تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
"تلنگر مديري بر جامعه اي كه ما را دو هزار چهره مي خواهد"

(نقدي بر جامعه اي خو كرده به دروغ)

من خرمگسي هستم براي بيدار كردن مردم يونان - سقراط

مديري يكي از معتبرترين برنامه سازان تلويزيوني است و قرار گرفتن نام وي در ميان عوامل هر برنامه اي، قادر است تا موفقيت آن برنامه را تضمين نمايد.

اين اعتبار و موفقيت، محصول كارهاي طنز مديري و نگاه تازه و درخور تامل و سبك ويزه ي او در حضور و ساخت چنين برنامه هايي است.

او با ساخت آثار ارزشمندي چون "شبهاي برره" و "مرد هزار چهره"،  موفق شده طنز تلويزيوني ايران را از لودگي و دلقك بازي درآورده و سطح توقع عمومي را از طنز تلويزيوني فراتر برد.

او هر بار در برنامه هاي طنز خود، بخش عظيمي از جامعه و چالش هاي فرهنگي آنرا به چالش مي كشد و تصوير مضحكي از آداب، رسوم، عادات و باورهاي عمومي را به مخاطبان خود عرضه مي نمايد. از همين روست كه مديري در كنار محبوبيت فراوان، منتقدان، دشمنان و مخالفاني نيز دارد.

او در مرد هزار چهره نشان داد كه چگونه مردم با سادهلوحي خود مي توانند بيگناهي را به اعمال خلاف وادارند و رضايت شكات در پايان فيلم بر مقصر بودن مردم و پذيرش گناهكاري آنان دلالت مي نمود.

اما مديري در بخش دوم اين مجموعه كه هم اكنون با نام مرد دو هزار چهره از شبكه سوم سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش مي شود، تلاش دارد كه ابعاد ژرف و عميق تري را از نقش اجتماع در پديد آمدن هيولايي دو هزار چهره ارايه نمايد.

او در اين سريال قصد محاكمه مردم را دارد و موفق شده تا نشان دهد چگونه مردم، كاسه داغ تر از آش مي شوند و با ايزوله كردن شصت چي، زمينه را براي خلافكاري مجدد او فراهم مي سازند.

اداره اي كه او را بدون ارايه هيچگونه توضيحي اخراج مي كند، تصور غلطي كه از نام شصت چي در اذهان باقي مانده و محصول جنجال هاي رسانه اي است، دختري كه او را با تمام مشكلاتش رها كرده و با پيرمردي هم سن و سال پدرش ازدواج مي كند و... همه و همه مانع از جذب شصت چي در بدنه جامعه شده و موجب مي شوند تا مسعود به جاي اينكه خودش باشد، ماسكهاي جديدتري را به چهره بزند. ماسكهايي كه او را در ميان مردمي كه حتا چشم ديدنش را نداشتند محبوب و قابل احترام مي كرد.

كار جديد مديري در صدد انتقال اين پيام است كه خلافكار، بيش از آنكه محصول خواست و اراده خود باشد، ساخته ي اراده، خواست، رفتار و تمايلات جامعه بوده و سهم مردم در بوجود آمدن چنين هيولاهايي بيش از خود آن هيولاهاست.

راستي ما چه نقشي در پديد آمدن دو هزار چهره ها داريم؟ ما چند چهره داريم و براي بدست آوردن محبوبيت و مقبوليت چه ماسكهايي به چهره مي زنيم. آيا همه ي ما مسعود شصت چي هستيم؟

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:2  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

چالش اصلاحات* در ایران

آیا اصلاحات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جناب عباس میرزا و پس از او امیرکبیر عقیم و ابتر ماند؟ آیا مشروطه و جنبش اصلاحات شکست خورد؟

برخی جنبش اصلاحات را پایان یافته نمی دانند و معتقدند، هر چند که اصلاحات ایرانی با کش و قوس هایی مواجه بوده و در گذار از هر مرحله، بخشی از دستاوردهای پیشین خود را از دست داده اما بخش دیگری از دستاوردهای اصلاحات باقی مانده و در ذهنیت جامعه ته نشین شده است.

صادق زیبا کلام جزو این دسته از روشنفکران ایرانی است که اصلاحات را جریانی در حال شدن می داند. و معتقد است که برخی از دستاوردهای اصلاحات در کشورمان - علیرغم همه ی مشکلاتی که در پیشاروی خود با آن مواجه بود- نهادینه شده و اگر ما ایرانیان، کشور خود را با برخی از کشورهای همجوار مقایسه نماییم متوجه خواهیم شد که اصلاحات در ما بیشتر کارگر افتاده است.

به زعم وی، اینک ما دارای نظامی مدرن و دموکراتیک - البته به شکل نیم بند - هستیم که هر لحظه در حال تکمیل است و شایسته است که ایرانیان وضعیت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خود را با کشورهایی چون آذربایجان، ترکمنستان و عربستان بسنجیم نه سوئد و انگلستان.  

گروه دیگر معتقدندکه جریان اصلاحات در ایران جریانی شکست خورده و رو به زوال است. آنان اصلاحات در ایران را پروسه ای برای ایجاد تغییرات بنیادین و عمیق در کشور با هدف تبدیل آن به جامعه ای دموکراتیک و حقوق بشری با اقتصاد، فرهنگ، تمدن، حکومت، و قانونی مدرن و می دانند.

هم از اینروست که معتقدند کار اصلاحات در ایران به نتیجه ای نرسیده و تغییراتی که رخ داده، هنوز موفق نشده تا به تمامی از لایه های سطحی فراتر رود بلکه تنها کاری که این جریان موفق به اجرای آن شده تفکیک مردم یک سرزمین به دو گروه"توده و روشنفکر" بوده است.

اگر تلقی همین گروه آخری را مبنا قرار داده و شکست اصلاحات ایرانی را باور کنیم با این سوال مواجه خواهیم شد که چرا بر خلاف غرب، اصلاحات ایران به نتیجه ای مناسب دست نیافته و شکست خورد؟

این مساله می تواند دلایل مختلف و متفاوتی داشته باشد اما یکی از مهمترین دلایل این مساله تفاوت موجود بین گوهره ی دیانت در ایران و غرب بوده است. غرب در سپیده دمان اصلاحاتش، با دینی به شدت فاقد نظام و دستگاهی فقاهتی مواجه بود. اما در کشور ما - بر خلاف غرب - دیانتی با فقاهت فربه وجود دارد که در هر عصری قادر به مواجهه با اصلاحات بوده است.

من به شکست اصلاحات ایرانی اعتقادی ندارم، گرچه دستاوردی نیز برای آن نمی شناسم و معتقدم که حداقل یک سده دیگر زمان نیاز است تا در این زمینه قضاوت نمود. اما اینکه ما در این سرزمین با اصلاحاتی نیم بند، کم عمق، و بی دوام که نهادینه نشده مواجهیم یکی از مهمترین دلایلش می تواند همین ساختار فقاهتی دین در کشورمان باشد.

اسلام به دلیل برخورداری از چنین نظام فقاهتی، از قدرت فوق العاده ای برای مقاومت در برابر اصلاحات برخوردار است از همین روست که در ایران ترجمه آثار رنسانس و بازنویسی آنها توسط روشنفکران ایرانی نتوانسته کمترین خدشه ای بر ساختار سنتی جامعه بگذارد.

نکته پایانی اینکه با وجود چنین نظام فقاهتی قدرتمند در ایران، آیا اصلاحات ایرانی می تواند به نتیجه مطلوب دست یابد  یا ما ایرانیان همچنان باید مانند اسب عصاری بر گرد خویش بچرخیم و در هر عصری پس از به دست آوردن دستاوردهای چشمگیر به قهقرا برگردیم و رشته هایمان را پنبه کنیم.

نکته دیگر آنکه با وجود سنتهای قدرتمند فقاهتی در اسلام آیا جریان روشنفکری دینی قادر خواهد بود تا در جهت نهادینه نمودن دستاوردهای اصلاحات مانند دموکراسی، حقوق بشر و... موفق باشد؟

* در این نوشته عبارت اصلاحات هیچ ارتباطی به جریانی که در دوم خرداد به قدرت رسید ندارد بلکه مراد از آن، اراده ای است روشنفکرانه که پیش از مشروطه در جهت تغییر در ساختار سیاسی، فرهنگی و اجتمالی ایران فعال بوده است.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:10  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"علوم انسانی در بردگی علوم اسلامی"

پیاده کردن اسلام در جهان، یکی از اصلی ترین ایده آلهایی بود که نیروی مذهبی در ایران را به سمت انقلاب سوق داشت. همانانی که بی توجه به واقعیتهای جهان رویای امپراطوری اسلامی در سر می پروراندند و بر آن بودند که در کنار بلوک های شرق و غرب، بلوک جدیدی را تاسیس نمایند.

اسلامی شدن دانشگاه ها نیز در همین راستا مطرح گردید و از اهداف مهمی بود که کارگزاران انقلاب، از ابتدای دست یافتن به قدرت، با تشکیل شورای عالی انقلاب فرهنگی در پی تحقق آن بودند.

در یک دهه گذشته به دلیل شرایط خاصی که بر دانشگاهها مستولی بود که آنرا به قلب تپنده دگر اندیشی تبدیل نموده، این مساله اهمیت فوق العاده ای پیدا کرد و دوباره از طریق نهاد ها و نمایندگان قدرت در دانشگاه ها پیگیری شد. خاصه اینکه قدرت یافتن اصولگرایان بر شدت و حدت این مساله در دانشگاهها افزود و سازمان تبلیغات اسلامی، شورای اسلامی شدن مراکز آموزشی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، تکاپوی جدیدی را برای اسلامی نمودن دانشگاهها راه انداخته اند.

