تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
حیف پول

راستی چرا برخی از ما جو گیر می شویم و نمی توانیم در موقعیت های مختلف بر خود مسلط باشیم و احساسات خود را مدیریت کنیم؟ این وضعیت موجب خواهد شد که ما نیز هم رنگ جماعت شده و نویسنده ی غیر قابل تحملی را که تقی و توقی خورده و بنا به مصالح سیاسی یا عقیدتی و ... نوبلی دریافت نموده، تا عرش بالا ببریم و کتابهایش را روی چشم بگذاریم. به هر کجا که می رویم و با هر کسی که مواجه می شویم خود را خواننده آثار آن نویسنده معرفی کنیم و به عنوان یک ژست فرهنگی دیگران را نیز به خواندن آثار وی دعوت کنیم.

چرا باور نداریم که بسیاری از برندگان نوبل در حوزه ادبیات، ویژگی خاصی نسبت به دیگران نداشته و در بسیاری از مواقع "فیمینسیت" یا "سوسیالیست" بودن نویسنده یی موجب می شود تا وی واجد شده امتیاز اخذ چنین جایزه ای شود.

پاموک دو سال پیش از سوی آکادمی نوبل برنده جایزه ادبی نوبل شد اما اکنون بسیاری می دانند که آثار وی کمتر واجد ارزشهای ادبی بوده و آکادمی نوبل با اعطای جایزه ادبی خود به پاموک درصدد برآمده بود بدهکاری اش را با او بابت آن چند ماه زندان و چند نامه تهدید آمیز و حمایت نیم بندش از ماجرای قتل عام ارامنه در ترکیه صاف کند.

برای درک مضحکه اعطای نوبل به چنین نویسنده ی میان مایه ای کافی است که نگاهی به کتاب "زندگی نو" اورهان پاموک بیاندازید.  

|+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:40  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

حس ششم

اگر شما هم جزو کسانی باشید که فیلم حسس ششم (Sixth Sense) به کارگردانی ام. نایت شیامالان(M. Night Shyamalan) و بازیگری هالی جوئل اوسمنت - Haley Joel Osment (کول سی یر)، بروس ویلیس(مالکوم) و تونی کالت(لین سی یر)... محصول سال1999 کشور آمریکا را دیده اند، قادر خواهید بود فضایی که حسین مرتضائیان آبکنار در رمان گونه "عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان" ترسیم نموده را درک نمائید.

نویسنده ی این رمان گونه، تلاش نموده تا بدون وارد ساختن آسیبی به قداست شهدای دفاع مقدس، دست به خلق روایتی تازه، غیر تکراری و غیر کلیشه ای از جنگ بزند. او به خوبی توانسته، از عهده خلق چنین رمانی برآید و به جای تکرار روایت اسطوره ای از جنگ، روایت خود را به زیبایی با عنصر خیال گره بزند و داستان منحصر به فردی بیافریند.

اما این کتاب، علی رقم همه ی شایستگی هایش، پس از کسب مجوز انتشار برای سه چاپ، توقیف شده و نسخه های چاپ سوم کتاب هم در انبار نشر نی باقی ماند و اجازه پخش نیافت.

شاید یکی از مهمترین دلایل توقیف کتاب، کسب عنوان رمان برتر سال 1385 از بنیاد گلشیری بود. این جایزه می توانست اعتبار ویژه ای به کتاب داده و زمینه را برای رشد گرایش عمومی نسبت به رمان عقرب... را فراهم آورد.

ممکن است مسوولین فرهنگی و اداره ممیزی کتاب نگران از سکه افتادن روایت رسمی و کلیشه ای از جنگ و پیدایش جریانی هم عرض ادبیات موسوم به دفاع مقدس شده باشند که این چنین رمان حسین مرتضائیان آبکنار را در نطفه خفه کردند.

بی شک توقیف این کتاب اخطار به کسانی است که به جای بیان روایتهایی مبتنی بر تلقی رسمی و حکومتی از جنگ درصددند تا از خطوط قرمز ترسیم شده عبور نمایند.

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:20  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"فقط می توانم پیشنهاد کنم بخوانیدش"

داستانی - مثلا "همین ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" نوشته آن سگ برزیلی که گیتار هم می زند- را می خوانی و پشت سر هم پیرامون کتاب و نویسنده اش روده درازی می کنی. آنقدر می نویسی و صحبت می کنی که خودت خسته می شوی و حوصله بقیه را هم سر می بری.

اما همه ی داستانها از این جنس نیستند و داستانهایی هم وجود دارند که خواندنشان زبانت را بند می آورد و چنان لالت می کند که دیگر نمی توانی تا مدتها جمله ای بنویسی و بر زبان بیاوری. لالِ لالِ لالِ می شوی.

تنها کاری که در قبال عظمت و شکوه چنین داستانهایی از دستت بر می آید، سفارش خواندنشان به دیگران است تا آنها نیز در خوشبختی خواندن چنین کتابهایی با تو سهیم و شریک باشند. وقتی هم که کسی از تو درباره ی داستان یا نویسنده بپرسد تنها می توانی انگشت اشاره را روی بینی پخت خود بگذاری و بگویی "هیس! فقط بخوانش"  

"مثلا برادرم" یکی از همان داستانهایی است که نویسنده آلمانی "اووه تیم" آنرا نوشته و سید محمود حسینی زاد- مترجم نام آشنا و توانمند کشورمان- با رعایت قوانین کپی رایت ترجمه اش کرده است.

