تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
مادام بواري

ببين چه نسبتي ميان تو و "اما بواري" وجود دارد كه اينقدر سنگش را به سينه مي زني؟ "اما" براي بدست آوردن چيزي كه حق خود مي دانست و شايستگي اش را در خود احساس مي كرد مبارزه كرد و شكست خورد اما تو دست روي دست گذاشتي و زانوي غم بغل كردي تا اينكه شكست خوردي.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:54  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

جواهري، مرواريدي شايد...

- قديما بيشتر سر مي زدي، تابستونها رو هميشه اينجا بودي و اكثر 5 شنبه جمعه ها رو تو خونه ما مي گذرندوني؟!

- اون مال بيست سال پيش بود. از اون موقع بيست سال گذشته. اون موقع من براي بدست آوردن چيز ديگه اي اينجا مي اومدم. جواهري، مرواريدي شايد. اما حالا بيست سالي مي شه كه اون جواهر يا مرواريد پیش یه نفر دیگه اس...

از داستان كوتاه" من مقصر بودم"

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:51  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

عطش

ظرفها را شسته و نشسته ام تا پكي عميق به سيگار بزنم. دوم فروردين است و من در تنهايي و سكوت، با "سلين" خلوت كرده ام. همراه او پشت تاپاله ها سنگر گرفته ام و عطشم را برطرف مي كنم. در خانه تنها صداي ورق زدن به گوش مي رسد. قوطي ها دوباره مانيتور را محاصره كرده اند. روزهايم را به وحشتناک ترین شکل ممکن سپري مي كنم بي آنكه كسي عيد را به من تبريك بگويد، بي آنكه عيد را به كسي تبريك بگويم.

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:22  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

مجلس!!!

شير آب باز و ليواني پر مي گردد. صداي پايي توي هال مي پيچد و صداي تلويزيون اوج مي گيرد. قوطي ها روي ميز كار تلنبار شده و دود سيگار جايي كنار سقف متوقف شده. يكي ديگر روشن مي شود و سايه ي سياه پشت میز در دودی سنگين غرق مي شود.

تمام پل هاي پشت سري را خراب شده و راهي براي بازگشت باقي نمانده. با تمام دنيا و اهالي اين كره خاكي بيگانه ام. تو گويي كه غريبه اي باشم از مريخ، كه به ديدار زمينان آمده باشد.

اگر اين خواندن ها نبود، اين نوشتن ها، اين كتابها و اين ترانه ها، شايد من هم در برابر مجلس خود را به آتش مي كشيدم.

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:17  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

اين منم م.ل

پيش از اين در اینجا  پيرامون لذت نوشته بودم، اما چيزي در زندگي ام هست كه آنرا نقض مي كند: لذت بردن از مشقت و حض كردن از تكه تكه شدن.

لذت از اينكه قيچي باغباني كنار باغچه را برداري و خودت را از شر انگشتاني كه عرضه نوشتن ندارند راحت كني. دستاني را كه توان انجام كاري را ندارند ببري. پايي را كه جايي براي رفتن ندارد قطع كني و قلبي را كه دوست داشتن را در گير و دار روزمرگي ها فراموش كرده از سينه ببرون بكشي و توي الكل بگذاري.

اين منم م.ل

|+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:23  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

آفتاب
بايست

و بر آمدن آفتابي را بنگر

كه بر همه يكسان مي تابد

|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:19  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

...فريدون
...تا كي باز، مادر تاريخ، آبستن فريدوني ديگر شود.
|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:6  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دست راستم!

مي خواهم درب ويترين گردان را باز كنم. مثل اينكه شيشه در جايي گير كرده. فشار مي آورم. صداي ترق به گوش مي رسد. شيشه با آن وزن سنگين پايين مي آيد. زرنگي كردم و دستم را عقب كشيدم. خون از زخم ها فوران مي كند و كف نمايشگاه را سرخ مي كند. تمام توپ پارچه اي كه همراه آورده بودم گل گلي شده. البته ناراضي نيستم چون زخمم در برابر آنچه كه مي توانست به سرم بيايد خراش کوچکی بيش نيست.

دست راستم از كار افتاده و اين يعني تعطيلي اجباري نوشتن. ناچارم پس از نگارش 45 صفحه پيرامون "جهان داستاني صمد بهرنگي" كار را ناتمام بگذارم.

مطلبي را هم كه داشتم درباره ي رمانهاي پليسي دورنمات (قول، قاضي و جلادش، و سوء ظن) مي نوشتم نيمه كاره ماند. عوض كردن باندها وقتم را مي گيرد. حالا دیگر تايپ كردن برایم حکم شکنجه را دارد. يك حركت اضافه زخم را تحريك مي كند و خون را به سطح باند مي رساند... 

|+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:25  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

گند و گه...

تموم دنيا رو گند و گه گرفته. لابد قسمت بوده كه توي اين گند و گه به دنيا بياييم، توي همين گند و گه زندگي كنيم و آخر سرش هم توي همين گند و گه بميريم.