یکی از مواردی که این گونه سازمانها به عنوان مصداق اسلامی شدن دانشگاهها مد نظر قرار داده و در صدد پیگیری آن  هستند، تغییر در محتوای علوم انسانی و تحمیل آموزه های دینی بر آنها است.

کارگزاران اسلامی شدن دانشگاهها با توجه به تاثیر گذاری آموزه های علمی در رفتار و جهان بینی دانشجویان، سودای آنرا دارند  هستند که با استناد به احادیث، روایات دینی و آیات قرآنی علومی انسانی تدوین نمایند که دارای ماهیتی اسلامی است.

این مساله از آن جهت برای کشورمان فاجعه بار محسوب می گردد که اولا پای روحانیون را به دانشگاه بازتر نموده و دانشگاهها را به مستعمره روحانیون حوزوی تبدیل خواهد نمود.

چنین تجربه ای  هنگام گنجاندن دروسی چون تاریخ انقلاب و ریشه هایش، تاریخ اسلامی معارف یک و دو، اخلاق اسلامی وصایا و... مشاهده شده است و اینک با اسلامی کردن دروس انسانی بار دیگر و این بار شدید تر گذشته، دانشگاه به محل تاخت و تاز دانش آموختگان حوزه های علمیه تبدیل خواهد شد.

با این دید می توان مدعی شد که روحانیون هرگز خواستار وحدت حوزه و دانشگاه نبودند بلکه آنها خواهان ادغام دانشگاهها در حوزه های علمیه بودند و همه ی اقدامات آنها در این راستا قابل بررسی است.

آفت دیگر این طرح، ایزوله شدن دانشگاههای کشورمان است. من بر این باورم که اجرای چنین طرحی موجبات انفکاک و جدایی دانشگاهها از مراکز دانشگاهی علمی و پژوهشی دیگر در جهان را فراهم خواهد آورد. این اقدام زبان و ادبیاتی را به دانشگاه تحمیل خواهد کرد که در هیچ کجای جهان قابل فهم نخواهد بود، از اینرو موجب قطع ارتباط دانشگاههای کشورمان با دیگر مراکز معتبر علمی در جهان را فراهم خواهد آورد.

و سوم اینکه در پی چنین اقدامی، روح تحقیق در دانشگاه از میان خواهد رفت چرا که اساس دین بر تعبد و اساس علم بر تتبع و تحقیق استوار است و وقتی نظری از منظر دین ارایه می شود، دیگر چون و چرا بر نمی دارد و چون و چرا کردن در آن نشانگر ضعف و سستی اعتقادی خواهد و فرد انتقاد کننده را در مظان اتهام قرار خواهد داد.

این اقدام، روح تحقیق را از میان خواهد برد و هر نوع آوری را به چوب بدعت خواهد راند. لذا تحقیقات، صرف اینکه حقیقت چیست نخواهد شد بلکه بود تحقیق در خدمت توجیه دیدگاههای اسلام پیرامون علوم اسلامی خواهد شد. آنگاه دیگر علم در بردگی دین اسیر خواهد شد و ابزاری خواهد گردید یرای توجیه دین.

سخنرانی وزیر کشور پیرامون اسلامی شدن علوم انسانی

بختكي جديد بر سر علوم انساني - دکتر شیرزاد

آغاز پروژه اسلامی کردن دانشگاه ها زیر نظر مصباح یزدی

وزیر علوم خبر داد: اسلامی شدن دانشگاه ها زیر نظر موسسه پژوهشی امام خمینی

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:20  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

در باب ناقص العقل بودن زنان

فروید بود که گفته بود:"هیچ زنی زن به دنیا نمی آید، زن می شود" – و به گمانم پس از او چند نفر دیگر این سخن را بر گونه های گوناگونی تکرار نموده اند –

تاکید می کنم "هیچ زنی از ابتدا ناقص العقل به دنیا نمی آید ناقص العقل می شود" در واقع محدودیت های اجتماعی از عوامل مهمی است که به نقص عقلانی زنان می انجامد.

در جوامع شرقی از جمله در همین ایران خودمان،جامعه به زنان می آموزد که باید محدود باشند و این را به نام - عفت- به ایشان تحمیل می کند.

به ایشان تحمیل می شود که نباید مراودات اجتماعی داشته باشند و یا آنرا در پیله محدود خانواده یا جنس خودشان پی گیرند. با این تحمیل، امکان تجربه کردن را که زیربنای هر عقلانیتی است از ایشان می ستاند.

بر خلاف زنان، مردان از همان ابتدای تولد که عقل در حال شکل گیری است، در عرصه های مختلف اجتماعی شرکت جسته و تجارب گوناگونی را به دست می آورند که می تواند زیربنای عقلانیتی سالم و قوی در آنها شود.

پس تا زمانی که این محدودیتهای اجتماعی بر جای خود باقی باشند زنان در رسیدن به برابری عقلانی ناتوان خواهند بود.

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دلخورم، از همه دوستان دلخورم

من که بضاعتی ندارم. دیر بیدار شدم و در جایی که جوانی ام در آن به فاضلاب کشیده شد کسی بیدارم نکرد. حال بی هیچ بضاعتی، و قلبی لبریز از "تردید"، گوشه ای "در غربت" این سرزمین غریب،  روزگار می گذارم و هر روز هزار بار به فرصتهای از کف رفته حسرت می خورم.

با این همه، نه دغدغه مسکن و نه نان آور بودنم برای خانواده ای سه نفره، هیچکدام مرا به سنگ تبدیل نکرد و با همه ناامیدی ام، روزی چهار ساعت مطالعه می کنم: دو عنوان روزنامه می خوانم، چندین مقاله ادبی و هنری از اینترنت می گیرم، اخبار را حداقل در سی سایت اینترنتی پیگیری کرده و  هر هفته خواندن یک کتاب را تمام می کنم.

اما وقتی دوستانم را می بینم که در عین جوانی با آن دانش تئوریک عظیم، چگونه درگیر امور روزمره شده و اینطور هرز می روند دلخور می شوم.

دلخور می شوم از درختی که می توانست میوه های شیرینی داشته باشد اما به بهانه "معیشت" دور همه چیز از جمله "کتاب" را خط کشیده است.

دلخور می شوم از عزیزی که دو کامپیوتر و یک دستگاه کپی خریده و در مغازه ای استیجاری تایپ و تکثیری راه انداخته و ارتزاق می کند و چه ارتزاقی؟!!! – اگر بتوان تهیه تحقیق، پروژه و پایان نامه برای دیگران را ارتزاق نامید"

دلم می سوزد برای خودم از دوستانی که می توانستند شاملو یا دولت آبادی دیگری شوند و بدرخشند در آسمان ادب ایران و این آسمان را نورباران کنند یا هایدگر شوند و قله ای شوند در کرانه این وطن اما از میان همه این ها به فعله گی در کارخانه رضایت داده اند.

 

پیشنهاد: "لااقل روزی دو ساعت مال خودت باش"

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:31  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

لال مونی نگرفته ام منتظر باشید

اینطور نیست که لال مونی گرفته یا دچار هناق شده یا حرفی برای گفتن نداشته باشم. یا بدتر از همه جا زده باشم – کاری نمی کنم که جا زده باشم – مطمئن باشید که بر می گردم دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد.

در این مدتی که به سکوت گذشت، بیکار نبودم و توانستم کلیه آثار کوئیلو را بخوانم (این کار مرا از این سینه چاک شیطان پرستی و جادو منزجر کرد و تصمیم دارم به زودی در این باره بنویسم)

همچنین همه نوشته های مصطفی مستور را خواندم و هم اکنون در حال مطالعه مطالبی هستم که روی سایتش قرار دارد و همه آن مطالب را پرینت گرفته ام و در حال مطالعه آنها هستم و امیدوارم که به زودی مطلبی کامل پیراون آثار وی بنویسم ولی پیشنهاد می کنم که کسی شروع به خواندن آثار وی نکند چون تا انتشار داستان جدید او دق مرگ می شود.

همچنین موفق شدم تا "ویکنت دو نیم شده"، "مورچه آرژانتینی"، "شوالیه ناموجود" و "بارون درخت نشین" را از کالوینو بخوانم.

البته بارون درخت نشین را پانزده یا شانزده سال پیش خوانده بودم ولی باز موفق شدم که چاپ جدیدی از کتاب را یافته و باز خوانی کنم.

بادباک باز، انجیرهای سرخ مزار، سیاهی چسبناک شب، بازی عروس و داماد،کجا ممکن است پیدایش کنم، ها کردن (که این یکی دیوانه ام کرد و شیفته)، شازده احتجاب (که تلخ بود و دوست داشتنی)، عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک از جمله کتابهایی بود خواندشان جانم را جلا داد.

و حالا دارم مادام بوواری گوستاو فلوبر را با ترجمه مهدی سحابی می خوانم و قرار است که عیش مدام را هم پشت بند مادام بورای بخوانم.

آناکارنینا با ترجمه سروش حبیبی را در نوبت مطالعه دارم و زندگی نو اورهان پاموک را نیمه تمام رها کرده ام که باید تمامش کنم. ماهی ها در شب می خوابند را از سودابه اشرفی نیز خوانده ام که دارم یک معرفی برای کتاب می نویسم که به زودی روی همین وبلاگ قرارش خواهم داد.

می بینید که خیلی هم بیکار نبوده ام پس منتظر باشید.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:6  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

فضیلت نامتعارف بودن!

"...و آنگاه که به سراغ دیگری می روی، آفتابه ات را به همراه داشته باش..."

از تو می خواهند که متعارف باشی و از قواعد، آداب و رسوم، عرف و آنچه که دیگران فهمیده یا نافهمیده بدان پا فشاری می کنند تبعیت نمایی اما شایسته است که بی توجه به این همه، بکوشی که همواره بر خلاف جریان آب شنا کنی  چه تنها در این صورت است که موجود خواهی بود اثری خواهی گذاشت و دیده خواهی شد.

