نگاه کنید که اين تمدن مدرن بشر، چگونه راهی دو سویه و متناقض را میپیماید. از سویی با ساخت بیمارستان و شکوفایی علمپزشکی و تولید انواع داروها و ابداع روشهای درمانی مختلف، جمعیت انسان را از مرز 7 میلیارد نفر گذرانده و از سویی دیگر، با خلق مصنوعاتی چون "سیگار" همه ساله بیش از 100 میلیون نفر را به مغاك مي فرستد.
بر آن بیافزایید محصولاتی چون کراک و کوکائین و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر را که محصول تلاشهای علمی بشر در آزمایشگاه هاست. محصولاتی که ابتدا سلامت روانی انسان را تخریب و در ادامه مرگی دلخراش را براي او رقم می زند.
همچنین است جنگافزار های غیرمتعارف شیمیایی میکروبی و اتمی که تولید و انبار شده اند و مالكانشان تنها با استفاده بخش کوچکی از آن جنگ افزارها، هزاران بار حیات را از روی کره زمین محو نمایند.
بدتر آنکه نه آن پوفیوزانی که نامشان در دفتر تاریخ به عنوان منفکران، کاشفان، مخترعان و آزادیخواهان ثبت گردیده، از روی خیرخواهی براي بشريت چنین کرده اند و نه آن مادر به خطاهایی که کوره های آدم سوزی بنا نمودند از ابتدا بر جنایتکاری مصمم بوده اند.
به راستی چه رازی در این عقلانیت مدرن نهفته است که اینگونه بشر را در میان مرگ و زندگی به رفت و آمد واداشته است؟
شاید این سرشت دوگانه بشر است که اين بار آویخته بر عقلانیت مدرن، به دو سوی بال میگشاید و در آنِ واحد، میل پرواز به کرانههای مرگ و حیات دارد. سرشت دوگانهای که از سویی با اختراعات و اکتشافات منافعی بزرگ برای عموم بشریت به ارمغان میآورد و از سویی دیگر رنجی جانکاه و ترسی سترگ را بر ايشان مستولی میسازد.
رمان فلان خانم فمینیست را می گشایم و از همان سطور ابتدایی کتاب در می یابم که با داستانی "مردستیز" مواجهم و در دام داستان زنی افتاده ام که نویسندگی را ابزاری برای عقده گشایی از مردان نموده است.
او زنان داستانش را چنان در مظلومانه ترین شکل ممکن توصیف می کند که با خواندن داستان، آه از نهادت بر می خیزد و بی اختیار بر سرنوشت گه و گند زنان بیچاره داستان که قربانی مناسبات مردسالارانه شده اند اشک افسوس می ریزی.
اینگونه داستانها، ولو اینکه موفق به جذب تعداد قابل توجهی از خوانندگان شوند و یا جایزه ای به دست آورند، برایم چندش آورند چرا که نویسنده اش اینقدر بی شعور و بی سواد بوده که به جای علت به معول تاخته و شمشیر بر گردن آن نهاده است.
چنین نویسنده ای، گوسفند تر از آن است که قادر به درک آن باشد که قواعد بازی محصول فرهنگ است و این فرهنگ، که از زمان گله داری، شکار و فئودالیسم برایمان مانده چنین مناسباتی را خلق کرده و بر ما، به عنوان زنان یا مردان تحمیلش می کند. از اینرو در چنین وضعی، مردان نیز چون زنان قربانی چنین فرهنگی هستند و گریزی از آن ندارند.
به واقع اعتقاد دارم که مشکل زن ایرانی، مرد ایرانی نیست بلکه مشکلش ریشه در فرهنگ منحط و عقب مانده این آب و خاک دارد و استوار بر سنتهایی است که چنین ستم هایی در بستر آن می روید.
مردی ایرانی را تصور کنید که از بدو تولد در سوئد زیسته باشد. چنین مردی که با فرهنگ منحط ایرانی بیگانه و در فرهنگ پلورال سوئدی پرورش یافته نخواهد توانست نگاهی صرفا حیوانی و مالکانه نسبت به زن داشته باشد و نمی تواند به ازدواج دوم، کتک زدن زن، صیغه و... بیاندیشد.