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:36  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

سايه، سياهي، سيگار

شب بود و تاريكي. راه افتادم تا حسين را با خود به خانه بياورم. از خانه كه بيرورن زدم سرما در وجودم به رقص در آمد. تكه برگ خشكي را نادانسته له كردم گفت: "خش". سايه ام سياه تر از هر وقت ديگري روي ديوار روبرويي افتاده بود. سايه هم داشت سيگار دود مي كرد و عق مي زد.  لبخندي زدم به بلنداي سايه ي  روي ديوار. نزديك تر كه شدم به كوتوله اي ماننده شده بودم پر از كجي و پلشتي. تفي انداختم بر خود، و گذشتم.

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:4  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

هيچ شده...؟

هيچ شده باهاش توي يه خونه و زير يه سقف باشي اما دلت برات تنگ بشه؟ هيچ شده توي فاصله يه رخت پهن كردن تو تراس، براش دق كني و بميري؟ هيچ شده...؟

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:36  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

رمضان الکریم

این روزها اصفهان کسالت بارترین ایام سال را می گذراند. توریستها رفته اند و از مسافرانی که تمام شهر را به اشغال خود در می آوردند خبری نیست.

کمتر جوانی را می بینی که با سیگاری بر گوشه لب، دنبال دختری افتاده باشد. کبابی محمد توی میدان انقلاب، تا موقع افطار کرکره را پایین داده و تنها حلیم بادمجان سرو می کند.

برخی از شهروندان اصفهانی، از همین الان خودشان را برای برگزاری سنت عزاداری در نیمه دوم ماه رمضان آماده کرده اند.

"از پشت سر صدای خرت و خرتی مرا به خود می آورد، بوی کرانچی را از نیم متری احساس می کنم سر بر می گردانم و کودکی با دهان پر از کرانچی لبخندی شیطنت آمیز تحویلم می دهد."

این روزها راحت تر از هر زمان دیگر می شود روی سی و سه پل قدم زد، چرا که رمضان مسافرین ایرانی را تارانده و تعداد آنهایی که بی خیال روزه می شوند و شهریور را به سیاحت اصفهان می آیند ناچیز است.

"همه جا خلوت است و من به جای لذت بردن از خلوتی شهر، دچار کسالتی سنگین شده ام. و اصفهان چنان است که تو گویی روی شهر خاک مرده پاشیده باشند و من به شدت احساس تنهایی و بیگانگی می کنم."

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:57  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

کلک مرگ

من، این روزها و در میانه ی این جنگل سیاه، که گرفتاری هایش به نهایت رسیده و حق و ناحق به دست مواجب بگیران جهل چنان درهم آمیخته شده که حتا قدم ار قدم نمی توان برداشت، پس از ده سال و اندی، به چیزی پناه آورده ام که ذره ذره می کاهدم.

زهری که آرام آرام مرا به سوی مرگ و نابودی پیش می برد و در هر دکه ای یافت می شود.

|+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:28  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

زنده باد رستم

رستم با خود اندیشید که به چیزی کمتر از مرگ دیو بد گنده رضایت نخواهم داد و با به خاک مالیدن پوزه منحوسش، آبادی را به سرزمینم هدیه خواهم نمود.

رخش که زمزمه ی رستم را شنیده بود شیهه ای سر داد و تاختن آغاز نمود. او نیز می خواست تا در مرگ دیو بد گنده سهمی داشته باشد.

شیهه رخش در کوهستانهای سرزمینم طنین انداز شد و سوار بر نسیم سحرگاهی، به گوش همه ی مردمان این دیار رسید: "زنده باد رستم".

|+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:26  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"آه که این کتاب چقدر بوی فاطمه را می دهد"

 این نوشته را با کمال افتخار به همسرم فاطمه اشرفی مهابادی تقدیم می کنم.

از سربالایی بالا می آیم و دم درب مجتمع جهار طبقه ای که واحد شماره دو آن را اجاره نموده ام می ایستم تا نفسی تازه کنم. با کف دست عرق روی پیشانی ام را پاک می کتم. و کلید را به آرامی توی قفل می چرخانم و درب را با آرامی هر چه تمام تر می بندم تا صدایش، خواب خفتگان بعد از ظهر مجتمع کوچکمان را آشفته نسازد.

درب واحد را باز می کنم و از همان دم درب، دستم را دراز می کنم و کلید کولر را می زنم و متوجه می شوم که ای داد بیداد باز هم برق قطع شده و حالا باید دو ساعت آزگار چشم به ساعت بدوزم که کی ساعت پنج می شود تا برق بیاید و تازه آن موقع هم فایده ای ندارد چون هوا دیگر خنک شده و نیازی به کولر نیست. با خود فکر می کنم که چرا منطقه ما بیشتر در گرم ترین ساعات روز با قطعی برق مواجه می شود.