شاید که در این بین دیگران تو را آدم مشکل داری فرض کنند که مساله دار شده ای و شبهه در افکار و کردارت رسوخ یافته و شاید به سحر شعر جادو و جنبل و قدرت خواهی متهمت سازند دیوانه و شاعر و ساحرت بخوانند و حتا کمر به قتلت ببندند و تصمیم بگیرند که نابودت کنند و ببرند سر این خروس بی محل را که این گونه بی محابا در میانه شب، دیوانه وار و از سر شوریده گی، ندای قوقولی سر می دهد و خواب این خفته چند را بر می آشوبد.

راستی ما را چه شده که این گونه از "خود" گریزانیم و از نگاه "دیگری"، از منظر و چشم انداز "دیگری"، به جهان می نگریم و چرا چشم اندازی بیگانه را بر چشم انداز خود ترجیح می دهیم.

و راستی چرا برای دیگری زندگی می کنیم و از خود فارغ می شویم ؟ تنها برای اینکه محبوب و مجذوب دیگری باشیم؟! وای بر ما که اینگونه خود را فراموش نموده برای دیگری زندگی می کنیم و برای دیگری می میریم و از خود فارغ می شویم  و می کوشیم تا در برابر دیگری سرافکنده نباشیم کارهایی می کنیم، (ریا، تملق، چاپلوسی و تعارف) حرفهایی می زنیم که با خویشتن ما بیگانه است و تنها، چیزی است که دیگری می پسندد و توقعش را دارد. خودمان را قربانی توقعات این و آن و می کنیم. آیا زمان آن نرسیده که دیگری را فرو گذاریم و خود باشیم.

وای که سخاوتمندانه "خود" را زیر پا نهاده ایم تا صدای تشویق و هوراهای دیگران رابشنویم و باعث افتخار این و آن باشیم. برای دل دیگران، لذت دیگران، نگاه دیگران، لبخند دیگران، تعریف و تمجید دیگران، از "خود"مان چشم پوشی نموده ایم.

کاری را می کنیم که دیگران دوست دارند، دیگران می پسندند، و دیگران از آن لذت می برند. و بالعکس، کاری را که خودمان دوستش داریم و از آن لذت می بریم فدای دوست داشته ها، پنداشته ها، پسنده ها و لذت های این و آن می کنیم.

سوار بر ارزشهای رایج جامعه می شویم، تا به کسب محبوبیت بپردازیم. محافظه کاریم و جرات نداریم که درگیر شویم و تغییر دهیم. ترجیح می دهیم که همرنگ جماعت شویم.

جان ما در برابر دیگری تسلیم شده و ما خود را از خودمان رانده ایم به خواستهای خودمان بی توجهی کرده و تا توانسته ایم خود را در برابر  دیگران سانسور نموده ایم کرده و "خود"مان را فدای محبوبیت در برابر دیگران کرده ایم .

خود و احساساتمان را محدود می کنیم برای اینکه دیگری ما را دیوانه نخواند از ما فرار نکند ترکمان نکند و نگریزد.

ما، همواره در حال "تکدی" "تحسین" از دیگرانیم و باور نداریم که "دیگری" قاتل است. او تا "من" شما را نکشد و شما را در وجود خود حل نکند رهایتان نخواهد ساخت.

دیگری خاصیت انگل را دارد در کالبد ما زندگی می کند و از ما ارتزاق می نماید. و آداب، رسوم، مسلمات، مشهورات، بدیهیات، عرف و سنت اموری هستند دیگری از طریق آنها خود را بر ما "فرو" می کند.

متعارف بودن و قاعده مندی ما را محدود نموده و مانع بروز استعدادهایمان می شود. این قالبها و این سنتهای از پیش تعیین شده ما را به ظاهر سازی وا می دارد و فریبمان می دهد که گویی برای خوشبختی، تنها همین یک قالب وجود دارد و لاغیر.

انسان در عینیت با "دیگری" است که "خود" را گم می کند و فراموش می نماید. دیگری را مایوس کن. همان دیگری را که درونی ات شده و از درون صدایت می کند .

بسیاری از این قالبها و قوانین که ما خود را اسیر آن ساخته ایم، قوانینی احمقانه و غیر قابل دفاع اند اما ما کورکورانه از آنها پیروی می کنیم تا مبادا در نظر دیگران متهم نشویم. راستی چرا باید تبعیت کنیم و تابع باشیم.

شایسته است که در برابر بتهایی که در برابر ما سر برآورده اند شورش کنیم، بدانها اعتراض نماییم نظم کهن را براندازیم و نظم دلخواه خودمان را در اندازیم.

پیر می شویم و خود را در مواجهه با مرگ می یابیم و درست آنگاه است احساس می کنیم تمام عمر خود را به جای دیگران زندگی کرده ایم. استعدادها و فرصتهایمان را به تمامی در اختیار دیگران قرار داده ایم بی آنکه خود از این استعداد ها و فرصتها بهره ای برده باشیم. آه از آن لحظات و آن احساس غبن، خسارت و ضرر بزرگ و جبران ناپذیر. آه از آن حسرت عظیم و افسردگی شدید.

پس وقتی که می خواهی کاری بکنی حرفی بزنی یا تصمیمی بگیری از دیگری خالی شو خودت باش و اجازه نده که دیگری با خوشحالی ، ناراحتی، تشویق، تهدید و ... در تصمیم تو سهیم شود.

مهارناپذیر باشید، هیچ عیبی ندارد که دیگران بر شما خرده بگیرند، و از دست شما و کارهایتان عصبانی شوند و بعضا دق کنند.

سخن آخر اینکه خر ما هستیم که دوست داریم با کسی صحبت کنیم که ما را می فهمد به ما احترام می گذارد و جدی مان می گیرد.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:8  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

من یقین دارم یعنی؟!!!

در میان واژگانی که مردم، هر روز و هر شب در زندگی و مکالمه های روزمره خود با "غرور" و "تکبر" و اطمینانی برآمده از جهل و تعصب بکار می برند یقین است و چقدر این واژه برای من واژه ای زشت و غیر قابل تحملی است.

آدمی مثل من شاید بتواند بوی جنازه متعفنی را تحمل نماید، ولی شنیدن این عبارت "یقین" را که متاسفانه مانند پشکل توی دهان ما جا خوش کرده بر نتابم.

برای من "من یقین دارم" یعنی اینکه من دیگر نمی خواهم تلاشی بکنم و عقلم را به زحمت بیاندازم. من یقین دارم یعنی اینکه به انتها رسیده ام و با ژرف اندیشی تمام، همه جوانب را در نظر گرفته و نتیجه نهایی را به دست آورده ام پس نیازی ندارم که به کنکاش عقلانی دیگری روی آورم  لذا با خیالی راحت و اطمینان تام و تمام فعالیتهای عقلانی را برای جستجوی حقیقت به پایان رساندهام.

من یقین دارم یعنی اینکه دیگر نیازی نمی بینم که به تکاپوی فکری خود ادامه دهم و دیگر هیچ دلیل و برهانی بر من و یقینم سازگار نیست. یعنی اینکه من مغزم را ذهن را و عقلم را بر روی هرگونه فهم جدیدی و هر چیز جدید نامتعارف و محتمل دیگری بسته ام. یعنی آدم متعصبی هستم و اصلا اهل گفتگو نیستم و اگر به گفتگویی وارد شوم همچون فراعنه باورهای خود را بدیهی و حتا مستغنی از دلیل و برهان دانسته و از پیش، دیگران  در برابر من محکوم به اشتباه و خطا هستند.

من یقین دارم یعنی اینکه دوست دارم که دیگران تنها شنونده باشند و من تنها گوینده باشم و بهترین تصوری که از دیگران دارم آن است  که به من گوش فرا دهند و در برابر و من و سخنان و باورهایم سر تسلیم و تایید تکان دهند.

یقین پایان گفتگو است و دیکتاتورها محصول یقین های خود و "ما" هستند. چه بهتر آنکه به جای یقین داشتن "حدس" بزنیم، "توافق" کنیم "ترجیح" دهیم و یا "امیدوار" باشیم و تنها در این صورت است که به دیگران نیز حق خواهی داد. و  هر لحظه خود را مورد مداقه قرار داده و در تکاپویی فکری جدیدی خواهیم بود.

|+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:3  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

جلال و انبان عقده هایش

نه از جلال چیزی خوانده بودم و نه در مورد او مطالعه ای داشته ام. تنها با استناد به مطلبی از ضیاء موحد که شهروند امروز چند شماره پیش تر منتشرش ساخته بود و برخی اظهار نظر دوستان کتاب خوان و اهل مطالعه ام تصور می کردم که  جلال می بایست آدم مزخرفی بوده باشد و درست مثل خودم در زندگی، هزار و هزاران  بار این شاخه و آن شاخه پریده و دنبال چیزی یا کسی تازه افتاده و فکر و مشی عوض کرده. تا اینکه یک روز توی کمند* بودم که چشمم به داستان سنگی بر گوری* افتاد و به سرم زد که لااقل این کتاب از سری کتابهای جلال را مطالعه کنم. به ویژه اینکه حرف ها و حاشیه های فراوانی در مورد کتاب به گوشم خورده بود که انگیزه ام را برای خواندن کتاب افزایش می داد

کتاب را خریدم و کل آن را در یک نیمروز خواندم و خلاص. نثرش جالب، و برایم کاملا تازگی داشت و تا آن روز کتابی به این سبک و سیاق نخوانده بودم. اما محتویاتش، علی رقم سنت شکنی هایی که در آن شده، به شدت سخیف، زشت و آزار دهنده به نظر می رسید. با خودم فکر کردم که یک نویسنده، چقدر می تواند آدم وقیحی باشد که اینگونه بی محابا کثافتکاری هایش را، با خوانندگان آثارش در میان بگذارد.