کتابی در باب وجدان درد نسل پس از جنگ در آلمان که جنایتهای پدران و برادرانشان برای آنها غیر قابل هضم به نظر می رسد و آنها را نه مامورانی ناچار به جنایت، که شرکاء هیتلر و سهیم در جنایتهای رخ داده در جریان جنگ جهان دوم می دانند.

کتابی ژرف پیرامون چگونگی دگردیسی و تبدیل شهروندانی عادی، به قصابانی خون ریز، یا مجموعه ای از انسانهای بی تفاوت نسبت به همسایگان دیروز خودشان که هر روز توسط اس اس به اردوگاههای مرگ فرستاده می شوند.

به قول الکه هایدن: "کتابی تکان دهنده. بزرگترها باید آن را بخوانند تا از یاد نبرند و جوان ترها برای آنکه برحذر بمانند"

مثلا برادرم

اووه تیم

سید محمود حسینی زاد

نشر افق 1387

تیراژ 2000 نسخه

قیمت 2300 تومان

تعداد صفحات 168 صفحه

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:5  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

در ستایش جنون!!!

دوستی که او نیز چون من، از خرافه، سحر، و شیطان پرستی کوئیلو بیزار است و لابد داستانهایش را قصه هایی پیش و پا افتاده و عوام پسندانه می داند، از من خواسته بود تا به جای گفتن درباره ی آن سگ برزیلی - که گیتار هم می زند-  از خودم بنویسم. این نوشتار، البته در ظاهر یکی از آخرین نوشته هایم پیرامون کوئیلو است اما اگر دقت کنید متوجه خواهید شد که در ستایش دیوانگی بیش از آنکه درباره کودیلو باشد درباره خود من – که مدتها است میان جنون و انتحار دست و پا می زنم-  می باشد.

از نظر من، خودکشی و جنون دو روی یک سکه اند و این دو انتظار کسانی را می کشند که در مواجه با "هست" ها، اصالت را به "باید" های خودشان می دهد. این، آنها را درگیر تعارضی وحشتناک می کند. تعارضی که گاه آنها از روی عجر در برابر تغییر آنچه که هست اما دلخواه نیست به انتحار وا می دارد و گاه به جنونشان می کشاند و راهی دیوانه خانه ی شان می نماید.

کوئیلو در رمان "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" به خوبی این تعارض ها را شرح داده و چگونگی انتحار و جنون را به تصور کشیده است. دیوانگان رمان کوئیلو، مجانینی از سنخ :ملانصرالدین" و "بهلول" دیوانه اند و از آگاهی ویژه ای نسبت به جنون خود برخوردار می باشند. آنها حرفهایی پیرامون بیماری خود می زنند که به شدت حکیمانه و عاقلانه به نظر می رسد.

اهمیت این رمان از آنجا نشات می یابد که کوئیلو آنرا بر اساس مشاهدات خود وتجاربش از بیمارستان روانی – که خود نیز در سه نوبت در ان بستری شده است- نگاشته است.

در نگاه کوئیلو، جنون تعریفی افتخار آمیز دارد و صرفا یک بیماری روانی محسوب نمی شود. او تعارض به وجود آمده میان واقعیت خارجی و ایده آلهای موجود در ذهن بیمار را مهمترین عامل غلطیدن افراد در گرداب هولناک جنون و بیماری های روانی می داند .

او از زبان زدکا، که یکی از بیماران بیمارستان روانی ویلت است جنون را اینگونه معرفی می کند: "... هر کس که در دنیای خودش زندگی می کند دیوانه است. مانند اسکیزوفرنیک ها، روان پریش ها، و شیداها. منظورم اشخاصی است که با دیگران فرق دارند ..."

زدکا با ارایه چنین تبینی پیرامون دیوانگی، تمایل خود را برای تداوم همیشگی آن و حضوری دائمی در دیوانه خانه نشان می دهد چنانکه در بخش دیگری از سخنانش با ورونیکا اظهار می دارد:"...می خواهم همچنان به دیوانگی ادامه بدهم و مطابق رویایم زندگی کنم، نمی خواهم آنطور زندگی کنم که دیگران می خواهند... اینجا{در ویلت} هر کسی می تواند هر چه دلش می خواهد بگوید، هر کار دلش می خواهد بکند، بدون اینکه از رفتارش انتقاد کنند... یک دیوانه خانه جایی {است}که مردم، از گفتن اینکه دیوانه اند خجالت نمی کشند. جایی که هیچ کس به خاطر دیگران از کاری که می کند دست نمی کشد..."

مکانی را تصور کنید که ساکنانش وا نمود می کنند دیوانه اند، تا هر کاری که دلشان می خواهد انجام دهند برای چنین افرادی بیرون رفتن از چنین فضایی به معنای حذف همه آزادی هایی است که دارند.

خروج از ویلت برای ساکنان دیوانه ی این بیمارستان روانی ، به معنای ورود به فضا و دنیایی است که آنها را به دلیل تعارض میان آنچه که دوست دارند و آنچه که دیگران – همسر، فرزندان، همکاران، همسایگان، حاکمیت و جامعه بر ایشان تحمل می کنند خرد کرده و راهی تیمارستان شان نموده است.