در پایان نکته ای به نظرم رسید و آن اینکه آیا این تنها مردان ایرانی هستند که دمار از روزگار زن ایرانی در می آورند و زنان ایرانی یکپارچه فرشتگان رحمت اند؟
مساله زن در ایران، صرفا مساله ای حقوقی نیست که با تحت فشار قرار دادن حاکمیت بتوان تغییرات مورد نظر را اعمال نمود بلکه این مساله در کشورمان مساله ای حقوقی – فرهنگی است و بخش فرهنگی آن بر بخش حقوق اش می چربد و فعالین حقوق زن تا در بخش فرهنگی موفق نشوند توفیقی نیز در بخش حقوقی به دست نخواهند آورد و اگر هم در حوزه حقوقی موفق شوند به دلیل مخالفت هایی که در جامعه با آن مواجه خواهند شد قادر به بهره مندی از آن حقوق نخواهند بود.
این را به آن دلیل عرض کردم که متوجه باشید زنی که آموخته این فرهنگ است و خود را جنس دوم می داند و این حق را برای همسرش قایل است که زن دیگری اختیار کند حتا در صورت وجود قانونی که بتواند بر اساس آن بر علیه شوهرش اقامه دعوا کند باز هم چنین کاری نخواهد کرد.
اما زن ایرانی در دستیابی به "برابری" و "آزادی" با سه چالش اساس رو برو است از اینرو لازم است تا در هر سه زمینه فعال باشد و تغییرات مطلوب را در هر سه مساله پیگیری نماید. آن سه مساله و چالش عبارتند از: "سنتهای اجتماعی" -که ریشه در فرهنگ ایرانی ما دارد- "سنتهای دینی"و "نظام حقوقی- مدنی" - که ریشه در همان سنتهای مذهبی دارد-.
از اینروست که من معتقدم مبارزه ای جامع و مانع است که همزمان هر سه مورد از این چالش ها را در بر بگیرد و بی توجهی نسبت به هر کدام از موارد فوق الذکر موجب بی اثر و بی ثمر شدن فعالیتهای انجام شده برای دستیابی به "آزادی" و "برابری" زنان را فراهم خواهد آورد.
متاسم از اینکه باید بگویم ساختار دینی حاکمیت و حساسیت هایی که نسبت عملکرد این نظام سیاسی – دینی وجود دارد زمینه یکسویه نگری را در جنبش زنان فراهم آورده و آنها را صرفا به سوی مواجه با بعد حقوقی سوق داده است حال آنکه سنتهای اجتماعی خود بخش فربه و قابل توجهی از موانع "آزادی" و "برابری" زن محسوب می شود.
اهمیت بیشتر دادن به فرزندان ذکور خانواده، نان خور انگاشتن دختران در ساحت خانواده، داد و ستد دانستن ازدواج به ویژه در مناطق روستایی و مرزی، مخالفت با تحصیل دختران، در پرده نگاه داشتن آنان و اعمال محدودیتهای غیر ضروری به ایشان تحت عناوینی چون ناموس و غیرت و... تنها بخش بسیار کوچکی از ستمی است که از سوی فرهنگ بومی مان بر ایشان روا داشته می شود.
شرمسارم از اینکه بگویم در برخی از مناطق کشورمان مرسوم است که مادر شوهر یک شب قبل از زفاف (سنت ازاله بکارت ک به شکل بسیار وحشیانه ای در کشورمان انجام می شود) عروس را وارسی می کند تا از باکره بودن وی اطمینان حاصل کند و زنان تنها اجازه دارند که بعد از غذا خوردن مردان بر سر سفره بنشینند و صرفا از باقی مانده غذای ایشان استفاده کنند.
بر اینها بیافزایید سنت ازدواج اجباری عمو زاده ها بده بگیری ها(پسری به این شرط از یک خانواده دختر بگیرد که پسر آن خانواده هم با خواهر او ازدواج نماید و یک نانخور از مجموعه ای از نانخورها کم شود) و ختنه زنان که هنوز در برخی از مناطق کشورمان اجرا می شود و موارد دیگری که از شرم قادر به بیان آنها نیستم.
همچنین سنتهای دینی نیز یکی از مهمترین چالش های پیش روی زن ایرانی است و سنگینی این سنتها، پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل تسلط سیاسی مذهب در تمامی عرصه های فردی و اجتماعی مردم سرزمینمان نمود بیشتری یافته است.