البته اعتراف می کنم که از ساختارشکنی های او در این کتاب و اینکه با شجاعت تمام آفتابه اش را بر داشته روی سنگ مستراحی به نام فرهنگ ایرانی!!!، خوشم آمد. اما آنجا که وارد حوزه خصوصی اش می شود و در مورد سفر اروپا و روابطش با زنش می نویسد بارها و بارها کلافه شدم، کتاب را بستم و توی دلم بد و بیراهی نثارش کردم که بیا و ببین.

آنجا که می نوسد: می دانی زن. در عهد بوق که نیستیم. بچه می خواهی؟ بسیار خوب. چرا لقمه را از پشت سر به دهان بگذاری؟ طبیعی ترین راه اینکه بروی و یک آدم خوش تخم پیدا کنی و خلاص. من از سر بند این دکتر امراض زنانه، مزه قرمساقی را چشیده ام. هیچ حرفی هم ندارم. فقط من ندانم کیست. شرعا و عرفا مجازی.

و یا آنجای دیگر که نوشته: یک روز دنگم گرفت که ببینم با نطفه ام می شود نیمرو درست کرد یا نه. سر زنم را دور دیدم و کلیه آن روز را ریختم توی تابه. و چه نیمرویی! آب دماغ سفت تر شده. مایه ای از سفیدی در آن دویده و بی مزه. به ضرب فلفل و نمک هم نتوانستم بخورم. اما به گمانم در وضع پایین تنه گربه ها اثر کرد. چون آن سال یک دفعه بیشتر از معهود بچه گذاشتند.

و باز آنجا که از سفر فرهنگی اش!!! به اروپا چنین یاد می کند: به سوئیس که رسیدم دختر مهماندار چنان زیبا بود که پای شخص اول لنگید. شخص دوم شد اختیار دار کار تن. و افسارم را گرفت و کشید همانجاها که هر لر دوغ ندیده ای را باید سراغ گرفت.

و یا آن نوزده روزی را که در آمستردام و لندن با زنی مطلقه همخوابگی می کرده: زنی تازه از شوهر طلاق گرفته و تور اندازه و همسن و سال خودم. و خدمتکار به تمام معنی. و لری دوغ ندیده تر از من. هفت روز بسش نبود. دنبالم آمد لندن. ده روز هم آنجا. و برگشتن هم مرا کشید به آمستردام. و دو روز از نو. و اگر بچه دار شدم؟... و که خوب. معلوم است. می گیرمت. و از این حرفها و سخن ها.

البته این، همه آن احساسی نیست که من با خواندن سنگی بر گوری نسبت به جلال پیدا کردم. بلکه با خواندن کتاب، دریافتم که این بابا دچار یک روان نژدی حاد و اساسی هم بوده است. و تل انبار شدن عقده هایش - مثل بچه دار نشدن آن هم در خانواده و جامعه ای مذهبی و سنتی-  به او تا سر حد تبدیل شدن به یک مازوخیست تمام عیار آسیب زده است.

حال، من که خواننده جلال باشم پس از مطالعه چنین کتابی، دیگر رغبت نمی کنم که حتا اسم این بابا را هم بشنوم یا به زبان بیاورد تا چه رسد به اینکه کتاب دیگری از او را  بدست بگیرم و بخوانم.

راستش را بخواهید نمی توانم برای نویسنده ای که زنش را خرج خواننده کرده تره هم خرد نمی کنم. خودتان قضاوت کنید که نوشتن داستان میان مایه ای چون سنگی بر گوری ارزش این همه بی آبرویی و این همه حاشیه سازی برای خود و دیگران را دارد. مگر اینکه باور کنیم این بابا در هنگام نوشتن چنین داستانی، از اساس دیوانه بوده است.

 

*کمند نام کتابفروشی معتبری است در طبقه دوم مجتمع آمادگاه توی اصفهان. آنها که دنبال جدیدترین رمانها و دیگر کتب منتشر شده در حوزه ادبیاتند بیشتر پاتوقشان آنجاست.

 

**سنگی بر گوری/جلال آل احمد/تهران/جامه دران/1384چاپ سوم/5500 نسخه/1100 تومان

|+| نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 7:39  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

اولین درس دینداری دخترم*

ابا داشتم از اینکه دخترم را در یک مدرسه اسلامی که به مهد قرآن شهرت دارند ثبت نام کنم. چرا که از نظر من این مدارس اسلامی جز تبدیل فرزان ما به بز اخفش کار دیگری انجام نمی دهند و گمان می کنند، که با حفظ نمودن چند سوره و آیه و حدیث و تاریخچه ای مختصر از زندگی ائمه و نام ایشان، می توانند آنها را به افرادی دیندار و مومن تبدیل کنند.

بلکه بر عکس، این گونه مدارس، با آن بمباران تبلیغاتی – روانی و آن سخت گیری های دینی، آغازگر نوعی دلزدگی و ضدیت کودکان با دین و دینداری را فراهم می آورند. بیچاره والدینی که به امید دیندار نمودن فرزندان و عاقبت به خیر شدن ایشان، این طفل معصوم ها را به اینجور سلاخ خانه های دین گریزی می فرستند.

از اینرو بود که فرزندم را در مدرسه ای معمولی ثبت نام نمودم تا دیانت را در کنار شطرنج، موسیقی و ژیمناستیک بیاموزد. تا اینکه چند روز قبل اتفاق جالبی افتاد که شنیدنی است.

گویا مربی مدرسه پیش دبستانی سعی کرده بود به مناسبت ضربت خوردن امام علی (ع) تصویری ذهنی از واقعه را به این کودکان شش ساله ارایه نماید اما کاری که کرده بود موجب شد من و همسرم تا مدتها به ماجرای پیش آمده بخندیم.

ماجرا از این قرار است که دخترم در اولین شب از شبهای قدر مانع رفتن ما به مسجد شد چرا که می ترسید فردی با شمشیر آلوده به زهر بر فرق سر ما هم بکوبد و ما را بکشد او با زبانی کودکانه ما را نصیحت می کرد که به مسجد نرویم چرا که مسجد جای خطرناکی است و هر کسی که به آنجا برود شمشیر سمی به فرقش خواهد خورد.

وقتی که از او پرسیدم مگر برای چه کسی چنین اتفاقی افتاده او با شدت و حدت و هیجان تعریف نمود که گویا چند روز قبل یک آدمی به نام حضرت امام علی توی مسجد به آدم خوبی به نام ابن ملجم حمله کرده و شمشیر زهرآلود خود را به فرق سر او زده و او را کشته و حالا پلیس دنبال حضرت علی (ع) می گردد تا او را دستگیر کند.

آن قدر از ماجرا شوکه شده بودم که تا چند لحظه نتوانستم از جایم بلند شوم. خیره به فرزندم می نگریسم و فکر می کردم که چگونه باید این ماجرا را از ذهن این کودک خردسال که هنوز تصور کاملی از یک شمشیر زهر آلود ندارد پاک نمایم.

دخترم بعد از تعریف کل ماجرا پیشنهاد داد که بابا بهتر است که برای دفاع از خودمان یک اسلحه راست راستکی بخریم تا هر وقت که امام علی خواست به ما حمله کند و با شمشیر به فرق سر ما بزند با تفنگ از خود دفاع کنیم.

در این بین، همسرم تلاش فوق العاده ای را برای توجیه فرزندمان آغاز نمود و به او گفت که اولا ابن ملجم بد بوده و امام علی بوده که آدم خوبی بوده دوما دعوایشان بر سر این بوده که امام علی به فقرا کمک می کرده و به آنها نان و خرما می داده اما ابن ملجم از این کار بدش می آمد و سوم اینکه امام علی هم کشته نشده و الان در بیمارستان تحت نظر پزشکان قرار دارد و ابن ملجم هم در زندان آب خنک می خورد. تازه بعد از توضیحات همسرم بود که دخترم از من پرسید که بابا یعنی حالا دیگر مسجد رفتن خطری ندارد.

 

*در تنظیم این متن سعی نموده ام که کاملا ادب را رعایت کنم لذا برخی تعبیراتی را که از فرزندم شنیده بودم حذف یا تلطیف نمودم تا ماجرا قابل بیان باشد

|+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:19  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"نامجو صدای زمانه ی ماست"

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

دوست وبلاگ نویسم در وبلاگ خود نامه های شوشیانت هزارم، آخرین نوشته خود را به مناسبت اول مهر سالروز تولد محمد رضا شجریان اختصاص داده - ای کاش به همین امر اکتفاء می نمود- و زبان به ریشخند و خرده گیری از محسن نامجو گشوده و او را فردی اهل دریوزه‌ی نام و شهرت که قرار است چند صباحی دیگر به ریش شنوندگانش که دارند با "زوزه‌هایش" مست می‌شوند بخندد  معرفی می نماید.

نمی دانم که این چه رسمی است در میان ما ایرانیان که به جای نقد اثر و بررسی کار، به مکنونات ذهنی و نیت درونی افراد می پردازیم و دیگران را به توطئه و یا تلاش برای مطرح شدن و نام جویی متهم می سازیم. البته این مورد، در زندگی و زمانه ما امر غریبی محسوب نمی شود و دیر سالی است که در این دیار، توهین و تهمت جای نقد و استدال را گرفته است.

به زعم این دوست وبلاگ نویس، کار نامجو بد است چون او با این کار می خواسته نامش را پر آوازه سازد و احتمالا چند صباحی دیگر به ریشخند طرفداران خود بخندد ببینید که  چه شعور و شرفی در این قضاوت موج می زند.

