هلو هزار هلو، بیست و چهارساعت در خواب و بیداری، کوراغلو و کچل حمزه، تلخون، کلاغ ها، عروسکها و آدم ها، ماهی سیاه کوچولو – که معروفترین داستان بهرنگی است- و...می باشد.
ب – ترجمه ها
صمد بهرنگی به ترجمه نیز می پرداخت و علاوه بر ترجمه برخی آثار ترکی و آذری به فارسی چند مجموعه از اشعار پارسی سرایان هم دوره خود را نیز به زبان آذری ترجمه نمود. آثار ترجمه ای بهرنگی عبارتند از: ما الاغ ها، دفتر اشعار معاصر از چند شاعر فارسی زبان، خرابکار، کلاغ سیاهه و...
پ – آثار پژوهشی
صمد بهرنگی در همین دوران کوتاه حیاتش مجموعه ای کم نظیر از آثار تحقیقاتی خود پیرامون مسایل تربیتی و ادبیات آذری و... را به هموطنان خود تقدیم نمود که عبارتند از: کندوکاو در مسایل تربیتی ایران، الفبای فارسی برای کودکان آذربایجان، مجموعه مقاله ها، فولکلور و شعر، افسانه های آذربایجان(دو مجلد)، مثلها و چیستانها، پاره پارچه، مثلها و چیستانها، آذربایجان در جنبش مشروطه، انشاء و نامه نگاری برای کلاسهای 2و3 دبستان.
نکته: در این نوشتار از بررسی ترجمه ها و آثار پژوهشی صمد بهرنگی در می گذریم و صرفا به بخش داستانهای او می پردازیم.
با بررسی آثار داستانی صمد بهرنگی مولفه های زیر در اکثر قریب به اتفاق به چشم می خورد:
1. کودک محوری:
اکثر مخاطبان آثار داستانی صمد بهرنگی و حتا شخصیتهای این داستانها را کودکان تشکیل می دهند. شاید بتوان بهرنگی را نخستین مارکسیستی دانست که ادبیات را به عنوان ابزاری برای ارتباط و آموزش کودکان به کار گرفت.
2. فولکلوریک بودن داستانها:
صمد می دانست داستانهایی که در جغرافیای ذهنی مردم غریب و نا آشنا باشند قادر به تاثیر گذاری بر روی آنان نخواهند بود. از اینرو در پی ریزی داستانهایش از ادبیات فولکلوریک و حماسی آذربایجان بهره برد و بسیار سعی نمود تا از داستانهای بومی که عموم مردم ارتباط خوبی با آنها دارند به عنوان ابزار ایجاد شور و مبارزه استفاده نماید.
3. انقلابی و مارکسیتی بودن:
صمد از داستان به عنوان ابزاری سیاسی – ایئولوژیک استفاده می نمود. البته این مورد تنها خاص او نبود در آن دوره اکثریت قریب له اتفاق داستانسرایان ایرانی ادبیات و داستان را به عنوان ابزاری جهت فعالیتهای تبلیغی و عقیدتی به کار می گرفتند ولی در مورد صمد وجه ایدولوژیک کارها نمایان تر از دیگران بود.
او بر این باور بود که می تواند در قالب داستانهایش به بومی کردن آموزه های مارکسیتی بپردازد و داستان را به دلیل نوع ارتباطی که مردم با آن برقرار می نمودند قادر به ایفای نقشی تاریخی در بسط آگاهی های طبقاتی در میان آنان می دانست در نگره ی او چه بسا داستانی کوتاه قادر باشد برای نوجوانان و مردم کم سواد همان کاری را انجام بدهد که کتاب سترگ کاپیتال برای قشر تحصیل کرده و روشنفکر انجام می داد.
در ادامه تلاش با برخی آموزه هایی که بهرنگی در داستانهای خود سعی در ارایه آن به نوجوانان ایرانی داشته آشنا خواهیم شد.
خواندن برخی کتابها و شرکت در بعضی سخنرانی ها، می تواند مسیر حرکتی انسان را دگرگون سازد. البته نه به این دلیل که آن کتابها و سخنرانی ها پاسخی شایسته در برابر سوالات تو گذاشته اند – همانگونه که دین می گذارد - بلکه بر عکس، درست به این دلیل که سوالات جدیدی را در ذهن ما کاشته اند.
این موجب می شود تا ما حرکنی کنیم و تکانی به خود بدهیم، در مسیر جدیدی بیافتیم، چیز جدیدی را جستجو نمائیم و با چشم اندازی جدیدی روبرو شویم.
"لذت متن" رولان بارت از این دست کتابهاست که اینک به مدد پیام یزدانجو در اختیار ما قرار گرفته است. اعتراف می کنم که این کتاب مرا از پا انداخت و گرفتارم کرد و من، هرچه بیشتر تلاش نمودم، تنها موفق شدم تا به فهمی ناقص، حداقلی و پاره پاره از این کتاب سترگ دست یابم. چنانکه در تمام این مدت، همانگونه یهودیان تورات بر زمین نمی گذراند، لذت متن بر زمین نگذشته ام و هنوز هم ارتباطم با این کتاب برقرار است. کتابی که افقی جدید در برابرم نهاد و مرا به راهی نو رهنمون ساخت.