متاسفانه برخی فعالان زن به ویژه آنها که به مجموعه روشنفکران دینی تعلق خاطر دارند با نادیده گرفتن بسیاری از سنتهای دینی و صرفا با اتکاء کلیشه ای به برخی رخدادهای تاریخی مانند جلوگیری از زنده به گور نمودن دختران و... سعی در بنا نمودن اندیشه ای نا همگون تحت عنوان جعلی "فمنیسم اسلامی" می نمایند.
اما از نظر من، مساله "آزادی" و "برابری" زن ایرانی جز با مشخص شدن رابطه زن و سنتهای دینی امکان پذیر نمی باشد و فلسفه بافی هایی چون فمنیسم اسلامی، علاوه بر اینکه استخوان لای زخم گذاشتن است زمینه سرکوبی طیف سکولار جنبش زنان را توسط حاکمیت فراهم خواهد ساخت. (مگر سروش با جعل واژه مرمسالاری دینی چنین کمکی به نظام نکرد)
باید توجه نمود که در سنتهای دینی زن "جنس دوم" محسوب می شود و تحت مالکیت و یا حداقل قیمومیت مرد قرار می گیرد و مرد می تواند زن خود را در صورت هم بستر نشدن مورد ضرب و شتم قرار دهد.
توصیفاتی که در این نگره در باره زنان شده عبارت اند از: زن "دام" و "سلاح" شیطان محسوب می شود و اگر زن وجود نداشت مردان همه به بهشت می رفتند و زنان خوب مانند کلاغی هستند که بر روی یکی از دو پایشان خط سفیدی باشد(کنایه از نایاب بودن زن صالح) و اگر زنان نبودند خداوند آنگونه که شایسته او بود پرستش می شود.
این همه ماجرا نیست و در بخشی از متون مذهبی آمده که از شر زن باید به خدا پناه برد و از زنان خوب هم ترسید و به مردان سفارش شده که با لباس نخریدن برای زنان و برهنه نگاهداشتن آنها، زنان را خانه نشین کنید از بیرون رفتن ایشان جلوگیری کنید.
همچنین در این نگره، زن از دنده کج آفریده شده است و اگر بخواهیم او را درست کنیم می شکند(کنایه از درست نشدنی بودن زنان) و وظیفه اصلی زن "زادن" است و زن نازا موجود بی ارزشی محسوب می شود.
زنان بنا بر سنتهای دینی حتا حق شکایت از شوهر خود را ندارند و زنی که برای شکایت از شوهرش بیرون می رود دشمن داشته می شود و بهترین مکان برای نمازگزاردن زن قعر خانه و تاریک ترین نقطه منزل است و اگر قرار بود که خداوند اجازه سجده انسان بر انسان را بدهد پس به زنان دستور داده می شد که بر شوهران خود سجده کنند و صدها نمونه از این دست که مجال طرح همه آنها در اینجا نیست و آنها که علاقمند مطالعه در این زمینه هستند می توانند به کتب مذهبی و حدیثی از جمله نهج الفصاحه مراجعه نمایند با این همه نمی دانم روشنفکران دینی چه اصراری دارند که از دل دین فمنیسم اسلامی استخراج نمایند.
اما سومین چالشی که زن ایران با آن مواجه است حقوق مدنی تبعیض آمیزی است که بر علیه او در قوانین کشور گنجانده شده است و دارای ریشه هایی دینی هستند.
در این قوانین زن فی نفسه حق حضانت و سرپرستی فرزندان خود را ندارد و پدر و جد پدری در نگهداری فرزند بر زنان ارجحیت دارند.
همچنین در این نگره، زن از حق امارت و قضاوت محروم است و "دیه" "گواهی دادن" و "ارث" زنان نصف مردان بوده و مردان از حق ازدواج مجدد و صیغه برخوردارند و صدها مورد از این دست تضییع حقوق و ازادی های زن که برای فهم آن باید به کتب حقوق مدنی مراجعه نمود.
این سه چالش مهمترین چالش های پیشروی زن ایرانی است و زن ایرانی برای دستیابی به آزادی و برابری ناگزیر به مواجه با آنها می باشد.
بنا نیست که آدم ها همیشه "کوچولو" باقی بمانند. دیر یا زود گنده می شوند و قطر گردنشان کلفت تر می شود و ضرب ادرارشان سنگ را دو نیم می کند.