اما سابقه ی آشنایی من با کار نامجو به تنها آلبومی بر می گردد که چندی پیش با نام ترنج، توسط حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی و به همت آوای باربد روانه بازار شد و پیش از آن هرگز صدای نامجو را نشنیده بودم.

آنگاه که نخستین بار، صدای ساز و آواز این هنرمند ایرانی را شنیدم نوعی احساس همنوایی به من دست داد و بر آن شدم، آنچه که هم اکنون بدان گوش می دهم، گمشده هزاران ساله سرزمین ماست و من، سالها در فراغ چنین اثر ارزشمندی سوخته و ساخته ام.

شاید گمان کنید که من نیز تحت تاثیر القائات رسانه ای و تبلیغاتی تحت تاثیر قرار گرفته و با تبعیت از مد روز، دلسپرده نامجو و آلبوم ترنج او شده ام. ولی اگر راستش را بخواهید من پیش از این، مطلب چندانی درباره این اثر و خالق آن نشنیده و نخوانده بودم و تنها شایعاتی درباره انتشار غیر قانونی برخی از آثار نامجو  به گوشم خورده بود و از پیش حساسیتی منفی یا مثبت در مورد او در ذهن نداشتم.

اما اینکه چرا آلبوم ترنج، تا این حد مورد پسند واقع شد، باید گفت که راز این موفقیت واین به دل نشستن در در جرات و جسارت  آهنگساز و خواننده نهفته است.

من هرگز محافظه کار نبودم و همواره نظم موجود را به چالش می کشم. طرفدار نظم جدیدی هستم غیر از آنچه که اکنون است. در واقع، من دارای روح و روحیه ای سنت ستیز و ساختار شکنم. هم از اینروست که اثر نامجو، علی رقم آنکه چه کسی آنرا هنر بداند یا نداند برایم زیبا، دلچسب و لذت بخش می نماید.

در نظر من نامجو مردی از سنخ ملای رومی است و پیش از این، مولانا نیز به همان راهی رفته که امروز، نامجو در آن گام نهاده است. مولانا، خود از بزرگترین "سنت" و "ساختار" شکنان ایرانی است. کار او در سلوک، نوعی هنجار شکنی است و او را به منفورترین مرد زمانه اش تبدیل شده بود اما او شوریده تر از آن بود که به خاطر خوش آمد این و آن - که این شامل خانواده او نیز می شد - دست از ندای باطن خود بشوید و خود را به آنچه که رسما رایج است مقید سازد.

مولانا، در زمانه خود لاابلالی ترین فردی بود که می زیست. شما نگاه کنید ببینید اگر فقیهی قرآن بر زمین نهاده و تنبور به دست گیرد در زمانه ما چه برخوردی با او خواهد شد مردم در مورد او چه خواهند گفت چند نفر قصد جانش را می نمایند و چه تهمتهایی به او خواهند زد.

نامجو فرزند معنوی چنین مردی است. او روح عصیانگر سرزمین ما بر علیه سنتها و ساختارهای تاریخ مصرف گذشته است. او نیز چون مولانا، درصدد است تا آنگاه که به سراغ سنتها می رود آفتابه اش را به همراه داشته بردارد.

مولوی از سبک نامجو بیشتر لذت می برد تا شجریان و ناظری. و بی هیچ شکی، نامجو آرزوی دیرینه مولانا را تحقق بخشیده است. معنا ندارد که خود را منحصر به سبکی خاص نماییم. دلیلی ندارد که همواره از چیز به خصوصی لذت ببریم. ضرورتی ندارد که تنها، از یک شیوه ی هنری دفاع نموده و برای دوام آن، با هر که ساز مخالف زد دشمنی کنیم. که اگر چنین است بر نیما نیز باید خرده گرفت. چه این او بود که با شعرش، آب در لانه موران انداخت و نامجو هم در موسیقی چنین کرد. دیگر وقت آن بود که جانی تازه در این کالبد پوسیده دمیده می شد. زیبایی شناسی الزامی ندارد که ما تنها از صدای شجریان یا موسیقی سنتی لذت ببریم.

کار بزرگی که نامجو به خوبی توانسته از عهده اش برآید آن است که توانسته چیزی بر گذشته بیافزاید، چیزی نو آفریده و به جامعه ای که تشنه نوآوری است ارایه دهد. و علت این همه استقبال از نامجو در ایران و جهان همین نوآوری است همین بیرون شدن از مفتعل مغتعلن است این است که بالاخره یک نفر توانسته خود را از تنگنای بیت و وزن و قافیه وارهاند.

شوشیانت هزارم در بخشی از مقاله خود از شجریان هم گفته بود من اینجا نمی خواهم کسی را بر دیگری ترجیح دهم که در کار هنر این کار حماقتی تما عیار محسوب می شود. اما لازم به ذکر است که من هم آلبومهای شجریان را گوش می دهم و به هنر و هنرمندی اش احترام می نهم، اما اذعان می کنم که شجریان و شجریانها، صرفا شاگردان خوبی برای اساتیدشان بودند ولی اختراعی و اکتشافی ارایه ننموده اند. کارشان خوب است اما تکرار آن چیزی است که پیش از این بوده است. در واقع شجریان انبار دار خوبی برای موسیقی ایرانی است اما این، کار بزرگی محسوب نمی شود.

نکته پایانی اینکه شناگران بر خلاف جریان آب در سرزمین ما بزرگترین جنایتکاران محسوب می شوند.

|+| نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:22  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

کورش چگونه کورش شد؟

قرنها و هزاره ها در ایران مرسوم بود که دین و مذهب به حکومت مشروعیت دهد و در نگره مذهبی ایرانیان، شاه دارای فره ای ایزدی بود که او را  به خدا مرتبط نموده و بقای حکومتش را تضمین می نمود.

شاهان ایرانی، در پیشگاه مغان و ملایان تاجگذاری می کردند و از آنجا که پاسدار مذهب رسمی کشور محسوب می شدند، روحانیون نیز مشروعیت حکومت شاهان را مورد تایید قرار می دادند. ( نوعی معامله پایاپای )

وضع برای محمدرضا (پهلوی دوم) نیز همین گونه بود و او با نقد سیاستهای ضد دینی پدر (رضا شاه) و ملغی نمودن آنها موفق شد تا مشکلات خود را در راه تثبیت حکومتش حل نموده و از تزلزلی که در ابتدای حکومت گرفتارش شده بود برهد.

او به مشهد و قم می رفت، به دیدار روحانیون عالی رتبه ای چون بروجردی می شتافت و در خفا دست او را نیز می بوسید و بروجردی نیز از این منظر که شاه حافظ مذهب حقه شیعه اثنی عشری است به تکیه گاه معنوی حکومت سلطنتی پهلوی تبدیل شده بود.امری که به شدت از سوی برخی روحانیون میان مایه یا دون مایه مورد انتقاد قرار می گرفت و کار را به جایی کشاند که برخی از ایشان، رویای ترور مرجع تقلید شیعه را در سر پروراندند.

پس از مرگ بروجردی، شاه از خلاء ایجاد شده به نفع اجرای سیاستهای اصلاحی مورد حمایت آمریکا در کشور استفاده نمود. "زنان واجد حق رای شدند"، "زمینهای بزرگی که به فئودالها تعلق داشت مصادره و در میان اقشار آسیب پذیر جامعه تقسیم گردید" و "حق حضور اقلیتهای مذهبی در مجلس شورای ملی به رسمیت شناخته شد".

این همه، موجبات شکراب شدن روحانیون با شاه را فراهم آورد و کم کم جای خود را به دشمنی و کینه داد. روحانیون بی محابا شاه را بر فراز منابر مورد هجوم قرار داده و به شدت از وی انتقاد می کردند و شاه نیز انتقاد آنها را با زندان و تبعید پاسخ می گفت.

این درگیری، حتی با وجود روحانیون محافظه کاری چون شریعتمداری و عسگری در حوزه، از کنترل خارج شد و مذهب، به عنوان منبعی عظیم در جهت تقویت سلطنت و مشروعیت بخشی بدان، از دست رفت و خلاء مشروعیت بخشی، موجبات آسیب پذیری حکومت را فراهم ساخت.

از اینرو بود که شاه مجددا به سوی سیاستهای پدر رجعت نمود، و کوشید تا این مشکل را به نحوی دیگر جبران نماید و به مسایلی چون ملیت، تاریخ شاهنشاهی، ناسیونالیسم ایرانی و پان ایرانیسم علاقمند شد.

روشنفکران وابسته به دربار، به سرعت به واکاوی تاریخ پرداختند، شخصیتهای خیالی آفریدند و از حمله مسلمانان به عنوان تلخ ترین خاطره تاریخ ایران یاد کردند تا از اسلام لولویی برای مردم خلق کنند.

شاه، آریا مهر نامیده شد و خود را وارث تاج و تخت پادشاهان بزرگ ایرانی دانست. جشن های 2500 ساله به راه افتاد، مبدأ تاریخ از هجری شمسی به شاهنشاهی تغییر یافت و کورش زاده شد. آنها به دلیل اهمیتی که غربی ها به خاطر منشور ملل به کورش می دادند، او را بزرگ تر از آنچه که بود تصویر نمودند. شاه به گور او شتافت و به او نوید داد "کورش آسوده بخواب که ما بیداریم" و شخصیتی که حتی یک بیت از او در شاهنامه نبود نماد ایرانیت ایرانیان شد تا شاید شاه بتواند از این طریق آب رفته را به جوی بازگرداند و برای حکومت رو به اضمحلالش منبعی جدید جهت مشروعیت کسب نماید.

