دنیا می تواند ناقص و غیرعادلانه باشد اگر به خدایی باور نداشته باشیم. اما اگر به وجود خدا معتقد باشیم همچون گربه چار دست و پا بر زمین خواهیم افتاد و آسمان و زمین را به هم خواهیم دوخت تا عدالت، نظم و کمال را برای دنیایی که آنرا ساخته دست خدا می پنداریم اثبات نماییم.
ما به عنوان انسان مومن در مواجهه با دنیایی زشت و ناموزون، توجیه می کنیم و وقتی هم که در برابر کوهی از سوالات و شبهات عاجز می شویم به بهشت و جهنم و آخرت پناه آورده و نوید می دهیم که اگر چه در دنیا – به دلیل محدودیتهایش- امکان تحقق عدالت وجود ندارد اما باکی نیست چرا که در ورای این دنیای ناقص، جهان کاملی هست(ناکجا آباد) که فاقد هر گونه محدودیتی است. قلمروی که به خدا تعلق دارد. دنیایی که همه ی کاستی های این دنیا را می توان در آن و از طریق آن جبران نمود.
اما جهانی که عارفان خلق یا صورت بندی می کنند، جهانی به قاعده است و هیچ زشتی در آن دیده نمی شود. در این جهان "زهر باید خورد و انگارید قند" و امور هر قدر هم به ظاهر زشت و ناراحت کننده به نظر می رسند چون از جانب یارند پس زیبا و به قاعده و سراسر عادلانه اند و فهم این مساله جز برای عرفان حضرت حق امکان پذیر نمی باشد.
آنان در تلاشند که از این طریق و با منتسب نمودن جهان به خدا، زشتی ها و رنج های آدمیان را با توجیهاتی مزخرف، زیبا و لذت بخش نمایند.
در مزاق عرفا شکایت از دهر و روزگار جایی ندارد و آنها حتا مرگ عزیزان خود را نیز جلوه ای از رحمت باری تعالی می پندارند و بدان دلخوش اند.
با همه ی این احوال نمی توانم اینقدر احمق باشم که گوش خود را بر این سوال ببندم: هنگام قتل عام یهودیان در کوره های آدم سوزی هیتلر، خدا در کجا و به چه کاری مشغول بود؟
بالا نوشت اول: ابلها، مردا، عدوی تو نیستم، انکار تو ام
بالا نوشت دوم: این مقاله سالها پیش برای انتشار در نشریه الکترونیکی شرقیان نوشته شد و چندی بعد در سایت باشگاه منتشر گردید. اینک سالها پس از انتشار اولیه این مقاله، تصمیم به انتشار مجدد آن در این وبلاگ گرفتم. همچنین ذکر این نکته لازم است که متن حاضر مجددا تصحیح گردیده و سعی شده تا از زواید پیراسته گردد.
سید حسن کاظم زاده
واژهها، ساختار اسرارآميزي داشته و رابطه تنگاتنگي با دنيايي كه در آن متولد شده و زمانهاي كه در آن به سر بردهاند دارند و اگر زماني ناگزير شوند تا از دنيايي كه در آن متولد شده اند فاصله گيرند، فهمشان بسيار مشكل خواهد بود. و عليرقم تلاش دانشمندان و روشنفكران، در ترجمه و توضيحشان، باز هم مردمي كه در دنیایی جداگانه، و تمدن و تاريخ و زمانه اي ديگر زندگي ميكنند، قادر به درك صحيح آنها نبوده و چه بسا درک خاص خود را از آن داشته باشند.
چرا كه اين واژگان غريب، از دنيايي ديگر به ميهماني ما آمدهاند، و به شدت با تجارب تاريخي و فرهنگ حاكم بر زندگي مردماني كه در ميان ايشان متولد شدهاند، رابطه تنگاتنگي داشته و تا از آن چارچوبها و قالبهاي تمدني خارج شوند، معنايشان دیگرگون خواهد شد. در چنين شرايطي، هر ذهني، در تكاپو ميافتد، تا آن واژگان را بر اساس، ذهنيت و تجاربش از تاريخ*، به تحليل و بررسي بنشيند.