آنهایی که در کافی شاپ تو را به چای و قهوه دعوت می کردند و از مصاحب با تو لذت می بردند حالا تصدیق لیسانسشان را گرفته و در مقطعی بالاتر پذیرفته شده اند. و خانواده قول ادامه تحصیل در انگلستان را به ایشان داده و تومنی ده شاهی با شما فرق دارند.
چه کارشان داری که هی می خواهی خودت را به آنها تحمیل کنی؟ خودت را به آنها فرو کنی؟ هر چه که بوده مربوط به گذشته های می شود بالاخره تغییرات روی رفتار و روابط آدم ها تاثیر می گذارد و قرار نیست دوستی که دیگر یک "جن تل من" شده و با از ما بهتران سر سفره می نشیند، باز هم یاد شما باشد و شما را داخل آدمیزاد فرض کند.
راستی چه ضرورتی دارد که وبلاگ تو را که بی کلاس ترین رفیقش هستی در کنار وبلاگ بزرگان و فرزانگان لینگ دهد. نمی دانم شاید هم سهو و خطا موجب شده که فاطمه رجبی را – که نمی دانم کیست و از کدام گورستانی درآمده – جای تو را بگیرد.
الف- در سالهایی بسیار دور، پیرمردی را می شناختم که در "تالش" اسم و رسمی داشت و مردم او را به عنوان فردی با ایمان و مذهبی می شناختند و به شدت اهل نماز و روزه و مسجد و آداب اسلامی بود اما همین فرد در نیمه شبی خود را حلق آویز نمود و مردم را در بهت و حیرت فرو برد و هنوز که هنوز است انتحار او به صورت یک مساله غیر قابل باور برای مردم شهر باقی مانده است.
ب- سه سال پیش بود که دوستم آرین، با قرص برنج دست به خودکشی زد. چندی بعد فرصتی پدید آمد تا با مادر آرین عزیز صحبت کنم و این بانوی داغدار و زجر کشیده به من فهماند که بیش از مرگ فرزند از نیش کنایه های این و ان به تنگ آمده چرا که دیگران از هر فرصت استفاده می کنند تا یادآور شوند این نذورات تاثیری در وضعیت فرزندش ندارد و آرین هم اکنون در قعر جهنم قرار دارد و دارد می سوزد و عذاب می کشد.
آن روزها خودم هم گرفتار چنین نگرانی هایی بودم اما اکنون دیگر به چنین تحلیل هایی توجه ندارم و اگر باز هم به نفی خودکشی می پردازم نه از روی رسوبات باقی مانده از تفکر مذهبی ام که صرفا به دلیل تاثیری است که انتحار، در زندگی بازماندگان می گذارد.- فرزندان، والدین و همسر-
ت- اکنون به مدد گسترش دانش پزشکی و مخلفاتش، خیلی چیز ها بر ما روشن شده ما دیگر خودکشی را بر خلاف تصور سنتی مان، نه یک گناه که رخدادی معلول توارث، آب و هوا، نور خورشید و بیماریهای روانی می دانیم.
در واقع ما با استناد به داده های علوم پزشکی و آمار و ارقامی که در پی تحقیقات علمی حاصل آمده، در یافته ایم که "نور خورشید" و "تغییرات فصول" و به ویژه "نوع انتشار نور خورشید در برخی از ماههای سال" و... زمینه را برای ترشح ماده ای در مغز مهیا می سازد که که ازدیاد آن می تواند به رشد تمایلات خویشتن کشی بیانجامد.
امیدوارم که این سطور کمکی هرچند نا چیز برای رفع توهمات سنتی و مذهبی پیرامون خودکشی برداشته باشد.
توی میدان انقلاب اصفهان با همسر و دخترم در حال قدم زدن بودم که با مردی موقر مواجه شدم که داشت با شدت و حدت فراوانی با خود صحبت می کرد ابتدا گمان کردم که دارد هندس فری توی گوش راستش دارد و با موبایل حرف می زند اما با اندکی متوجه شدم که شاهد خودگویه مردی با سن و سال بالا هستم.