سیاستهای او برای خلق بدیلی برای مذهب شرایطی را به وجود آورد که پس از انقلاب ممکن بود به تخریب همه مواریث تاریخی و باستانی ایران بیانجامد.

|+| نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:1  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

تقديم به نوروزي كه همه انتظارش را مي كشند

سرشارم،

از اميد روشناي فرداها.

لبريزم،

از رويش دوباره گل ها.

و مي دانم،

تيره فصل سرد زمستان،

رو به پايان است.

من،

نوروز را به انتظار ايستاده ام

امروز.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:41  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

اگر ما سكوت كنيم

مي دانم كه اين نوشته باز بر مذاق شوونيستهاي به خواب رفته سرزمينم تلخ خواهد آمد و آنها را چونان گرگ هاري به سوي من روان خواهد ساخت. كاملا طبيعي است كه آنها به خود جرات بدهند و در بخش كامنتهايم انتقام ستخوانها پوسيده كورش و داريوش را از من بستاننداين رسم هميشگي آنها است. چه آنها تا بر قدرت سوار بوده اند كوره هاي آدم سوزي به راه انداخته  و در روزگار عسرت به همين چند فحش ناموسي و خانوادگي بسنده كرده اند.

از دير باز به رز زدن هايشان عادت كرده ام و اصلا هرگاه كه با ايشان مواجه شده ام، جز زر زدن چيز ديگري نشنيده و نديده ام. البته اين، امري غير طبيعي محسوب نمي شود چه از كساني كه در دنيايي جديد زندگي مي كنند و خود را دل مشغول امور تاريخ مصرف گذشته يي چون داريوش كورش و شاپور يا هر كوفت و زهر ماري ديگري مي نمايند چيزي جز اين نيز نمي توان توقع داشت.

زر زدن مخصوص انسانهايي بي بهره از عقلانيت است و اگر ايشان از كمترين ميزان عقلانيت بهره مند بودند تن به شوونيسم نمي دادند.

اينك اگر سخن مرا به حساب عرب، سيد، بسيجي يا جيره خوار شدنم نمي گذاريد، بايد بگويم كه از نظر من رورتي شكر خورد كه مليت و ايرانيت را تنها آلترناتيو حكومت ديني در ايران عنوان نمود. چگونه مي توان با استمداد از گذشته اي كه خود نتوانست گليمش را از آب بيرون بكشد و اينك از آن، جز چند گور و كتيبه و ستون كله اسبي باقي نمانده به دوراني جديد قدم نهاد.

من به جد اعتقاد دارم كه سخن گفتن از حقوق بشر يا آنگونه كه كتيبه كورش در ميان سينه چاكانش خوانده مي شود: "حقوق ملتها"، كار دشواري نيست. كار دشوار آن است كه در عمل خود را در برابر آن مسئول بداني و در راه تحقق اش گام برداري و بي هيچ شكي جنگ بمباران هوايي و لشگر كشي راه صحيح آن در ميان ملتها نيست. پس برحذر باش تا به بهانه برقراري آن، دست به جنايتي نزني و خود اولين پايمال كننده اش نباشي. آنچنانكه اولين نويسندگان منشور حقوق بشر در فرانسه انقلاب زده،  خود نخستين و بزرگترين ناقضان آن شدند.

از ديرباز نيز همين گونه بود، كورش نيز كه منشور حقوق ملل را نگاشت به بيش از چهل كشور جهان يورش برد و تاج از سر پادشاهان ديگر برداشته و به قتل عام مردم كشورهاي ديگر پرداخت. جوانان بسياري كه از روي دلبستگي به فرهنگ تاريخ و مليتشان در برابر لشگريانش مي ايستادند از دم تبغ مي گذراند.

بزرگترين مدعي دموكراسي آزادي و حقوق بشر در دوران ما نيز جورج بوش رياست جمهور ايالات متحده آمريكاست. من او را  خلف بر حق كورش كبير مي دانم. او نيز در دنياي امروزين ما همان نقشي را بر عهده گرفته است كه دو هزار و پانصد سال پيش كورش بر عهده گرفته بود با همان خشونت و درنده خويي.

شايد دير زماني بر ملتها نگذرد كه جرج بوش نيز چون كورش در چهره ي يك قديس يا قهرمان بازگردد و جاي كورش را در ذهن و زبان جهانيان به خود اختصاص دهد دور نيست كه چنين شود اگر ما سكوت كنيم.

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 23:26  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

ترحيم وجدان بازماندگان

درست نمي دانم كه جز اين جهاني كه هم اكنون در آن زندگي مي كنيم دنياي ديگري هم وجود دارد يا نه و البته براي اطمينان در اين باره راه منطبق با منطقي هم وجود ندارد و تنها مي توانيم "اميدوار باشيم"، "سكوت كنيم" يا "حدس بزنيم".

اما اينكه براي عزيزان درگذشته نذري مي دهيم، سر قبرشان رفته و فاتحه مي خوانيم، روي گورشان سنگهاي زينتي زيبا و گران قيمت گذاريم، احسان مي دهيم، روضه خواني و مداحي راه مي اندازيم، شبهاي جمعه ياسين مي خوانيم و مجلس ترحيم سوم و هفتم و چهلم و سالگرد مي گيريم در واقع داريم خود را ترحيم مي كنيم.

بسياري از ما در روابط خود با عزيزان درگذشته ره به بيراهه رفته و اينك كه آنها را از كف داده اند غمگين اند. زنان و مرداني كه به همسرانشان خيانت كرده اند، فرزنداني كه والدين خود را تكريم ننموده، دوستاني كه حرمت دوستي را نگاه نداشته اند و والديني كه نسبت به فرزندان خود بي توجهي كرده اند.

حال كه آنها مرده اند ما فرصت يافته ايم تا نسبت به آنچه در باره ايشان انجام داده ايم بيانديشيم و افسوس بخوريم. ما در واقع با خرما، حلوا، قهوه و هر كوف و زهر ماري كه به شكم ديدار كنندگان مي بنديم و نامش را احسان مي گذاريم سعي داريم خود را از سايه اقدامات پيشينمان رها سازيم.

ما با ترحيم مردگانمان، درصدديم كه آبي بر آتش وجدان خود بيافشانيم. آتشي كه از خيانتها، جنايتها و گناهان، بي توجهي ها، اشتباهات و بي تفاوتي هاي مان شعله ور شده است.

|+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 12:46  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

بار دیگر رحیم پور

آن روزها که در یزد بودم رحیم پور را کمتر از یحیا و حمزه می دیدم و بیشتر به واسطه یحیا بود که می توانستم لحظاتی با او هم کلام گردم که اغلب به سلام و احوال پرسی سپری می شد. او چون در همان ملاقاتها نیز کمتر سخن می گفت، عیب و هنرش نیز بر من مکتوم می ماند و گاه گمان می کردم که او نیز ممکن است جزء همان دهها فنچ( این اصطلاح را اول بار ار یحیا شنیدم) و سوسولی باشد که یحیا برای گذراندن وقت خود با آنها در آمیخته و در گوشه ای از کافی شاپ یاوه هایش را به خورد ایشان میدهد.

گذشت تا اینکه این بار در سفر خود به یزد، توفیقی پیش آمد که شبی را تا نیمه با هم باشیم و در این دیدار بود که دریافتم فردی معمولی نیست و شاید از همه کسانی که به نوعی ایشان را دیده بودم و با آنها هم کلام وشده ام فراتر باشد.

در آن شب او را از جنس انسانهایی دیدم که توان هگل شدن، هایدگر شدن و کانت شدن را دارند. امید که این چنین شود و این ریحان خوش عطر و بو در مزبله ایران هدر نرود.

آن شب را بیشتر من سخن گفتم و او شنید اما گاه که زبان به سخن می  گشود در برابر منطق بی نظیرش به بیچارگی می افتادم . سخنانم در باب "نسبی نگری" بود  و او به خوبی قادر به درک جایگاه "وضع" در اندیشه من شد. ایراداتی را نیز بر من گرفت که هنوز برای رفع آن می کوشم ولی راه حلی برایشان نیافته ام تا به نحو مقتضی"توجیهشان"!!! کنم.

آن شب نظر مرا برای ترجمه متنی از انگلیسی به فارسی خواست و من ژیژک را معرفی کردم و دلیل این کار را مد روز بودنش دانستم و از او خواستم تا مقاله ای را برای اولین ترجمه خود برگزیند که نظر تعداد کثیری را به خود جلب نماید و برای عموم فلسفه خوانها مفید باشد. این استدلال برای او جالب نبود و هنوز نمی دانم که چه مقاله ای را برای ترجمه در نظر گرفته است.

اما در همان جلسه، با استناد به مطلبی که او درباره پایان سال 85 و آغاز شال 86 نوشته بود او را تشویق تنودم که سعی کند هر هفته مطلب جدیدی نوشته و برای استفاده دیگران در اینترنت بگذارد.

به او گفتم اندیشه هرقدر که نیرومند باشد اما در "دسترس" قرار نگیرد بی ارزش است. وقتی کیکی به خوبی پخته شود اما کسی نتواند از آن بخورد فایده ای ندارد. تازه وقیتی نظرت را در اختیار دیگران می گذاری در واقع می توانی تاثیرات آن را در بین آنها ببینی و از ضعفها و قوت های فکرت باخبر شوی. در واقع  در تضارب آراء است که نظرت تقویت شود و به مرحله ماندگاری می رسد.

حال که چند ماهی از واپسین دیدارم با امیر عزیز می گذرد مشاهده می کنم که چند مقاله کوتاه را در وب قرار داده که جلوه های جدید از شخصیت مرموزش را برایم هویدا کرده است. اینکه کسی درازه گویی نکند و به خود بقولاند که گزیده گویی نماید و بتواند دریایی را در یک فنجان بگنجاند آن هم در این زمانه که هرکس دوست دارد جمله را به کتاب تبدیل کند جذابیتی عظیم برایم دارد. این امر نشان گر میزان تسلط فرد به فلسفه و بالا بودن اطلاعات عالمانه فر می باشد و فراتر از آن در زمانه ما یک هنر منحصر به فرد محسوب می شود.