"... کسی که یکبار در بیمارستان روانی بوده، به آزادی ای که در جهان جنون وجود دارد خو می کند و به آن معتاد می شود...{در دیوانه خانه} آدم دیگر لازم نیست مسوولیتی بپذیرد، برای بدست آوردن نان روزانه اش بجنگد، از وظایف تکراری این دنیا آزار ببیند. آدم می تواند ساعتها وقتش را صرف تماشای یک عکس یا سر دادن صداهای احمقانه کند. همه چیز تحمل می شود. چون در هر حال این شخص از نظر ذهنی یک بیمار است..."

در نگره ی کوئیلو تعارضی که انسان را در بر گرفته و به او فرصت نمی دهد تا آنگونه که می خواهد زندگی نماید عاقبت او را به جنون رهنمون خواهد شد. جامعه با قدرتی که دارد -با آن رسانه ها و هنجارهایش- در برابر خواست و اراده فرد برای زندگی متفاوت مقابله می کند، بر وی برچسب زده و در نهایت او را راهی دیوانه خانه ها می کند.

چنین انسانی احساس خفقان می کند چون آنچه می کند یا می گوید، نه دلخواه خود، که دلخواه دیگران است. آنچه او انجام می دهد چیزی است که از پیش و بدون خواست وی انتخاب و تحمیل شده است. از اینرو"... مردم وقتی دیوانه می شوند که می خواهند از زندگی روزمره خود بگریزند ... یک بیمار اسکیزوفرنیک، کسی که پیش از آن تمایلی طبیعی به خارج کردن خودش از این جهان داشته، تا اینکه عاملی، که بنابه شرایط فردی، گاهی جدی و گاهی سطحی است، او را وادار به خلق واقعیت ویژه خودش می کند... افرادی که این ضایعه به آنها حمله می کند، اندک اندک تمامی آرزو های خود را از دست می دهند و در طول چند سال، دیگر قادر به ترک جهان خود نخواند بود، همان جهانی که نیروی عظیمی را صرف ساختن دیوارهای دفاعی آن کرده اند تا واقعیت را به آنی که می خواهند تبدیل کنند...."

در نگاه کوئیلو بهنجاری، تن دادن به چیزهایی است که "مرسوم" شده و تحمل نمودن قواعدی است که از سوی دیگران نوشته و تدوین گردیده و به فرد تحمیل می شود:"... بهنجاری صرفا یک نوافق عمومی است، به این معنا که تعداد زیادی از آدم ها  فکر می کنند چیزی درست است و بنابر این آن چیز درست است... هر انسانی موجود منحصر به فردی است، هر انسان، کیفیت ها، غریزه ها، لذتها، و ماجراهای خودش را دارد. با این حال، جامعه همواره یک روش جمعی رفتار را به ما تحمیل می کند و تعجب انسانها از اینکه چرا، باید چنین رفتار کنند هرگز تمام نمی شود..."

بیان این نکته خالی از لطف نیست که شاید بتوان اعتیاد را نیز چیزی هم سنخ جنون و خودکشی دانست. چه در اعتیاد نیز فرد معتاد با استعمال ماده ای توهم زا، سعی در گریز از واقعیتهای تلخ زندگی خویش است. واقعیتهایی که او، خود را در مواجهه  با آنها و تغییر شان عاجز می یابد.

فرد معناد با دود کردن تریاک یا هروئین سعی می کند کمبودها، کم محبتی ها و نداشته هایی را که واقعیت تلخ زندگی او را ساخته اند به فراموشی بسپارد و با دنیایی مواجه شود که در ان، هیچ نشانی از رنج و ترس وجود ندارد.

با مواردی که در بالا گفته شد می توان ادعا نمود که باید جنون در جوامعی که از تحرک اجتماعی بالایی برخودارند و یا از آزادی های لازم برخوردار نیستند بیشتر مشاهده شود.

این مساله صرفا ادعایی بی پایه و اساس محسوب نمی شود و با تکیه به آمار و ارقام موجود می توان آنرا به اثبات رساند چنانکه هم اینک در کشور خودمان بیش از پنجاه درصد مردم و به ویژه جوانان به بیماری های روانی از جمله افسردگی مبتلا شده اند که بی ارتباط با نظام سیاسی و ساختار فرهنگی ما نیست.

در جوامع صنعتی، علا رقم آزادی های فراوانی که در آن جوامع وجود دارد، به دلیل تحرک اجتماعی و تغییرات سریعی که در آن جوامع رخ می دهد نیز شکل وسیعی یافته است. چرا که افراد در این جوامع فرصت نمی یابند تا خود را با شرایط جدید به وجود آمده وفق دهند.

همچنین در جوامعی که مردم، در برزخی از ارزشها و سنتهای سنتی و مدرن قرار گرفته اند و به اصطلاح جامعه در حال گذار خوانده می شوند این مساله نمود جدی تر دارد. مجانین این نوع از جوامع، جوانانی هستند که دلزده از ارزشهای گذشته برای رسیده به هنجارها و ارزشها و شیوه های جدید زندگی در تکاپو هستند و پیرانی که چنان به بنیانهای در حال زوال دلبستگی دارند که در برابر از دست رفتن آنها احساس عجز و یاس می کنند و این آنها را به جنون راهنمایی می کند.

جوامع توتالیتار نیز با تحمیل شیوه ای خاص از زندگی و هنجارهایی که توسط حاکمیت ساخته و تحمیل می گردد و اغلب با اساس و بنیان آن جامعه ناسازگار است به نحوی در به جنون کشانده شده افراد موثر است.