کمی آن سوتر در جوار زنده رود عزیز، پسر 17-18 ساله ای، خودگویه ای دیگری را پیگرفته بود و من داشتم فکر می کردم چرا ما انسانها خودگویه می کنیم؟ در همین فکرها بودم که همسرم مرا به خود آورد: ای بابا، ما رو آوردی بیرون یا داری با خودت صحبت می کنی؟
تفکر به مثابه علت خودگویه؟
خودگویه به افراد خاصی تعلق ندارد و اینگونه نیست که تنها روانی ها و استرسی ها به این امر مبتلا باشند. همه ما، هرگاه که در مورد چیزی می اندیشیم در حال خودگویه ای درونی هستیم هستیم. اما در زمانه ما، آنقدر خودگویه از روی استرس و مشکلات روحی روانی زیاد شده که دیگر کسی ریشه خودگویه را تفکر نمی داند.
عدم آزادی، به مثابه عامل خودگویه
جامعه ای را فرض کنید که ارتباطات اجتماعی با انواع قید و بندهای قانونی و عرفی محدود و محصور شده باشد. و مردمی را در نظر آورید که دهانشان دوخته و زبانشان بسته است و قواعدی در زندگی شان وجود دارد - مثلا تعارف- و چیزهایی در زندگی خود به عنوان ارزش و هنجار دارند که آنها را از بیان منویات ذهنی شان برای دیگری بازشان می دارد لذا حرفهایی که باید در جمع زده شوند در دل زده می شوند و گاه چنان محسوس می شوند که به زبان نیز جاری می گردند. از اینروست که نممکن است هر روز توی اتوبوس یا تاکسی با کسانی روبرو شویم که در عالم خود در حال دعوا با همسرش نصیحت دخترش و توضیح دادن به رئیسش و فحش دادن به همسایه اش می باشد. او کسی است که برای گریز از واقعیت و عواقب گویش خود به عالم خیال پناه آورده است. اگر دعوایی می کند در عالمی خیالی دعوا می می کند. اگر اعتراض می کند در عالمی خیالی اعتراض می کند چه از عوقب قضایی و عرفی گفته هایش در عالمی حقیقی در ترس و هراس است.
![]()
((قصدم از برگزيدن چنين عنواني توهين به زنان نيست بلكه مي خواهم آنچه بر ما انسانها گذشته را از منظر خود توصيف نمايم. اين را گفتم تا بعدها سوء تفاهمي پيش نيايد))
سگها، گرگها، شغالها، کفتارها و... همه از یک گونه كلي محسوب مي شوند(سگ سانان). اما از این همه، تنها سگها بودند که رام شده و همزیستی مسالمت آمیزی را با اعقاب کرومانيون و نئاندرتال ما پي گرفتند.
شاید آنها به دلیل برخورداري از جسمي ضعيف تر نسبت به ديگر پسر عموهايشان، و شاید هم کمبود غذا در جریان یک خشکسالی عظیم، به سوي آدميان متمايل شده، با شرکت در شکارهای انسانها و ارايه خدماتي ويژه صاحب لقمه يي غذا و جایی برای خواب و استراحت دست و پا نمودند.
در این بین، زنان نیز از حیاتی همچون سگان برخوردار بودند. آنان نیز برای برخوردار شدن از شکار مردان، خویش را به ایشان عرضه می کردند و تسلیم ایشان می شدند.
آنها در ابتدا، "جن د ه" گانی همه گانی بودند و کارگران جنسی گروه محسوب می شدند و وظیفه داشتند تا مردانی را که از شکار باز می گردند از خستگی درآورده و سرگرم کنند. در کنار آتش برای ایشان می رقصیدند و بعد هم با یک یا چند نفر از ايشان هم بستر می شدند.
زن و ازدواج آنگونه که امروز می بینیم، سابقه چنداني در زندگي بشري ندارد و محصول تحولی تاریخی (پيدايش فئوداليته) مي باشد و خانواده، به شکلی که هم اکنون می شناسیم از تولیدات دوران فئودالیسم است.
زنان، درست زمانی به عنوان کارگران جنسی شخصی و انحصاری مطرح شدند که مردان، یکجا نشینی را آغاز نموده و به جای شکار، کشاورزی را پيشه خويش ساختند.
مرد در نظام فئودالي، به دلیل کار در مزرعه، به کسی نیاز داشت که اموراتش را در منزل اداره نموده و از وسایل منزل مراقبت نمايد، فرزنداني برايش بياورد تا در مزرعه يار و ياور او باشند، و نیازهای جنسی او را مرتفع نماید.