بی شک اين واژگان، در ذهن مردمي كه در ساحت ايشان، متولد شدهاند از معناي مشخصتري برخوردار بوده و آن مردمان كه در واقع خويشاوندان آن معاني مندرج در واژگانند، به حقيقت نزديكتر ميباشند.
چرا كه ايشان، همواره با اين واژگان زندگي نموده و آنرا با گوشت و پوست و خون و استخوان خود لمس كرده، و به دركي شهودي از آن واژه دست يافتهاند. آن واژگان محصول همين مردم و برخاسته از نوع زندگي و تجارب تاريخي ايشان ميباشد و جدا از اين تجارب، قابل معنا شدن نيستند.
بسيار اتفاق ميافتد كه اين كلمات به "الضروره" يا "بالعرض" بر ما عارض شده و توسط ما بصورت يك ابزار بكار گرفته مي شود. يادم مي آيد در كودكي، ابزاري يافته بودم كه شباهت زيادي به تفنگ داشت و در عالم كودكي، از آن بجاي تفنگ در بازيهايم استفاده مينمودم. بعدها كه اندكي از كودكيهايم فاصله گرفتم، فهميدم آن وسیله، تكهاي از يك دوش حمام بوده است. ما هنوز هم که هنوز است با بسياري از واژگاني كه از غرب آمده چنين می کنیم.
چند روز پیش، مطالعه مطلبی، خاطره ای را برایم زنده ساخت. چند سال پیش به دوستی برخوردم که در دوره کارشناسی ارشد رشته علوم قرآن و حدیث پذیرفته شده بود. او در این دیدار، نظرم را پیرامون تفسیر ماثور (منقول یا تفاسیری که صرفا با اتکاء به احادیث تهیه و تنظیم شده اند) و تفاسیر عقلانی جویا شد. و من در پاسخ خاطر نشان نمودم که به تفاسیر ماثور اعتقادی ندارم و ما صرفا باید از احادیث باقی مانده به نحوی محدود و کاملا جزیی در تفاسیر خود استفاده کنیم چرا که این کار مانع بهره مندی ما از عقل می شود. و باب عقلانیت را در جهان اسلام تعطیل می کند. خاصه اینکه از نظر من اکثریت قریب به اتفاق این احادیت در زمره اسرائیلیات و جعلیات بوده و فاقد اعتبار اسنادی می باشند.
دوستم که کمی از پاسخم جا خورده بود بر من خرده گرفت که مرا چه شده که دیدگاه خود را در تفسیر کتاب خدا بر دیدگاه عترت رسول گرامی اسلام ترجیح داده ام و مگر حدیث ثقلین را نخوانده یا نشنیده ام که چنین گستاخانه سعی در جدا نمودن کتاب خدا از عترت رسول گرامی اسلام تلاش می کنم و تعطیلی عقل در برابر احادیث باقی مانده از بزرگان عین اسلام و دینداری است.
در جواب عنوان نمودم که من اصلا چنین قصدی ندارم تنها می گویم که اگر قرار باشد با استناد به احادیث، باب عقلانیت در جهان اسلام مسدود شود بهتر آن است که به این احادیث استناد نکنیم و یا به صورتی جزیی از آنها در تفسیر بهره شویم چنانکه از محوریت عقل در تفسیر قرآن کاسته نشود.