از اینرو برای مواجهه با پدیده هایی چون اعتیاد، خودکشی و جنون، نمی توان به ساختار فرهنگی و سیاسی جوامع بی تفاوت بود و می بایست تغییرات به نحوی انجام پیرد که کمترین تعارض و آسیب را در پی داشته باشد.

انقلابها به این دلیل زمینه ی "اعتیاد"، "جنون" و "خودکشی" را فراهم می آورند که نسبت به واقعیتهای جامعه ی انقلاب زده بی تفاوت بوده و عده ی معدودی که از نگاهی اختصاصی به انسان و جهان برخوردارند از هر ابزاری برای ایجاد تغییرات دلخواه خود در جامعه بهره می گیرند، چیزی که زمینه را برای یک اپیدمی جنون مهیا می سازد.

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

(رمان)

پائولو کوئیلو

آرش حجازی

چاپ بیست و ششم

کاروان 1386

5000 نسخه

2200 تومان

 

 

 

 

پی نوشت:

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 7:47  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

به مرگ تن بدهیم

 "ورونیکا منم، تویی، او ورونیکاست همه ما ورونیکا هستیم"

خودکشی ها را می توان به دو دسته کلی تقسیم نمود: آنهایی که از جنبه هایی عینی برخوردارند مثل خودکشی از روی فقر، بیکاری و... که برای ما ایرانیان ملموس تر و شناخته شده تر است و آنهایی که از جنبه های ذهنی برخوردارند مانند انتحار به مثابه امر فلسفی که در این نوع از خودکشی ممکن است که فردی بی هیچ مشکل مادی و مالی دست به انتحار بزند. عوام - که قدرت درک اینگونه از انتحارها را ندارند-  این نوع از خودکشی ها را ناشی از زیادی خوش بودن می دانند.

کوئیلو در رمان "ورونیکا تصمیم می گیرد"بمیرد به خودکشی، از همین جنبه ی دوم نگریسته و داستان دختری از اسلونیا را روایت نموده که بنابر دلایلی صرفا ذهنی و فلسفی دست به انتحار می زند. "... به خاطر فقدان عشق خود را نمی کشت. و نیز نه به خاطر احساس کمبود محبت از سوی خانواده اش، یا به خاطر مشکلات مالی و یا بیماری غیر قابل درمان..."

تعابیری که کوئیلو در این رمان پیرامون جنون به کار برده، آنرا تا حد افتخاری بزرگ و فضیلت متفاوت بودن و نه بیماری بالا برده، فضیلتی که حتا خود وی را نیز بی نصیب نگذاشت و سه بار راهی تیمارستانش نمود.

ورنیکا دختر جوانی است که به خوبی از زندگی لذت می برد و فارغ از هر دغدغه ای روزگار می گذراند و بی هیچ مشکلی – البته در ظاهر – روزی تصمیم می گیرد که خود را بکشد از این رو قرصها یی را که مدتی قبل برای همین کار تهیه نموده می خورد و در بستر مرگ را انتظار می کشد و لحظه به لحظه افکاری را که در خودکشی اش موثر بوده بازخوانی می کند.

یکی از مسایلی که در خودکشی ورونیکا موثر است زندگی بی خوف و رجاء اوست در واقع زندگی برای او رودخانه ای خالی از تلاطم است که هیچ بیمی و امیدی را در او بر نمی انگیزاند و زندگی اش را بکنواخت نموده است. "... وقتی تقریبا هر چه را که در زندگی می خواست به دست آورد، به این نتیجه رسید که زندگی اش هیچ معنایی ندارد، چون هر روز مثل روزهای دیگر است و تصمیم گرفت بمیرد...".

دلیل دیگری خودکشی برای ورونیکا آینده و یاس او از فردا است در واقع او خود را تسلیم جریانی می داند که انتهایش به پیری و بیماری می انجامد: "... همه چیز در زندگی اش یکنواخت بود و همین که جوانی اش می گذشت، فقط یک راه سرازیر در پیش رویش می ماند، و پیری شروع می کرد به گذاشتن علایم غیر قابل برگشت خودش، شروع بیماری، از دست دادن دوستان. با ادامه دادن زندگی چیز بیشتری به دست نمی آورد، در حقیقت فقط احتمال رنج بردنش بیشتر می شد.

الهیات ورونیکا نیز یکی از مسایلی بود که او را به خودکشی وا می داشت چه او باور داشت که همه چیز با مرگ پایان می یابد:"... تقریبا یقین داشت که همه چیز با مرگ پایان می پذیرد، برای همین خودکشی را انتخاب کرده بود: آزادی مطلق. خاموشی ابدی..."

عدم وجود خداوند.