نگاه مرد فئودال به زن، نگاهی مالکانه بود و این، نیازها و اقتضائات فئودالی بود که زنان را از "جن د ه" گانی همه گانی به خدمتکارانی همه کاره اما شخصی تبدیل نمود.
در "ملاحظاتي در باب جن د گ ي" كه چندي پيش از طريق همين وبلاگ منتشرشد(+)، گفتم كه در سفر اخيرم به يزد و مشاهده ي تلاش دسته جمعي زنان يك محله ، براي اخراج زني كه "جن د ه" اش مي پنداشتند، ذهنم به شدت با معنا و مفهوم "جن د گ ي" مشغول شد.
اطمينان دارم كه آن زنان، بيش از آنكه نگران "جن د ه گ ي" آن "جن د ه" باشند، نگران شوهرانشان بودند و بالاتر از آن، تقابل با آن "جن د ه" اين فرصت تاريخي را به ايشان داده بود تا بدان وسيله عفت و پاكدمني خود را ثابت نموده و آنرا به رخ بكشند.
علي رقم آنكه معتقدم مي توان مفهوم "جن د ه گ ي" را در تمامي عرصه ها وارد نمود، اما نمي خواهم چنين نمايم چه اين كار، علاوه بر بسيج گستره ي و سيعي كه از دولت و عوام الناس مانند خر را در بر مي گيرد بر عليه من و وارد ساختن اتهامات ريز و درشت، نتيجه گيري را نيز براي دنبال كنندگان اين نوشتار مشكل خواهد ساخت.
در اين زمينه تنها بر اين مساله مي پردازم كه اگر "جن د ه گ ي" خودفروشي در برابر مقداري پول (به معناي وسيع آن) است لااقل اينقدر مي توانيم مفهوم "جن د ه گ ي" را بسط دهيم كه آن دسته از زناني كه بدون عشق و صرفا براي ايجاد تضمين تداوم حيات خود، خويش را بنام ازدواج در مطبخ و بستر مردي رها مي سازند نيز "جن د ه" اند.
حال بااين وصف نمي دانم زناني كه به اخراج "جن د ه" يي از محله خود مي كوشند، چه تفاوتي بنياديني ميان خود و او ديده اند كه اينچنين بر آشفته در پي انهدام "جن د ه گ ي" برآمده اند.
سفر اخيرم به يزد و ديدن تلاش مردم يك محله - به ويژه زنان- براي اخراج زني كه "جن د ه" اش مي پنداشتند، از همسايگي خود، ذهن مرا به معنا و مفهوم "جن د گ ي" مشغول داشت.
اينكه "جن د گ ي" چيست و از چه ماهيتي برخوردار مي باشد امري نسبي است - بگذريم از اينكه من هر چيزي را نسبي مي انگارم حتي "جن د گ ي" را- و من بر اين باورم كه و هر ملتي، بنا به تجارب تاريخي، فرهنگي و اندوخته هاي ديني شان برداشتي خاص از مقوله "جن د گ ي" دارند.
واژه "جن د گ ي" كه در فرهنگ ما براي تشريح وضعيت زنان وضع شده است، حاوي مفهوم خشونت باري است كه از ريشه هاي مردانه زبان در ايران حكايت مي كند.
همچنين"جن د ه گ ي" به مالكيت مردان بر زنان نيز اشاره دارد، چرا كه هيچ زني مردي را "جن د ه" نمي داند اما اين مردانند كه به خود اجازه مي دهند تا زنان را "جن د ه" لقب دهند.
بنابر، علاوه بر نگاه نسبي ام در مورد هر چيزي و از جمله "جن د ه گ ي" واژه ي "جن د گ ي" را واژه اي ناعادلانه مي دانم چرا كه زن و مرد را به يك چشم نمي نگرد و تنها جنسي خاص - آن هم زنان- را مد نظر قرار مي دهد.
در ديدگاه من، "جن د گ ي" عبارت از هرگونه روابط جنسي خارج از عرف نيست چه در هر زمانه، هستند كساني كه بر عرف مي شورند و زمينه تغيير آن را فراهم مي آورند.