این را گفتم تا بدانید که لذت متن- به عنوان یک ایده و نه صرفا یک کتاب- تا چه حدی ذهنم را به خود مشغول داشته و در این باب که چگونه ما در موجهه با دو متن "A" و "B" از "A" لذت می بریم و نه از "B" ایده هایی دارم در ادامه با یکی از آنها آشنا خواهید شد.
شاید مسخره به نظر برسد ولی باور کنید که هنوز به دقت نمی دانم که چه تشابهات و تفاوتهایی میان لذت بردن از یک ارتباط جنسی و لذت از خوانش یک متن وجود دارد. اما من برای لذت متن حسابی جداگانه برگشوده ام فراتر از لذت جنسی. لذت جنسی برای من هنوز امر غیر قابل فهم، غیر قابل توجیه، تعریف ناشدنی، و بسیار مبهم است و برایم بیشتر در حکم نوعی معجزه است یا سحر- چه کنم که بیولوژی نخوانده ام و از اینرو نسبت به لذت جنسی جاهلم- اما بر آنم که "لذت" از "خوانش" یک "متن" را نیز نمی توان با فرمولی واحد تحلیل نمود و لذت بردن از متن، شاید میلیونها الگو و فرمول داشته باشد که ما هنوز که هنوز است از آنها بی خبریم اما من معتقدم که یکی از آن فرمولها، "فرمول این همانی لذت است" می باشد.
نمی دانم که آیا هرگز به کاربرد و مکانیسم دکمه هایی که از دو قسمت نر و ماده تشکیل شده اند دقت نموده اید. آنچه در لذت بردن ما از یک متن رخ می دهد شباهت بسیاری به چنین مکانیزمی دارد.
ذهن ما، مجموعه ای است از نیازها، کنش ها، واکنش ها، علایق و سلایق و صدها چیز ناشناخته یا شناخته شده دیگری که در خودآگاه یا ناخودآگاهمان جا خوش کرده و ذهنیتمان را شکل داده و می دهد و اگر میان آن ذهن یا ذهنیت و متنی که می خوانیم یا می بینیم، همسویی وجود داشته باشد، از مواجهه با متن لذت خواهیم برد.
هم از اینروست که ما متنی دنبال می کنیم که همسویی خاصی با ما داشته باشد و متن نا همسو را پس از صفحاتی چند کنار می گذاریم. و اگر خواندنش را ادامه دهیم این خوانش، خوانشی زجر آور و کسالت بار خواهد بود.
هر یک از ما جستجویی داریم، و هر کدام به دنبال چیزی یا کسی در تکاپو هستیم و شاید نسبت به آنچه جستجویش می کنیم آگاهی هم نداشته باشیم و صرفا، چیزی که جستجویش می کنیم در ناخودآگاه ما جا خوش کرده باشد اما هنگامی که مادینگی ذهن ما با نرینه گی موجود در یک متن مواجه می شود، دقیقن در پی این مواجهه است که با خود زمزمه می کنیم:" آه ، خدای من این همان است" و لذت اتفاق می افتد.
در واقع خوانش یک متن، جستجو در آن متن نیز هست و ما با خواندن آن، گمگشته های خود را در متن جستجو می کنیم و چون می یابیمش لذت می بریم.
پس آنچه که با من نسبت دارد لذت بخش است. از همین رو است که چون به سوالم و به نیازم و به کنجکاوی ام پاسخ داده می شود و وقتی که نگاه پرتمنایی نگاهم را پاسخ می دهد لذت می برم.
لذا می توان گفت "کشف کردن" نیز "لذت" است همین که اسراری را می یابی و با امر مجهول و نامکشوفی مواجه می شوی راه می افتی که علت آن را بیابی و کشفش کنی تا آن راز را دریابی لذت می بری و در واقع، ما با کشف به "این همانی" هم می رسیم.
کشف یافتن چیزی است که دنبالش می گشتیم. متن فی نفسه واجد هیچ امر لذت بخشی نیست ما نمی توانیم هیچ متنی را فی نفسه و بالذات لذت بخش بدانیم بلکه متن در مواجهه با ذهنیت من است که لذت بخش می نماید و متن لذت بخش است چون من از آن لذت می برم.
متنی خلق می شود، مولف در تالیف آن منفعل نیست و بر اساس ذهنیت خود خلقش می کند. خلقش می کند تا حرفی بزند معنایی را انتقال دهد ذهنیتی را تکثیر نماید. اما هیچ خواننده متنی و هیچ ذهنی در خوانش آن متن، متن را فارغ از ذهنیت اش نمی خواند از هم اینروست که ذهنیتی متنA را مزخرف و ذهنی دیگر آنرا لذت بخش می داند و رجحانی بر این دو نگره وجود ندارد.
به معنای مندرج در کلمه "وجد" و "واجد" دقت کنید. "واجد" در زبان عرب "یابنده" است و "وجد" به شوق آمدن از یافتن.
نکته: هر گاه در این نوشتار از متن و خوانش آن گفتم مرادم نه "کتاب" و "مطالعه" که تعبیری هایدگری از این دو واژه بود.