عدم اعتقاد به خداوند علاوه بر اینکه انسان را در برابر پرتگاهی مخوف که انتهایش پوچی است – درست همان جایی که من الان در آنجا قرار دارم قرار می دهد-  چه همه ما چنان هستی را با خداوند گره زده ایم که عدم وجود خداوند زندگی را برایمان به چیزی پوچ و عبث تبدیل می کند- از اینرو خدا باوری او این بهانه را به او داده تا بی دغدغه ی بازخواست دست به انتحار بزند

ورونیکا حتا در برابر احتمال وجود خداوند باز داستدال می کند که اگر خداوندی هم وجود داشته باشد با ملاحظه وضعیت موجود به ما حق خواهد داد که زمین را زودتر ترک می کنیم و حتا ممکن است از اینکه در دنیا به ما خوش نگذشته شرمنده شده و از ما عذرخواهی نماید: "... اگر خداوند وجود داشته باشد چه؟ هزاران سال تمدن بشر خودکشی را یک گناه بزرگ دانسته بود، توهین آشکار به تمامی ادیان: انسان برای بقا می جنگد، نه برای تسلیم. نژاد انسان باید زاد و ولد کند. جامعه به کارگر نیاز دارد... یک کشور به سربازان، سیاستمداران و هنرمندان نیاز دارد... اگر خداوند وجود داشته باشد، می داند که درک بشر محدود است او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی عدالتی هست. حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجه فاجعه آفرین بوده. اگر خداوند وجود داشته باشد در مورد موجوداتی که تصمیم می گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود، و شاید حتا از اینکه ما را وادار کرده وقت مان را آن جا بگذرانیم، معذرت بخواهد..."

همچنین ورونیکا باور داشت که در صورت وجود خداوند، او خود این وضع را پدید آورده و آنرا بر ورونیکا تحمیل نموده و نسبت بدان آگاهی کامل داشته پس نمی تواند ایرادی بر ورونیکا بگیرد:"...خداوند ورونیکا را با اطلاع کامل از اینکه کارش به خودکشی خواهد انجامید به این جهان فرستاده است و از اعمال او یکه نمی خورد..."

او جهان و آنچه را که در آن اتفاق می افتاد را جهانی احمقانه و لبریز از خشونت می دید و خود را برای تغییر اوضاع آن ناتوان حس می کرد. جهان برای او آنقدر زشت و ناقص بود که او را به ترک جهان تشویق می نمود: "... ورونیکا روزنامه ها را می خواند، تلویزیون تماشا می کرد، و از آنچه که در جهان می گذشت، آگاه بود. همه چیز اشتباه بود و راهی برای تصحیح مسایل نمی یافت... این موضوع به او احساس عجز مطلقی می داد... دقیقا به خاطر اینکه همه چیز را چنان احمقانه یافته بود، دیگر حاضر نشده بود آنچه را زندگی به طور طبیعی بر او تحمیل می کرد، بپذیرد. در دوران بلوغ، فکر می کرد هنوز برای انتخاب زود است، اکنون در دوران جوانی، متقاعد شده بود برای عوض شدن دیر است..."

کوئیلو در ادامه رمان با توجه به آنچه ورونیکا را به انتحار سوق داده حوادثی را برای او ردیف می کند و کسانی را رو در روی او قرار می دهد حوادثی و افرادی که موجبات امیدواری او را فراهم می آورند.

 

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

پائولو کوئیلو

آرش حجازی

چاپ بیست و ششم

کاروان 1386

5000 نسخه

2200 تومان

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:11  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

در ستایش اپرای قورباغه های مرداب خوار

1. بیخوابی هایم در این چند شب گذشته، و کاری طاقت فرسا که هر روز یک تنه انجامش می دهم و این مطالعه سنگین و نوشتن و سرودن و گفتن و... امانم را بریده است.

غروب که از سر کار که بر می گردم و به خود وعده خوابی راحت را می دهم. به خاطر خستگی، گرمایی که مرا در غرقابی از عرق خفه کرده و این سربالایی لعنتی، تقریبا جنازه ام به منزل می رسد خواب مرا دعوت می کند بالشم را جا به جا می کنم و دراز می کشم. خستگی وقتی از حد بگذرد خواب خود شکنجه می شود.

"جناب خواب، اگه اجازه بدید بنده یکی دو تا از قصه های این کتاب اپرای قورباغه های مرداب خوار رو بخونم تا چشمم سنگین بشه قول می دهم که تنها یکی دو صفحه اولش را بخونم".

کتاب را باز می کنم و تازگی اش را بو می کشم. دیروز رفته بودم که برای خودم کفش بخرم اما با چند جلد کتاب به خانه برگشتم. کتاب را که باز می کنم به انتشاراتش نگاه می کنم و با خود فکر می کنم که باید کفشی را که برادرم به من بخشیده برای سومین بار وصله کنم.

شروع می کنم به خواندن کتاب و چنان از خود بی خود می شوم که کتاب را برای روشن کردن شمع می بندم- باز هم برق رفت-  و بعد هم زیر نو شمع کتاب را تا آخر دنبال می کنم. وای که باز هم شرمنده روی این خواب لعنتی شدم.

2. قبل از معرفی کتاب لازم است عرض کنم که انسان پست مدرن، انسانی خاکستری است. چنین فردی، سفید و سیاه محض نمی خواهد از اینرو است که ادبیات پست مدرن نیز ادبیات خاکستری است.

داستان پست مردن اجازه ندارد تا تکلیف همه چیز را روشن کند و نویسنده ی پست مدرن هرگز به خود اجازه قضاوت نمی دهد و سعی می کند تا چنان بنویسد که خواننده هایش  به شیوه ای منحصر به فرد – بر اساس تجاربی داشته اند- با نوشته هایش مواجه شوند. به عبارت دیگر در داستان پست مدرن کار را خواننده تمام می کند و نه نویسنده.

از ویژگی های ادبیات پست مدرن، مبهم بودن آنست. چیزی که خواننده را به فکر فرو می برد و ساخت برخی جنبه های داستان را بر عهده او می گذارد. برای دست یافتن به چنین ابهامی باید کوتاه بنویسیم و خیلی حرفها را نزنیم برخی دیالوگها را حذف کنیم داستان مینیمال اینجوری خلق می شود.