آن روز آن مکالمه بدون نتیجه و با اندکی دلخوری از جانب آن دوست عزیز پایان گرفت. اما اگر دوباره آن دوست را با همان سوال ببینم پاسخی دیگر به او خواهم داد و به او خواهم گفت در دنیایی که ما هم اکنون در آن زندگی می کنیم انسان مجبور است که میان دیانت و عقلانبت یکی را برگزیند. و ممکن نیست که ما هم مذهبی باشیم و هم بتوانیم عقلانیتی صرف و فی نفسه از خود ارایه دهیم. و احتمالا رورتی بوده که پیش از این دینداری را پایان عقلانیت عنوان نمو.ده بود.
در واقع تفکر برای انسان مذهبی ابزاری برای اثبات آن چیزی است که قبلا ارایه شده است و چنین تفکری در واقع نوعی توجیه پاسخ هایی که در گذشته ارایه شده است.
اگر در مورد شراب تحقیقی ارایه شود باید توجیه گر حرمت آن باشد و اگر در مورد استمناء کنکاشی انجام می پذیرد صرفا باید بر ناپسند بودن آن بیانجامد. انسان مذهبی، فردی است که جواب سوالهایش از پیش داده شده است و سوال جدیدی هم ندارد چرا که در هراس آن است که مبادا دامان دیانتش به آب "شبهه" تر گردد.
او هر کاری که می کند برای اثبات دیانت خویش است و دغدغه او دغدغه ایمانی است که بدان آویخته شده اند. چیزی که بودش به او امنیت، آرامش و رضایت خاطر می دهد و خلل در آن برایشان از مرگ هم وحشتناک تر است.
تفکر انسان مذهبی تفکری محدود به مرزهایی از پیش تعیین شده است با هدفی که از پیش مشخص و معین شده است. او در تفکر خود تلاش می کند تا ایمانش را به اثبات برساند و تنها نسبت بدان احساس تعهد می کند. هرگز به خود اجازه نمی دهد تا عقلش از مرزهای دینی عبور نماید. عقل در بینش او درنده ای است که باید در قفسی آن را مهار و محدود نمود.
شاید در دین یا افراد دینی تعارفات زیادی پیرامون عقلانیت تفکر و اندیشیدن ارایه می شود اما همواره این تفکرات باید محدود به آیات الهی باشد و به موضوع اندیشه، همچون نشانه ای از جانب خدا نگریسته می شود . در چنین بینشی ایمان مانع تفکر واقعی است و اگر تفکری نیز رقم بخورد برای توجیه پاسخ هایی است که از هزاران سال پیش در اختیار ما بوده اند. در این بینش، همه ی علوم ابزاری می شود برای توجیه دین و اگر باور ندارید کافی است به کتابهای مهندس بازرگان توجه کنید تا تفاوت میان تفکر در دو بینش دینی و غیر دینی را ملتفت شوید.
چرا خوشحال و چرا ناراحت ميشويم، چرا به خاطر ميسپاريم و فراموش ميكنيم؟ چرا با تغيير در محل سكونت، شماره تلفن هاي خانه قبلي خودمان را از ياد ميبريم؟
چرا شماره موبايل دوستي كه درگذشته است را به خاطر نميآوريم و با پايان يافتن خدمت سربازي دوستانمان را از ياد ميبريم؟ چرا چنين اتفاقي ميافتد؟ چرا ما فراموش ميكنيم؟
لغت شناسان، ريشه لغوي انسان را انس ميدانند - چيزي كه اين روزها به شدت كمياب است - اما عرفا البته با اندكي تسامح، انسان را از ريشه نسيان ميپندارند و چه پندار زيبايي.
در سنت ديني نيز به همين دليل - فراموشكاري انسان- پيامبران به عنوان يادآوري كننده – ذاكر- و پيامشان يادآوري - ذكر- معرفي مي شود.
ما ياد مي گيريم و به خاطر ميسپاريم به دليل برخورداري از حافظه و علت مواردي كه در بالا به آنها اشاره شد به وجود نيروي حافظه در انسان باز ميگردد.