او در نوشته هایش چنان زنده می نوسد که تو گویی او رو در رو دارد تو را شماتت می کند که چرا خویش را روشنفکر می نامی؟ گویی تو مخاطب نوشته های او یی که حمال الکتابی! اما در واقع او برای جماعتی می نویسد که تو چون ذره ای در میانشان قرار داری.

کاش بتوانیم نوشته هایش را قدر بنهیم . امید که فاصله پستهایش زیاد نباشد.

برخی نوشته هایش در سال جاری:

با چهره ها چه می کنیم؟

misanthrope

حکمت اروتیک

روشنفکران

|+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 9:31  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

ارایه تصویری زنانه از مرگ در یک بوس کوچولو

بهمن فرمان آرا، یکی از نوابغ روزگار ماست. حیف که مدت مددی را اجازه فیلم سازی در ایران را پیدا نکرد، و گرنه می توانست در طول یک دهه، کار عظیمی را سامان دهد و سبک نوینی و ماندگاری را از خود بر جای گذارد. و البته معلوم نیست که هنوز با گذشت سه دهه از عمر انقلاب، چند تا از این هنرمندان هستند که هنوز توی تاقچه زندگی، گرد و خاک می خورند و کسی هم به سراغشان نمی رود.

درست نمی دادم که فرمان آرا،در دوران جدید فیلم سازی اش، موفق به ساخت چند فیلم شده، اما من تنها دو فیلم "بوی کافور عطر یاس" و "یک بوس کوچولو" را از او دیده ام.

او در فیلم بوی کافور عطر یاس، علاوه بر کارگردانی، نقش اول فیلم یعنی نقش بهمن فرجامی را نیز خود ایفاء می نماید. این بهمن فرجامی، آئینه تمام نمای فرمان آرا است و فرمان آرا در این فیلم خیلی خوب توانسته نقش خودش را بازی کند.

او در فیلم یک بوس کوچولو، هنوز هم با دغدغه مرگ دست و پنجه نرم می کند و مردن را خمیر مایه کار خود می نماید. تصویری که او در این فیلم از مرگ ارایه داده تصویری شایسته توجه می باشد: تصویری زنانه از مرگ!!

در واقع، فرمان آرا در این فیلم ساختار شکنی کرده و سنت سینمایی ایران را که در آن عمدتا مرگ با چهره ای مردانه خودنمایی می کند را تغییر داده است.

در فیلم یک بوس کوچولو، مرگ در چهره یک زن(هدیه تهرانی) خود را نشان می دهد. آیا بهمن فرمان آرا با ارایه تصویری زنانه از مرگ درصدد بود تا ساختار شکنی نموده و بیننده را در بهت و حیرت فرو برد. یا منظوری دیگر، او را به چنین نوآوری وادار نموده است.

فرمان آرا می داند هنوز که هنوز است، موضوع مرگ برای انسان به ویژه ما ایرانیان، موضوع وحشتناک، خشن و پر حاشیه می باشد. و نشان دادن چهره ای عریان از مرگ می تواند به دلیل انتقال خشونت به بیننده و وارد ساختن شوک به او مانع از برقراری ارتباط بین ببینده و فیلم گردد  و اصطلاحا او را از فیلم برماند. از این رو، کارگردان سعی می کند با استفاده از چهره آرام یک زن (هدیه تهرانی) از مرگ، تصویری قابل تحمل تر ارایه دهد.

کارگردان فیلم می دانست که فیلم یک بوس کوچولو، به دلیل شدت مرگ اندیشی موجود در آن، به اندازه ی کافی وحشت آفرین است در صدد برآمده تا با ارایه تصویری مونث و زنانه از مرگ، کمی از خشونت فیلم بکاهد. برای درک این موضوع، کافی است که تصور کنید نقش مرگ را کیانیان یا نجفی ایفاء کرده اند.

|+| نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:13  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

ما هم پخی بودیم چون دیگران

"سیصد" که ساخته شد و به نمایش درآمد خون در رگهایمان به جوش و خروش آمد و به رگ غیرتمان برخورد. فریاد وا مصیبتا سر دادیم و به محکوم نمودن این اقدام بی شرمانه!!! پرداختیم.

ملیت، هویت و ایرانیتمان (که دقیقا نمی دانم چیست؟)زیر گاری رفته بود و فیلم سازی آمریکایی با هزینه ای اندک، در داخل یک استودیوی کوچک، تمام آنچه را که از اقدامات اسلامیستها و رئیس جمهور منتخب سالم مانده بود به یکباره زیر سوال برده و ما را در نزد جهانیان بی آبرو ساخته بود.

ایرانیت ما، با یک فیلم زیر سوال رفته بود و نیاکانمان در درون مقابرشان دچار عذاب  شده بودند. آنها ما را ملتی با سوابق وحشیانه و چهره هایی زشت، سیاه و خشن که بی شباهت به جانوران نبود تصویر کرده بودند.

داستانی تحریف شده بود تا "ایران و ایرانی هراسی" را در تکمیل پروژه اسلام هراسی به خورد غربی ها بدهد و آنان را با سیاستهای جنگ طلبانه جرج بوش همراه سازند.

برخی از ما وبلاگ نویسان در برابر این هجمه تاثیر گذار، گریبان دریدیم و فرهنگ 2500 ساله خود را به رخ جهانیان کشیدیم و بدان فخر فروختیم و به کتیبه کورش کبیر - که معوم نیست چرا به خود اجازه می داد به دیگر سرزمینها جهان حمله نماید و عزیزان دیگر ملل را به خاک خون بکشد اما نسبت به بتهایشان، کوچک ترین بی احترامی را روا نمی داشت - افتخار می کردیم.

در این بین کسی نبود که از ما بپرسد "ابرندخانه"ها که در آن پسران نوجوان و زیبا رو خودفروشی می کردند، باب آخر کتاب اخلاقی قابوس نامه که پیرامون آداب لواط و بچه بازی نگاشته شده، ختنه دختران که تا مدتها پیش در جای جای این مرز و بوم رواج داشته، و مردانی که هنگام مسافرت آلت تناسلی همسرانشان را با قفلهای پوسیده و زنگ زده ای که از مادرانشان به ارث برده بودند قفل می نمودند تا خیالشان از باب خیانت همسرانشان راحت باشد، در کجای فرهنگ پر افتخار ایرانی جای دارد.

راستی آن رسمی که طی آن عروس را در شب اول ازدواج در اختیار سید، شیخ، خان و می گذاشتند که آنها را متبرک سازند در کجای ایرانیت ما قرار دارد.

ایرانیت ما تا کجا مدیون پدران، مادران و دخترانی است که از خود گذشتگی کرده و برای حفظ فره ایزدی از گزند روزگار با پسران، پدران و برادران خود همخوابه می شدند.

شایسته است هنگامی که سیصد و سیصدهای دیگر را می بینیم بیهوده خونمان به جوش نیاید چرا که ما نیز همان پخی بودیم که یونانی ها، رومی ها و دیگران بوده اند.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:21  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

استاد بزرگ - گند بزرگ

محمد رضا لطفی، استاد بزرگ موسیقی سنتی ایران، پس از ربع قرن دوری از وطن که در پی سخت گیری های فقاهتی انقلاب بر اهالی هنر موسیقی پیش آمده بود، آرام و بی صدا به ایران باز گشت.

در ابتدا کسی متوجه حضور لطفی در ایران نشد و از او در فرودگاه استقبالی به عمل نیامد، اما چندی بعد میان مایه گان موسیقی و صفحات فرهنگ و هنر روزنامه ها، مقدمش را گرامی داشتند.

در واقع روزنامه ها و مطبوعات به دلیل دوری 25 ساله استاد از ایران و تبدیل شدنش به اسطوره موسیقی سنتی، سوژه ی جدیدی را یافته بودند که بتوانند صفحاتشان را لبریز نموده و نظر خوانندگانشان را جلب نمایند.

موسسه ی آوای شیدا هر روز چندین نوبت از جمعیت پر و خالی می شد و روزنامه نگاران، برای یک مصاحبه ی چند دقیقه ای با استاد، سر و دست می شکستند.

لطفی در اندک زمانی به مطبوعاتی ترین چهره هنری سالهای اخیر تبدیل شد و در کنفرانس مطبوعاتی اش دهها روزنامه نگار و عکاس و فیلمبردار شرکت داشتند.

لطفی در یکی از این مصاحبه ها زبان به انتقاد از دوستان قدیمی و شاگردانش گشود که مقدمم را گرامی نداشتند و کسی از ایشان حضورم را در ایران تبریک نگفت و حتا یک نفرشان هم به من تلفن نکرد.

بی شک اظهار نظر وی در انتقاد از برخی استاید موسیقی ایرانی به ویژه کلهر و ... و ریز دیدنشان آن هم در بروشور یکی از آلبومهایش، در نوع  مواجهه ی اساتید موسیقی ایران با لطفی بی تاثیر نبوده است.

به هر حال، لطفی پس از سالها آوارگی در ایتالیا سوئیس و آلمان و آمریکا و... به ایران باز گشته بود  تا به قول خودش موسیقی سنتی ایران را از تنگنایی که گریبان گیرش شده رهایی بخشیده و افقی نوین در برابر آن ایجاد نماید و دوران نوینی را برای موسیقی سنتی ایران رقم بزند.