چنین داستانهایی، داستانهای خواننده محورند تا نویسنده محور و این امکان را به خواننده ها می دهد که از ظن خود یار داستان شوند و داستان را از منظر خود شاخ و برگ داده و تکمیل نمایند و از چشم انداز خود بدان نظاره کنند بی هیچ  قضاوتی از جانب نویسنده.  در واقع جذابیت داستان مینی مال هم به چیزی است که ما از آن برداشت می کنیم.

داستان مینیمال پای خواننده را نمی بندد و به خواننده این اجازه را می دهد تا کورمال کورمال پیش رود. مینیمال فضا را به سود خواننده خالی می کند. کلیاتی مبهمی را در اختیار او می گذارد تا او خود جزییات را در ذهن خود جستجو و بازسازی نماید.

خواندن داستان مینی مال کار ساده ای نیست شاید خواننده مجبور شود که برگردد و بارها یک داسان را بخواند و از زوایای مختلفی بدان بنگرد و حتا مجبور شود که بیش از یک داستان معمولی برایش وقت بگذارد.

داستان مینیمال، به عنوان گونه ای نوظهور از ادبیات پست مدرن، داستان کلمه و جملات کوتاه است. در اینگونه داستانها انتخاب جملات کوتاه، به خواننده این فرصت را خواهد داد تا بیشتر درنگ کند و در هر درنگی بیشتر بیاندیشد. خواننده در ادبیات مینیمال دیگر با پارگراف و جمله سر و کار ندارد بلکه با کلمه کار دارد. و حتا ممکن است یک لحظه غفلت و بی محابا گذشتن از یک کلمه ای، به از دست دادن کلیت یک داستان منجر شود. این هم سختی کار نویسنده را نشان می دهد و هم سختی کار خواننده را.

داستان پست مدرن، خواننده را "خر" فرض نمی کند که بخواهد سیر تا پیاز را برایش تعریف کند خواننده مینیمال شاگرد مدرسه ای نیست که بخواهیم با داستان به او جهت بدهیم و تربیتش کنیم.

3. داستان مینی مال در ایران از تاریخ کوتاهی برخوردار است و شاید یکی از جدیدترین شیوه های داستان سرایی در کشور ما محسوب می گردد و کمتر کتابی در این زمینه منتشر شده اما اپرای قورباغه های مرداب خوار یکی از بهترین آثاری است که در این مدت در اختیار خواننده های ایرانی قرار گرفته است و  استقبال خوبی هم از آن شده است. این مجموعه هم از حیث مینی مال بودن و هم از حیث ساختار و محتوا، شاید یکی از بهترین مجموعه داستانها باشد.

4. گاهی رفتن به جایی، دیدن چیزی، ملاقات با عزیزی، گوش دادن به ترانه ای و یا خواندن کتابی تا مدتها ذهن و جان ما را در بر گرفته و احاطه می کند تکان می دهد و چیزی را در درون ما بیدار می کند و مانند موجی پدید آمده از انفجاری بزرگ، پرتابمان می کند به ناکجا آبادی که تنها خودت می دانی و خودت.

اپرای قورباغه های مرداب خوار دقیقن با من یک چنین کاری کرده است. کتابی که در ابتدا به دلیل حجم اندک و نوع ساختارش بیشتر به یک شوخی می ماند تا یک کتاب، اما وقتی که چند صفحه ای از آن را می خوانی گویی همدلی ات را برمی انگیزد و تو را در خود غرق می کند. از اینرو  می خوانی و می خوانی تا تمامش کنی و حتا نور کم فروغ شمع هم نمی تواند تو را از خواندن منع نماید.

5. ممکن است داستانهایی هم در این مجموعه باشند که به نظر پوچ و بی معنا به نظر برسند این در داستان مینیمال امر عجیبی نیست. زیرا این ما هستیم که با ارتباط برقرار کردن با متن با یک داستان مینی مال، بر اساس حدس ها، گمان ها خواسته ها، علایق و سلایق و نیاز های فرهنگی که ما را احاطه نموده اند معنا را به متن تحمیل می نماییم و گاهی اوقات نیز اط تحمیل معنایی بر آن عاجز می مانیم. در داستان مینی مال نویسنده حرف خود را زده و رفته است و اینک نوبت ماست که با متن رو برو شویم.

اپرای قورباغه های مرداب خوار

(داستانهای خیلی خیلی کوتاه)

جواد سعیدی پور

انتشارات کاروان

چاپ اول 1387

2000 نسخه

1400 تومان

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:54  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"من شیفته این شیوه ی روایتم"

من علی رقم علاقه ای که نسبت به برخی ازآثار کوئیلو – همچون "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد"، "شیطان و دوشیزه پریم"، و "کیمیاگر" – دارم، اما همدلی ویژه ای نسبت به او و آثارش در خود احساس نمی کنم و از آن بخش از داستانهایش که به نوعی ترویج خرافه پرستی، سحر و جادوگری و شیطان رستی(به ویژه بریدا) محسوب می شود منزجرم.