البته انسان براي به خاطر سپردن، نيازمند حداقلي از قوه حافظه مي باشد اما ذهن ما آنچه را كه "بايد" به خاطر بسپاريم حفظ ميكند و يادگيري و فراموشي، علاوه بر قوه حافظه از "قوانين" و "مكانيزم"هاي ديگري نيز تبعيت مي كند.
جذابيت، يادگيري است
جذاب چيزي است كه براي ما لذت بخش و دلپذير است و تجربه نشان داده كه به خاطر سپردن آنچه كه جذاب است، راحتتر خواهد بود. درسي كه بدان علاقه داريم، معلمي كه براي ما جذاب است، آدرسي كه براي ما تداعي بخش لذتي بوده و آنچه كه ما را خوشحال مي كند، در يادگيري ما و استحكام آن اثر گذار است.
اما ضروري اين احساس لذت، داشتن نظامي ارزشي است. ما در قالب يك نظام ارزشي است كه خوشحال و ناراحت مي شويم، و دچار لذت يا رنج مي گرديم. البته اين نظام ارزشي، نظامي جهان شمول نيست و براي هر فرد نسبت به فرد ديگر، و هر جامعه نسبت به جامعه ديگر، و هر دوره نسبت دوره قبل و بعدش متفاوت خواهد بود.
انسان با گذر از هر مرحله (مثلا از كودكي به نوجواني)از نظام ارزشي آن دوره فاصله گرفته و به نظام ارزشي دوره جديد نزديك مي گردد. هم از اينروست كه آنچه را در كودكي برايش مهم و با اهميت محسوب مي شد كم كم كناري نهاده و فراموش مي كند.
نكته مهم اينجاست كه برخي از رخدادهاي دوران كودكي، نوجواني، جواني و ميانسالي، حتي با تغيير نظامهاي ارزشي و عبور از مرحله اي به مرحلهي ديگر، در ياد مانده و فراموش نميشود چرا كه آنها، نه ياد سپردهاي معمولي بلكه تجربهاي بنيادين ميباشند و به جزيي از شخصيت ما تبديل شدهاند.
تكرار و عادت، يادگيري است
يادگيري محصول تكرار است و ما آنچه را كه هر روز با آن مواجه ميشويم و يا هر روز براي ما رخ ميدهد ياد ميگيريم. اگر اتفاقي خاص، از برنامه زمانبندي شده خاصي تبعيت نكند به ياد سپرده نميشود اما اگر قرار باشد كه مساله اي تا مدتها در زمان و مكان معيني كه ما شاهد آن هستيم رخ دهد، منجر به ياد گيري خواهد شد.
كارآمدي، سودمندي و نياز، يادگيري است
كارايي يكي از مهمترين و تاثير گذارترين عوامل يادگيري و فراموشي ماست و همين امر است كه انگيزه لازم را، براي به ياد سپردن و يا از خاطر بردن به ما تزريق مي كند.
همانطور كه در زندگي روزمره، آنچه كه به كار مي آيد، در انبار، صندوق و گنجه حفظ مي شود و چيزي كه به كار نمي آيد به زباله داني سرازير مي گردد، در عالم ذهن نيز چنين اتفاقي مي افتد و ما آنچه را كه برايمان ارزش كاربردي دارد به خاطر سپرده و باقي امور را از ذهن بيرون ميريزيم.
حلقه ارتباطي(مربوطيت) يادگيري است
ما همه روزه در خيابان با چهرههاي متفاوتي روبرو ميشويم، ولي چهره آنها را لحظاتي بعد فراموش ميكنيم چرا كه آنها، در حلقهي ارتباطي ما قرار ندارند. اما چهره پدر و مادر، دوست يا معلم، همكلاسي يا همسايه، همواره در ذهن باقي مي ماند، چرا كه آنها در حلقهي ارتباطي ما قرار دارند و نمي توانيم فراموششان كنيم.