همچنين تبيين "جن د ه گ ي" به روابط جنسي خارج از ضوابط ديني هم مورد پذيرش من نيست چون ممكن است كسي مومن به ديني نباشد و همچون ارسطو و سارتر، خارج از چنين ضوابطي، با زني زندگي مشتركي داشته باشد.
من، هر چند كه"جن د ه گ ي" را به عنوان واژه به رسميت نمي شناسم اما آنرا تنها خود فروشي مي دانم. چيزي كه در سرزمين ما بيش از آنكه بيانگر گناه باشد يادآور فقر است.
همچنین از آنجا كه "جن د ه گ ي" در سرزمين ما حاوي "ملالت" و "ملامت" است مي توان مدعي شد كه "جن د ه گ ي" بیش از انکه نوعی کسب و کار باشد نوعي رياضت است.
يكي از جلوه هاي تمدني غرب، جنبش هاي طبيعت گرايانه اي چون جنبش سبزهاو…است كه در دهه هاي اخير به نفوذ، مشروعيت و قدرت فراواني در سراسر غرب و بويژه اروپا دست يافته اند.
اين گروهها كه با انديشه حمايت و حفاظت از طبيعت شكل گرفته اند، در پارلمان اروپا و مجالس قانون گذاري كشورهاي اروپايي و ديگر كشور هاي توسعه يافته حضوري چشمگير و گسترده بدست آورده و در برخي از آنها كنترل دولت ها را نيز در اختيار دارند.
كشتي هاي متعلق به اين گروهها در درياها و اقيانوس ها در برابر شكار نهنگ ها موانعي جدي ايجاد نموده و در برابر كشتي هايي كه به انتقال پس مانده هاي ناشي از فعاليتهاي هسته اي مي پرداختند به صف آرايي نموده اند.
اين گروهها خود را ملزم به نجات جان دلفين ها و نهنگ هاي به گل نشسته در ساحل سراسر كشورها دانسته و به شدت در اين گونه زمينه ها فعال مي باشند.
برخي از اين گروهها پس از كسب قدرت سياسي به ارايه و تصويب قوانين طبيعت گرايانه پرداخته و موانعي قانوني جهت جلوگيري از ايجاد صدمه به طبيعت به تصويب رسيده اند.
برخي از راديكال ترين پيروان اين جنبش هاي طبيعت گرايانه براي حفظ طبيعت، حتي از جان گذشته گي غير قابل باوري از خود نشان داده اند كه زنجير نمودن خود به درختان در مسير احداث جاده ها و ريل آهن يكي از معمولي ترين آن اقدامات متهورانه مي باشد.
هدف ما در اين مقاله آن است به شكلي مجمل و كاملا خلاصه شده اي به خواستگاه اين گونه جنبش ها بپردازيم و ريشه هاي اجتماعي، رواني، حقوقي، عرفاني و… را مورد بررسي قرار دهيم فلذا نكات ذيل در اين راستا ارايه مي گردد:
14 اردیبهشت، سالروز مرگ دلخراش دوست عزیزم آرین مالکی پور بود. او دو سال پیش، در پی یکدوره مشکلات عاطفی، با نوشیدن جام شوکران، دست از دامن حیات کشید و با دلی لبریز از درد غم و ناکامی ها به دیار باقی شتافت.
او دانشجوی رشته متالورژی دانشگاه آزاد اسلامی یزد بود و از نخستین روز حضورش در یزد، رفاقتش با من شروع شد. کمتر اتفاق می افتاد که به دفتر کارم نیاید و سراغم را نگیرد. هر چند اواخر کار ماهها گذشته بود و یری به من نزده بود و پیغام پسغامهایم را بی جواب گذاشته بود. آیا از من هم نا امید شده بود؟ او به نوعی هم شهری من هم محسوب می شد و هر چه باشد، همشهری ها در غربت بیشتر به هوای یکدیگر را دارند.
پدرش هم آدم زحمت کشی بود که با زحمت فراوان نان به خانه می برد و آن اواخر هم که از کار بیکار شده بود و در یک دکه روزنامه فروشی شاگردی می کرد.
هنوز پس از گذشت دو سال از مرگ آرین دلیل انتحارش مشخص نشده دوستانش ماجرا را به گردن خانواده و خانواده تقصیر را به گردن "دنیا" می اندازند.