گرچه ار او در بدو ورود به ایران آنگونه که خود می خواست استقبالی نشد و دوستان قدیمی اش از جمله شجریان نیز وی را مورد بی توجهی قرار دادند اما خیلی زود به مدد روزنامه ها و مطبوعات به طراز اول ترین شخصیت موسیقی سنتی ایران تبدیل شد. اتفاقی که کار لطفی را سخت تر و پر مخاطره تر نمود.

تبیغات انجام شده در مطبوعات پیرامون لطفی کار را به جایی رساند که رادیو ایران از او دعوت کرد تا در یکی از برنامه زنده حضور یابد و همچنین مطبوعات ایران نیز هر روز اخبار و ‏مصاحبه های او را پوشش داده و هر روز آثار پیشین استاد را معرفی می کردند.

چند ماه پس از ورود لطفی و آغاز فصلی نوین در فعالیتهای آموزشی، پژوهشی و ترویجی مو سسه اوای شیدا زمزمه ‏های اجرای کنسرتی دوران ساز در کاخ نیاوران توسط استاد محمد رضا لطفی و یار چندین ساله اش جناب خلج به ‏گوش می رسید. ‏

‏چندی بعد استاد با اعلام رسمی این برنامه به فرایند اجرایی شدن آن سرعت بخشید. گیشه نیاوران به ‏همراه شش مرکز دیگر، بلیط های کنسرت لطفی  و خلج را تا آخرین عدد به فروش رساندند و رسانه ها در این ‏زمینه به لطفی یاری دادند تا در این مرحله از کار موفق باشد.‏

بسیاری از علا قندان موسیقی سنتی ایران و شخص لطفی، با طیب خاطر برای شرکت در این کنسرت بلیط تهیه نمودند.

اما در میان شرکت کننده گان در کنسرت بداهه نوازی لطفی، بودند کسانی که جوگیر مقالات و اخبار مندرج در روزنامه هایی چون شرق و هم میهن ‏شده بودند و از این رو برای مشاهده کنسرت به نیاوران آمدند و اتفاقا، همینها هم بودند که بعدها باعث به وجود آمدن حرف ها و حدیثهای فراوان ‏پیرامون برگزاری این نوع کنسرت شدند.

در واقع اینها علاوه بر خود، بقچه توقعاتشان را که توسط رسانه ها و شخص ‏لطفی آفریده شده بود را به نیاوران آورده بودند لذا طبیعی بود که با برآورده نشدن این توقعات، زبان به اعتراض گشودند.‏

بالاخره کنسرت به مدت سه روز در نیاوران برگزار شد. در ابتدا همه زبان به تحسین از اسطوره موسیقی ایرانی گشودند و به به و چه چه ها سر دادند که استاد در این مجلس هم می خوانده و هم می نواخته، هم کمانچه زده ‏هم تار هم دف و هم سه تار و نشان داده که یگانه ی روزگار است و جمیع کمالات موسیقی را دارد و همه آنچه را که دیگران ‏یک یک دارند او به تنهایی دارد.

اما در ادامه کار نق و نوق ها هم به گوش رسید و کم کم در چند وبلاگ و روزنامه خود را نشان داد که چرا لطفی اینگونه ‏به کسوت دراوریش در آمده؟ چرا سعی داشته بداه نوازی کند؟ چرا زخمه از دستش افتاده؟ و چرا خواسته با یک دست ‏چند هندوانه بر دارد؟ ‏

چرا صندلی های نیاوران راحت نبودند؟ و چرا باید کلاغهای محوطه کاخ، در لابلای تار نوازی استاد، با تار او هنوایی نمایند ‏و صدها عیب و ایراد دیگر که طی چند روز گذشته شنیده و خوانده ایم و ممکن است که طی روزهای آینده بیشتر به ‏گوش بخورد.‏

راستی لطفی چه اشتباهی کرده بود که به چنین بلیه ای گرفتار آمد؟ ‏

در واقع او نیز دچار همان اشتباهی شده بود که پیش از او احمدی نژاد رئیس جمهور فعلی ایران مرتکبش شده بود منتها نه در عرصه موسیقی که در عرصه سیاست ورزی.

استاد بزرگ گند بزرگ زده بود و با ایجاد حاشیه های مختلف و بیان این که آمده تا عرصه موسیقی را از تنگنا ‏به درآورم و ... توقعی را در مردم ایجاد نموده بود که بعدها به پاشنه آشیل او تبدیل شد.

مشکل لطفی، ایجاد مطالباتی در اهل موسیقی بود که نتوانست آنها را پاسخ دهد.

عکسها از روزنامه شرق

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:28  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دوست خوبم امیر رحیم پور

دوست خوبم جناب رحیم پور در وبلاگ خود araدو مطلب* پیرامون روشنفکری نوشته که بسیار زیبا و خواندنی است. آن موقع هم که در یزد بودم و با افراد زیادی حشر و نشر داشتم اطمینان داشتم که در میان دوستانم، شاید این تنها جناب امیر خان باشد که به جایی برسد و برای خودش متفکری شود.

سکوت معنادارش و شوقش برای شنیدن نظرات دیگران و آن تعمقی که از هایدگر آموخته و مشورتش با دوستان در مورد مسایل مختلف، روحیه ی آزاداندیشانه ای به او اعطاء نموده که مثال زدنی است.

سال گذشته نقدی** بر یکی از مطالب من نوشت که بسیار زیبا بود و واقعا به عنوان فردی بیطرف به آن نقد می نگریستم از خواندنش لذت می بردم.

اخیرا هم بر نوشته ای از یحیا نقدی*** نوشته که باز هم زیباست. مطلب جالبی هم در مورد سال جدید**** نوشته که آن هم جذاب و اثر گذار است. حیف، حیف و صد حیف که این بنده خدا تنها کم می نویسد.

* (++)

** (+)

*** (+)

****

|+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:3  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

کاروان تهمت این بار در کاروانسرای سروش فرود آمد

محمد علی رامین مشاور احمدی نژاد و دبیرکل بنیاد جهانی هلوکاست، که چندی پیش، همایشی را با همکاری وزارت امور خارجه کشورمان پیرامون هلوکاست برگزار نموده و نام ایران را به عنوان مدافع سیاستهای هیتلری در برابر اقلیت نژادی یهودی آلمانی بر سر زبانها انداخت و زمینه ی محدودیت و محکومیت هرچه بیشتر نظام جمهوری اسلامی ایران در نزد افکار عمومی جهانیان، سازمان ملل و دول مختلف را فراهم ساخت، در جدیدترین موضعگیری خود از دکتر سروش به دلیل عدم اتخاذ سیاستهای همسو با دولت احمدی نژاد در مورد یهودیان و اسراییل انتقاد نموده است.

وی در سخنانش دکتر سروش را به یهودی تبار بودن متهم کرده و چنین اظهار نموده که:" گفته مي شود پدر بزرگ آقاي سروش يهودي بوده است."  او در ادامه سخنانش از بیم واکنش منفی افکار عمومی تصریح می کند که: " البته من در اين باره تحقيق نكرده ام و نمي دانم اين خبر تا چه حد صحت دارد."

وی در بخش دیگری از سخنانش بدون اینکه سند و مدرکی ارایه دهد سروش را به دفاع از صهیونیسم متهم می نماید و می گوید:" شما حتي يك كلمه و يك موضعگيري از آقاي سروش عليه اسراييل و رژيم صهيونيستي نشنيده ايد. دكتر سروش به هر مخالف اسراييل مي تازد و آن را به يك فرد يا گروه نژاد پرست منتسب مي كند و اين رفتار ايشان بايد مورد سوال قرار گيرد. "

واقعا جای تاسف دارد که یک مسول سیاسی کشور، بدون توجه به صحت و سقم مطلبی، آنرا در یک سخنرانی و یا مصاحبه بر زبان جاری کند. جالب اینکه آقای رامین و دیگر دوستانش که در دفتر ریس جمهور کار!!! می کنند، تعهد نامه خود را به چاه جمکران انداخته و ایمانی را محکم تر از ایمان خود به رسمیت نمی شناسند. آنها خود را مومن، مسلمان، و حزب اللهی می دانند و تنها خود را "نحن مصلحون" می پندارند. حال عجیب است که چگونه بدون توجه به تاکیدات مکرر دینی و اخلاقی اسلام، چگونه بدون تحقیق در صحت و سقم مطلبی آنرا در رسانه ها منتشر می نمایند.

تاسف بار منطق وارونه ی و فاشیستی جناب رامین است. بنا بر منطق جناب رامین، از آنجا که دکتر سروش، به صورتا علنی بر علیه اسرائیل موضع گیری نمی کند پس در صف اسرائیل قرار دارد و مدافع جنایتهای اسرایل می باشد.

وی باز برای اثبات اسرائیلی بودن دکتر سروش او را متهم می نماید که به هر مخالف اسرایل می تازد. اولا باید عرض کرد که اصطلاح می تازد برای توصیف تفکرات دکتر سروش عبارت شایسته نیست این عبارت شایسته درندگانی است که جلسات سخنرانی منتقدان خود را بر هم می زنند و یا در قم سروش را به خاطر یک سخنرانی خصوصی در یک منزل سنگباران کرده اند. سروش یک متفکر است لذا تاخت و تاز بیشتر برازنده بانیان و تابعان و پیروان منطق ارهاب است. 

ثانیا صدام هم مخالف اسراییل، اماجلادی خون ریز بود. و عقلانی نیست از هرکسی که علم مبارزه با اسرائیل را بر دوش می کشد حمایت نمود. و هرگز انتقاد از کسانی که خود را در پس نقاب ضد صهیونیست بودن مخفی نموده، حقوق ملت را نادیده می گیرند یا از اسلام قرائتی فاشیستی عرضه می نمایند حمایت از اسرایل نیست.
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:3  توسط سید حسن کاظم زاده  |