مواردي كه در بالا بدانها اشاره شد، تنها عوامل موثر به يادسپاري و فراموشي نيست و شايد دهها عامل ديگر نيز در اين امر موثر باشد اما به جرات ميتوان گفت كه همه موارد مورد اشاره، قابل جمع بندي در نظام ارزشي ميباشند.
در بینش توحیدی اسلام، جایی برای لذت وجود ندارد نه از آنجا که اسلام چون برخی ادیان شرقی با لذت مخالف می باشد بلکه این دین بنابر آنچه که در قرآن ذکر شده و بر اساس آن انسان را در رنج آفریده شده است* درصدد ارایه تصویری پرومته ای از انسان است.
در این نگره، رنج، تقدیر محتوم تمامی انسانها، برای همیشه ی تاریخ است و انسان، محکوم است تا واپسین لحظه حیاتش، متحمل رنجی دائمی باشد.
اما آنچه که ما در زندگی خود تجربه می کنیم در تضاد با این نگرش نسبت به رنج است چه ما می خندیم، خوشحال می شویم و آنگاه که همبستر می شویم لذت می بریم آیا این با رنج مداوم بشر در تضاد نیست؟ و مگر می شود که این بدیهی ترین امور در زندگی را نفی نمود و نسبت بدان شک کرد؟ پس چرا قرآن لحظه لحظه حیات بشری را حیاتی رنجبار عنوان می کند؟
واقعیت این است که در بینش توحیدی اسلام گرچه انسان هرلحظه تلاش می کند تا رنجی را که او را فراگرفته بر طرف نماید اما برای بر طرف نمودن آن رنج مجبور به تحمل رنجی دیگر می شود. و رنج نخستین را با رنجی دیگر جایگزین می کند.
او از تنهایی در رنج است رنج های جنسی بر او فشار می آورد پس رنج ازدواج را با رنج تنهایی و بی همسری جابجا می کند، و خود را در رنج کار بیشتر، دردسرهای زندگی، بزرگ کردن فرزندان و هزینه های بالای زندگی مشترک و ... می افکند.
در این نگره بشر یا در رنج است یا در رنج بر طرف کردن رنج است و اگر موفق شود و بتواند رنج اول را مرتفع نماید مجبور به تحمل رنج برطرف نمودن رنج اول خواهد شد. مثل بسیاری از ما که مجبوریم برای رفع رنج اجاره نشینی اقساطی بلند مدت، با بهره یی بسیار را تحمل کنیم .
اما اگر نتواند آن رنج را بر طرف کند این تلاش، تبدیل به یک قوز بالای قوز می شود. در این صورت او مجبور خواهد شد که هم رنج را تحمل کند هم رنج بر طرف نمودن رنج را و هم رنج ناتوانی خود را در بر طرف نمودن رنج نخستین، و باز در هر حال، انسان همواره در گردابی از رنج اسیر است و قادر به خروج از این گرداب نیست.
با این وصف، باید گفت که در بینش توحیدی اسلام، اصالتا چیزی بنام لذت وجود ندارد و هرچه هست "اصالتا" رنج است و اگر هم لذتی احساس می شود، حاصل منطقه الفراغ بین دو رنج است. یعنی اگر رنج دوم، کمتر از رنج نخست باشد و در رنجی بصرفه وارد شده باشیم، توهمی از یک احساس لذت بر ذهن ما سایه می افکند. اما این احساس لذت، اصیل نیست، مطلق نیست، حتا وجود خارجی هم ندارد، و چیزی است وابسته به رنج. چیزی که زیربنا و تکیه گاهش نیز همان رنج است.
در بینش اسلامی، ما لذت فی نفسه و قائم بر ذات نداریم. و اگر رنجی که برای رفع رنج نخست متحمل می شویم، کمتر از رنج اول باشد، احساس لذت می کنیم اما این احساس لذت احساسی اصیل و واقعی نیست سودی حاصله از کسر دو رنج از یکدیگرند.