البته در این گونه موارد مه و خورشید و فلک دست در دست یکدیگر داده و کار را به اینجا می کشانند چه اگر روزنه یی یافت شود هرگز چنین اتفاقی رخ نمی دهد. مسائلی چون خودکشی از آنجا آغاز می شود که هیچ روزنه و امیدی دیگری باقی نماند و فرد از همه چیز و همه کس نا امید شود. اگر تقصی را گردن دنیا بیاندازیم، خانواده هم پشتیبان خوبی برای او نبود. سنگ صبور او نبود. او در رویارویی با خانواده همواره حجب و حیا نشان می داد و نمی توانست رابطه کلامی مناسبی با آنها برقرار کند. همین امر موجبات انتحار او را فراهم آورد. و همین حجب و حیا بود که راز مرگ او را شاید تا روز قیامت سر به مهر نهاد.
سال گذشته، در اینجا نخستین سالمرگش را گرامی داشتم. اما امسال، بنابر همان ضرب المثل ایرانی که می گوید "خاک مرده سرد است" روزی را آرین ما را ترک نموده بود (14 اردیبهشت) را فراموش نمودم.
اینک، گرچه بیش از دو هفته از دومین سالروز مرگ آن عزیز سفر کرده می گذرد اما بنابر ضرب المثل دیگری که می گوید "ماهی را هرگاه از آب بگیرید تازه است" خواستم از او که دریایی از محبت بود یادی کرده باشم. دو قطعه شعر زیر را به او که هنوز دوستش دارم تقدیم می کنم.
#
به انتها رسيده ام
نفس ها به شمارش افتاده است
و هیولای مرگ
آرام آرام نزدیک می شود.
عرق سردي بر پيشاني ام می نشیند.
و ساعت احتضار فرا می رسد.
من،
شرمسار انتخاب خویش نیستم.
#
فراموش می شویم
رشته ها می گسلد
و از خاطر محو می شود
اشک ها
لبخندها
و عشق ها.
مرگ
راه خود را خواهد رفت
و کار خود را خواهد کرد
مرگ
زهر خود را خواهد ریخت
هرچه كه در بحران هسته اي فرو مي رويم و كشور از سوي آمريكا، اروپا و سازمان ملل به يك تحريم همه جانبه نزديك مي شود، دولت طرح هاي مختلفي را براي رفع بزرگترين نقطه ضعف خود در برابر اين تحريم احتمالي پيگيري مي نمايد.
بنزين، با مصرف روزانه نود ميليون بشكه، كه دو سوم آن از طريق واردات تامين مي گردد، بزرگترين نگراني مسئولين جمهوري اسلامي ايران در صورت تحريم سازمان ملل مي باشد.
از اينرو دولت علاوه بر طرح گران نمودن قيمت بنزين، سهميه بندي آن از تابستان سال جاري، ايجاد پالايشگاه هاي جديد، بنزين را در مناطق مرزي جيره بندي نموده و ساكنان اين مناطق را مجبور كرده تا سوخت مورد نياز خودروهاي خود را چند برابر قيمت مصوب و رسمي آن تهيه نمايند.
علاوه بر اين تمهيدات، دولت برخوردهاي امنيتي خود را با مساله بنزين آغاز نموده است. و نيروي انتظامي اجازه يافته تا به افرادي كه از طريق قاچاق سوخت امرار معاش مي كنند شليك كند.
طاهر مينه زاده يكي از شهروندان مهابادی کشورمان بود كه قرباني برخورد امنيتي نيروهاي انتظامي با قاچاق سوخت شده است. وي كه سي ساله و متاهل بود در حال حمل چند گالن بنزين، هدف گلوله قرار گرفت و به قتل رسيد. جنازه اش نيز تحت تدابير شديد امنيتي در ساعت يك بامداد روز سه شنبه به خاك سپرده شد.
البته نمي توان منكر رعايت قانون توسط شهروندان، و مبارزه دولت با قاچاق سوخت بود، ولي وجدانم اجازه نمي دهد تا بپذيرم در كشوري با بيش از پنج ميليون بيكار( به تصريح آمارهاي رسمي)، آن هم در مناطق مرزي كه با كمترين ميزان توسعه عمران و آباداني و اشتغال مواجه بوده اند، پدر، فرزند يا همسري را به خاطر چند گالن بنزين به قتل رساند و حتا اجازه تشيع جنازه آزادانه به خانواده وي نداد.