در واقع او با دست گذاشتن بر نقطه ضعف انسانها(مذهب یا هر خرافه ی دیگری) و دزدین برخی باورهای ملل مختلف و امتزاج آنها با یکدیگر ( برای نمونه در رمان "بریدا" این باور افلاطون را پیرامون نیمه گمشده ی روح هر فرد و نگاهی که این فیلسوف یونان باستان  نسبت به عشق دارد را می گیرد و با اعتقاد فلسفه های بودایی به تناسخ مخلوط می کند تا چیزی بسازد که نقطه ضعف مردم مذهبی را تحت تاثیر قرار دهد) آثاری عوام پسندانه خلق می نماید.

"ساحره پورتوبلو" نیز در راستای ترویج همان اندیشه های خرافی تدوین شده اما می توانیم این رمان را پس از "کیمیاگر" که دومین اثر داستانی کوئیلو است و از رنگ و بویی ایرانی – اسلامی برخوردار است (چرا که آنرا از مولانا کش رفته است) بهترین رمان این نویسنده برزیلی بدانیم.

آنچه که این آخرین رمان کوئیلو را ویژه ساخته، شیوه ای است که نویسنده برای روایت این رمان به کار گرفته است. شیوه ای که پیش از این، در رمان میرامار نوشته نجیب محفوظ با آن مواجه شده بودم و به شدت مرا تحت تاثیر قرار داده بود.

داستان راوی مستقلی ندارد و هر راوی روایت خود را از ماجرای زندگی و مرگ "ساحره پورتوبلو" ارایه می دهد اما این روایتها- در عین تناقض و تضادهایی که بین شان وجود دارد - در کنار هم، همدیگر را تکمیل نموده و مانند قطعات پازل، یک "کلان روایت" خلق می کنند.

در پایان رمان نیز خوانده غافلگیر می شود و با خواندن روایت آخرین راوی که روایت پلیس رسیدگی کننده به ماجرای قتل "ساحره پورتوبلو" و نامزد نامرئی او است، معلوم می شود که مقتول نمرده است. رازی که آنرا نه هیچیک از راویان که تنها آخرین راوی و خوانندگان کتاب می دانند. 

 

ساحره پورتوبلو

پائولو کوئیلو

آرش حجازی

انتشارات کاروان

چاپ اول 1386

ده هزار نسخه

قیمت 4500 تومان

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:47  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

معرفی دو کتاب: " ملکوت "* و " تاویل ملکوت "**

" ملکوت "، شاید تنها داستانی باشد که بتوان از آن، در کنار " بوف کور " صادق هدایت، به عنوان یکی از ماندگارترین رمان های ایرانی یاد کرد.

بهرام صادقی نویسنده این رمان، گرچه یکی از کم کارترین داستان نویسان ایرانی است، و از وی تنها مجموعه داستان "سنگر و قمقمه های خالی" و رمان "ملکوت" منتشر شده، اما توانسته یکی از ماندگارترین و در عین حال مرموزترین داستانها را خلق نماید.

جالب اینکه به دلیل عدم وجود حواشی مختلف در زندگی نویسنده (مانند صادق هدایت)، زندگی بسیار کوتاهش، محدود بودن آثار به جای مانده از وی، و نیز برگزیدن زبانی رمز آلود و سمبولیک در مهمترین داستانش (یعنی ملکوت)، نامش، آن گونه که شایسته آن می باشد در تاریخ داستان نویسی ایران مطرح نشد و جایگاهی را که باید در میان خوانندگان ایرانی داشته باشد به دست نیاورد.

گفتیم که بهرام صادقی در روایت رمان ملکوت، از شیوه ای سمبولیستی بهره گرفته و همین امر به مانعی در برابر برقراری ارتباط میان متن و خواننده تبدیل شده است. چنانکه خواننده در خوانش متن یا حیران می ماند و یا از ظن خود یار متن شده و دانش ها و داشته های پیشینی خود را بدان نسبت می دهد.

اینکه چرا نویسنده ای چون بهرام صادقی، به برگزیدن شیوه ای سمبولیستی در روایت داستانش می پردازد ممکن است به محدودیتهای سیاسی - اجتماعی کشور در زمان نوشتن داستان برگردد.

بی شک برای فهم صحیح چنین داستان سترگی به تفاسیر و بررسی های عمیق و دقیقی نیاز مندیم که "تاویل ملکوت" از آن جمله اند. غیاثی نویسنده کتاب که پیش از این نیز "تاویل بوف کور" را منتشر نموده با ارایه بخشی از زندگی و دیدگاههای دیدگاهها و دلبستگی های بهرام صادقی، مسایل فنی در داستانهای سمبولیستی و اشاره به داستان بوف کور که صادقی در نگارش داستانش از آن الهام گرفته و نیز توجه به شرایط سیاسی اجتماعی ایران در زمان آفرینش داستان، نکات ارزنده ای را برای فهم داستان در اختیار خواننده ایرانی قرار داده است.

 

*ملکوت – بهرام صادقی – انتشارات کتاب زمان – چاپ هشتم  1386 – 2000 تومان

** تاویل ملکوت – محمد تقی غیاثی – انتشارات نیلوفر – چاپ اول 1386 2700 تومان

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"ماهی ها در شب می خوابند"

"این نوشته نه "نقد" است و نه "تحلیل" – چه من شایسته نقد نوشتن و تحلیل نمودن فرا دستانم نیستم - بلکه صرفا نوشته ای جهت معرفی کتابی ارزشمند است. کتابی که خواندنش وجودم را لبریز لذت نمود،  از همین رو دوست دارم از این طریق آن را به دیگران نیز  پیشنهاد نمایم و چقدر خوب است کتابهایی را که از خواندنشان لذت می بریم به دیگران معرفی کنیم."