تلاش ما، دست و پا زدن ما برای بیرون رفتن از گردونه رنجی که در آن گرفتاریم، هرچند که امری غریزی محسوب می شود اما کاری عبث و بیهوده است. چه بسا که هر حرکت ما برای تفوق بر رنج، مانند حرکت انسانی باشد که در گردابی افتاده است هر حرکتش او را بیشتر در گرداب فرو می برد.
* لقد خلقنا الانسان فی کبد – همانا ما انسان را در رنج آفریدیم
من که از لذت متن بارت چیزی نفهیمدم. درک آنچه که او نوشته و یزدانجو ترجمه نموده فضیلتی می خواهد که من از آن بی بهره ام. اما مطالعه این کتاب حداقل به حساسیت ذهنی ام پیرامون مقولاتی چون زیبایی، لذت و عشق دامن زده و مرا به دیدگاههای جدیدی البته برای خودم رهنمون ساخته است که در ادامه برخی از آنها آشنا خواهید شد.
اینگونه نیست که لذت از چارچوبی جهان شمول تبعیت کند. هر ملتی و چه بسا هر فردی، برای درک زیبایی و بهره من شدن از لذت، الگویی منحصر به فردی دارد.
ما متنی را می خوانیم و از آن لذت می بریم اما همین متن ممکن است برای دیگری، کسالت بار و رنج آور باشد. و اگر چنین نبود تفاوتی نمی کرد که میان مارکز یا کوئیلو کدامیک را برگزیده و بخوانیم.
در واقع ما، در چارچوب دنیایی که در آن قرار داریم و چشم اندازی که به ما تعلق دارد لذت می بریم. هر یک از ما از دنیایی منحصر به فردی برخوردار است. دنیای ملتها نیز دنیای منحصر به فردی هستند. چنین دنیایی، محصول تجربه زندگی است. از اینرو طبیعی می نماید که خواننده یی "صد سال تنهایی" مارکز را چند ورق نخوانده رها کند و فرد دیگریف دهها بار آن را دوره نموده و در هر بار، لذتی به مراتب بیشتر از بار اول نصیبش گردد.
ابوبکر محمد بن عبدالملک بن محمد بن طفيل اندلسی که در ميان مسلمانان به ابن طفيل شهرت داشت، در اسپانيای اسلامی متولد شد.او در ميان انديشمندان و اهل نظر اروپايی به نام ابوبکر شناخته می شد.
ابن طفيل پزشکی در حد اعلای درجه بود و کتب مختلفی را در اين علم تاليف نموده که در زمان خود بسيار حايز اهميت بوده است.
البته شهرت وی نه در طب بلکه آنچه ماندگاری اين دانشمند آندلسی به سبب تاليف داستانی بنام حی بن يقظان بوده است.
وی با آفرينش مجدد داستان حی بن يقظان و استفاده از قالب داستان، به نشر افکار فلسفی خود پرداخت. داستانی که اهميتش برای فلاسفه غرب با ترجمه های مختلفی که از آن انجام شده هويدا است.
اولين گروهی که به ترجمه اين اثر دست زدند يهوديان بودند چنانکه در سال 1349 ميلادی يک يهودی بنام موسی بن يوشع ناربنی اين کتاب را از عربی به عبری برگرداند و حاشیه ای جهت شرح و توضيح به کتاب افزود.
در سال 1671 ميلادی نيز اين اثر برای نخستين بار توسط ادوارد پوکاک از اساتيد دانشگاه آکسفورد به زبان لاتینی برگردانده شد.
پوکاک هنگام انتشار ترجمه خود ار کتاب حی بن يقظان متن عربی کتاب را نيز که قبلا توسط پدرش تصحيح شده بود منتشر نمود و پس از آن بود که اطن اثر به اغلب زبانهای اروپايی ترجمه گرديد.
اولين ترجمه کتاب حی بن يقظان به زبان هلندی توسط i.bouwmeester انجام شد. او از ياران و دوستان اسپينوزا فيلسوف شهير آلمانی بود و ترجمه او آنچنان با اقبال انديشمندان غربی روبرو شد که در سال 1751 میلادی کتاب تجديد چاپ شد.
اسپينوزا از این کتاب که توسط دوستش ترجمه شده بود بهره ها برد و تمجيد فراوانی از کتاب حی بن يقظان نموده است.
همچنين ترجمه روسی کتاب حی بن يقظان نيز در سال 1920 در لنينگراد توسط j.kazmin انجام شد.
دکتر سيد محمد یوسف از دانشمندان پاکستانی به دو ترجمه روسی ديگر نيز اشاره دارد که قدمت انتشار یکی از آن دو به سال 1701 ميلادی ميرسد.
تمرکز روی مباحث هرمنوتیکی، انسان را به غرقاب نسبی گرایی می کشاند و من خود از قربانیان این غرقاب هستم. هرمنوتیک در تلاش است اصول و قواعدی را تدوین نماید که بر اساس آن، فهم را قاعده مند کند چنان قاعده مند که آدمی بتوان در سایه سار این قواعد، قسم حضرت عباس بخورد که حقیقت این است و جز این نیست اما در نهایت کار به جایی دیگر می کشد و آدمی در می یابد که قادر به وضع هیچ قاعده ای نیست و همه ی ملاکها، اموری فردی و منحصر به فرد هستند.
در واقع هرکسی، بنا به ویژگی های اکتسابی – غیر اکتسابی، فردی - اجتماعی و حتا بدنی - ژنتیکی خود، از فهم خاصی نسبت به کلمات برخوردار است. و ممکن است کلمه برای فردی لبریز از احساس و برای دیگری لبریز از کینه و نفرت باشد. رنگ سرخ برای کسب نشان زیبایی و برای فردی دیگر علامت خطر باشد.
در اینجاست که دیگر کلمه به ابزاری فردی تبدیل می شود تو گویی که خلق شده تا بتوانی به وسیله آن با خود سخن گویی و دیگری چه هم وطن و هم فرهنگ باشد و چه بیگانه ای از فضا، قادر به درک آنچه که تو می گویی نیست.
در این صورت است که همنوای با دیگرانی که در کنار تو زندگی می کنند از دست می رود و تنها می شوی. بدتر آنکه سخن گفتن را نیز در این فضا بیهوده می انگاری و حرف زدن را به کناری می نهی. همان سان که پیر هون چنین کرد.
منتظر ماشين هستم تا مرا به خانه برساند.صد تومني مچاله شده در دستم، حسابي به خاطر گرماي تابستاني خيس عرق شده است. فوتش مي كنم تا رويم بشود که پول را توي دست راننده بگذارم. سرم را بلند مي كنم و به كوههاي سر به فلك كشيده و عريان اطراف نگاه مي كنم که بی شباهت به ماه نیستند و ياد سخن آرمسترانگ مي افتم. او اولين بشري بود كه روي ماه قدم گذاشت و پس از بازگشت، مدعي شد كه در ماه بدنبال خدا گشته و او را نيافته است.
سخنش در ابتدا بسيار خنده دار و مضحك به نظر مي رسد. اما اگر كمي دقت كنيم در مي يابيم كه آرمسترانگ، آن سخن را از روي طعنه و كنايه بر زبان آورده است.
منظور آرمسترانگ از بيان چنين جمله اي آن بوده كه چون در ماه انساني زندگي نمي كند و حياتي وجود ندارد وجود خداوند احساس نمي شود. در واقع، در ماه خداوند نسبت به كسي بخشش نمي كند و دغدغه راهنمايي و هدايت كسي يا چيزي را ندارد و.....