درست است اغلب ایرانیانی که در غرب زندگی می کنند، حداقل در عرصه ادبیات حرف چندانی برای گفتن ندارند و حتا نویسندگان ایرانی هجرت گزیده نیز، کمتر از زمان حضور خود در ایران مجال نوشتن می یابند. اما این یک قاعده نیست، و یک جمال زاده برای بطلان این نظریه کافی است.

سودابه اشرفی، قاعده شکنی است که کار نویسندگی را از غربت آغاز نمود. رمان کوتاه "ماهی ها در شب می خوابند" دومین کتاب این نویسنده و نخستین کتاب از او می باشد که در  داخل کشورمان منتشر شده است.

نویسنده کتاب، سال 1338 در تهران به دنیا آمده و نویسندگی را از سال 1990 در آمریکا آغاز نموده و اولین کتاب وی، مجموعه داستانی است با عنوان "فردا می بینمت" که در سال 1999 در آمریکا منتشر شد و ماهی ها در شب می خوابند، به همت انتشارات مروارید و در سال 1383 منتشر شده است. کتابی که در کمتر از دو سال پنج بار چاپ شده و به احتمال قوی ناشر ششمین چاپ آنرا در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه نموده است.

رمان کوتاه "ماهی ها در شب می خوابند" علیرغم حجم اندکش، به دلیل سبک و میزان تاثیر گذاری، جایگاه ویژه ای را در نزد مخاطبان پیدا کرده و توانسته در اندک زمانی، سه جایزه مهم ادبی ایران یعنی "صادق هدایت"، "مهرگان ادب" و "بنیاد گلشیری" را به دست آورد.

یکی از مهمترین ویژگی های کتاب نثری است که اشرفی برای بیان روایت خود برگزیده است. اگر پیش از خواندن این رمان، "شازده احتجاب" گلشیری را خوانده باشید کاملا متوجه قرابتهای نثر این دو رمان خواهید شد. البته این شباهت، به تکرار منجر نشده و چه بسا شیوه اشرفی در "ماهی ها..." به دلیل نزدیکی به ذهن و زبان روزگار ما، زنده تر، جذاب تر و تاثیرگذار تر می دانم و بر این باورم که اشرفی، به نحوی شایسته توانسته سبک گلشیری را با شرایط زمانه ما بازسازی نماید و این، بیانگر توانمندی ها نویسنده کتاب است.

خواننده، در مواجه با روایت اشرفی، آرام آرام و با خواندن سطر به سطر داستان، به کلیت آن پی می برد و داستان، با خواندن چند صفحه یا فصل، خود را لو نمی دهد.

اشرفی، در داستان خود، جزء به جزء ماجراها را شرح نمی دهد و با ارایه تصاویری مبهم و نامنظم از داستان، عرق خواننده را در می آورد و اصلا داستانی "هلو برو تو گلو" نیست.

اشرفی در روایت خود از همان شیوه ای بهره برده که همه ما برای مرور خاطراتمان بهره می بریم. ما هرگز در مرور خاطرات خود در ذهن، از شیوه یادآوری خطی استفاده نمی کنیم و خاطرات را نه بر اساس نظم تاریخی که شیرینی و تلخی، اهمیت و میزان تاثیرگذاری شان به یاد آورده و مرور می کنیم.

اشرفی همین شیوه را برای بیان روایت کتاب برگزیده، چنانکه با خواندن کتاب، احساس می کنی فصل های "پنج"، "شش" و "هفت" می بایست به صورت "هفت"، "پنج" و "شش" تنظیم می شدند و یا فصل "سیزده" می بایست قبل از فصل "دوازده" روایت می شد. همچنین نویسنده در برخی از فصول، ماجراها را از آخر به اول تعریف کرده که این خود، زیبایی خاصی به مطلب داده است. شیوه ای که بسیار با حال  هوای رمانها کوتاه سازگار تر است.

شیوه مینی مالیستی نویسنده در روایت داستان، و ناگفته گذاشتن برخی ماجراها، این فرصت را در اختیار خواننده می گذارد تا بر اساس تجارب، علایق و ذهنیت خود، دنباله ماجرا ها را حدس بزند.

به عنوان مثال نویسنده بخشی از گرفتاری های طلائیه را در ترکیه بازگو می کند و اشاراتی مبهم به اعدام امید می نماید اما جزئیات ماجراها را بازگو نمی کند و به خواننده اجازه می دهد تا فهم و روایت خود را از داستان داشته باشد.

پیرامون این داستان و شخصیتهای آن، مطالب زیادی می توانست از جمله مادری که به دلیل "زن" بودن در جامعه ای سنتی، همواره در "حاشیه" قرار دارد و قربانی است و پدری که با همه سخت گیری اش بر خانواده، خود نیز  قربانی شیوه های ناعادلانه اقتصادی جامعه می شود و قربانیانی که با پافشاری بر بنیانهای سنتی جامعه، زمینه بدبختی خود را فراهم می آورند اما احساس می کنم که فعلا تا همین جا کافی باشد. شاید مجالی فراهم آید و در آینده ای نزدیک، شخصیتهای داستان را نیز به صورتی مستقل مورد ارزیابی قرار گیرد.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط سید حسن کاظم زاده  |