شايد منظور آرمسترانگ اين بوده كه خداوند براي خداوندي اش، وابسته به بشري دو پا به نام انسان است و مفهم خدا، محصول پيدايش بشر و زندگي اجتماعي او مي باشد و در آنجايي كه بشري زندگي نمي كند، خدايي هم نخواهد بود و گستره حضور و وجود خداوند به اندازه اي است كه بشري وجود دارد.
در واقع خدايان نيازمند هم زيستي با بشر هستند. شايد راز ماندگاري انسان در طبيعت در اين باشد كه خدايان از دنياي بدون انسان واهمه دارند و نيك مي دانند كه در دنيايي كه در ان نسل انسان منقرض شده باشد، نسل ايشان نيز منقرض خواهد شد.
*اين تيتر را با توجه به كتاب روي ماه قدم گذاشتيم (سری ماجراهای تن تن و ميلو ) انتخاب نمودم
سينما 4 جمعه شب گذشته، فيلمي با عنوان "درياي درون" به كارگرداني آلخاندرو آمنابار و محصول سال 2004 فرانسه را پخش نمود ه اشكم را درآورد. مضمون اين فيلم، پيرامون تلاشهاي حقوقي بيماري بنام رامون براي اتانازي بود.
صحنه ها و ديالوگهاي فيلم بسيار تاثير گذار و تكان دهنده بودند به ويژه مجادلات رامون و كشيشي كه به قصد هدايت رامون به خانه او آمده بود و با دستهاي خالي و دستي درازتر از پاهايش بازگشت.
در صحنه اي از فيلم، دوستي از رامون مي خواهد تا پس از مرگ، در صورت وجود عالمي ديگر براي او علامتي بفرستد تا او نيز نسبت به وجود آن دنيا اطمينان حاصل نمايد. اما رامون در جواب مي گويد: "... در آينده هيچ چيز وجود ندارد، درست مانند قبل از به دنيا آمدنمان ..."
دوستش از او مي پرسد كه از كجا به چنين اطميناني دست يافته و رامون پاسخ مي دهد:"... من فقط حدس مي زنم. مثل پدر بزرگ كه به آسمان نگاه مي كند و حدس مي زند كه امروز باران مي بارد يا امروز باران نمي بارد."
مشاهده ي اين مكالمه ي كوتاه، به شدت مرا هيجان زده نمود. در واقع رامون به نكته اي دست گذاشت كه اصلا بدان فكر نكرده بودم. اينكه ممكن است در آينده چيزي نباشد همانطور كه پيش از تولد ما چيزي وجود نداشت و اگر هم پيش از تولد ما آنگونه كه افلاطون و مسلمانان بدان باور دارد چيزي به عنوان عالم مثل يا عالم ذر وجود داشته باشد، همانگونه كه ما خاطرات خود از دوران زندگي در آن جهان را فراموش نموده ايم با هم ممكن است تا در آن ناكجا آبادي كه در آينده سويش خواهيم شتافت، هر آنچه كه در اين دنيا بر ما گذشته را فراموش كنيم.
نكته ديگري كه از صحبتهاي رامون مي توان دريافت، آن بخش از صحبت هاي اوست كه در پاسخ به دوستش بدان اشاره نموده است:"... من تنها حدس مي زنم ..."
رامون حدس مي زند و بر اساس حدس خود زندگي مي كند. او حدس مي زند كه خدايي نيست و بر اساس حدس خود اتانازي مي كند. كشيش نيز حدس مي زند كه خدايي وجود دارد و به همان خاطر خودكشي نمي كند و تلاش دارد تا مانع خودكشي رامون شود.
ما نه ابزاري براي يقين داريم و نه ملاكي كه با استناد بدان، متعلق يقين خود را به اثبات برسانيم ما در اين دنيا تنها مي توانيم حدس بزنيم و هر حدسي كه مي زنيم ما را به سوي انتخابي مي برد.و حدسهاي ما همانند يك بك گراند در پس زمينه احساس ما ، منطق ما و انتخاب ما حضور دارد.