وارد می شوم و یکسره به طرف یخچال می روم و قالب یخ را از توی فریزش بر می دارم و آنرا توی ظرف شویی با گوشت کوب خرد می کنم و می اندازم توی پارچ. پارچ را زیر شیر آب می گیرم کمی صبر می کنم و بعد آب خنک را یک جرعه سر می کشم. گاهی همراه آب، تکه های بسیار کوچ یخ هم توی دهانم می آید و از گلویم پایین می رود. حالا کمی خنک تر شده ام.

نگاهی به اتاق می اندازم و احساس می کنم کل خانه به صورت وحشتناکی دم کرده، به طرف پنجره می روم و پرده ها را کنار می زنم تا هوای تازه و نسیم خنکی که از طرف کوچه پشتی می وزد وارد اتاق شود و این هوای دم کرده را بیرون بریزد.

لباسهایم را عوض می کنم عرق گیر و شلوارکی می پوشم و به شکم روی رختخوابم که صبح فرصت نکرده بودم تا جمعش کنم دراز می کشم و نوشته هایی را که شب گذشته از وبلاگهای دوستانم پرینت گرفته بودم از داخل کیف بیرون می آورم و کنار دستم می گذارم، اما ناگهان تصمیم می گیرم قبل از خواندن آنها، روزنامه کارگزاران را ورقی بزنم.

روزنامه را مرتب می کنم و از صفحه آخر شروع به خواندن می کنم. و به این فکر می کنم که اگر کسی مرا در حال خواندن روزنامه آن هم از آخر به اول ببیند چه فکری خواهد کرد. شاید پیش خود گمان کند که اوه ببین این آقا چقدر غرب زده است که روزنامه اش را هم مثل آنها از چب به راست می خواند ولی راستش این دلیل آن چیزی دیگر است. در واقع من عادت کرده ام خبر ها و مطالب را از معمولی به مهم مطالعه کنم و آرام آرام در جریان مهمترین مسایل رخ داده در کشور قرار گیرم.

همچنین اگر خبرها را از اول بخوانی، دیگر ذهنت درگیر مسایل مهمتر باقی خواهند ماند و نمی توانی ارتباط خوب و موثری با دیگر مطالب برقرار کنی. از طرف دیگر احساس می کنم که با خواندن هر صفحه، ذهن پویاتر می شود تا اینکه هنگام مطالعه صفحه نخست پویایی ذهن به اوج خود می رسد و مغز با توانایی بسیار بالاتری می توانند به آنالایز خبر بپردازد. و شاید هم ناخودآگاهم مرا به این کار واداشته چرا که همان اول با چینش رسمی خبرها مشکل داشتم. 

روزنامه را می خوانم تا اینکه به صفحه دلخواهم یعنی صفحه ادب ایران می رسم. توی وسط صفحه مصاحبه ای از یک نویسنده زن ایرانی کار شده است که اخیر کتاب پرفروشی را منتشر ساخته است. چهره ی نویسنده شباهت بسیاری به چهره همسرم فاطمه دارد. این مساله حساسیتم را افزایش می دهد و دقت بیشتری به چهره این خانم نویسنده می کنم.

با خود فکر می کنم که چطور ممکن است دو نفر آدمی که هرگز خبری از یکدیگر نداشته و نخواهند داشت تا این حد می توانند به هم شبیه باشند. به قول قدیمی ها مثل سیبی که از وسط نصفشان کرده باشی.

دیدن عکس مرا به رویا می برد و روزی را به خاطر می آورم که دو دختر به من نزدیک می شوند و از من می خواهند تا کتابی را که ترم گذشته آنرا با نمره متوسطی گذرانده ام به رسم امانت به آنها بدهم و من در حالی که دارم به آنها قول می دهم فردا کتاب را با خود به دانشگاه بیاورم محو تماشای چشم، آبرو و دماغ یکی از آنها که خجالتی از دیگری به نظر می رسد می شوم.

آنها که متوجه نگاه داغ من شده اند دست و پایشان را گم می کنند و فورا خداحافظی می کنند و وارد دانشکده می شوند. سیگاری آتش می زنم و دودش را رو به هوا فوت می کنم و تا دقایقی جای خالی دختر را نگاه می کنم.

فردا دوباره آنها را می بینم که دم درب دانشکده منتظر ایستاده اند. نزدیک می شوم و کتاب را با دستانی لرزان به طرف همان دختر چشم ابرو قشنگ دراز می کنم.

دختر کتاب را می گیرد و با لبخندی که شرم و حیا در آن موج می زند از من تشکر می کند و قول می دهد که کتابم را در پایان ترم به من تحویل دهد. تعارف می کنم و می گویم که دیگر نیازی به کتاب ندارم و می تواند آنرا برای همیشه پیش خود نگاه دارد. قبول نمی کند و می گوید که امانت را باید برگرداند. شرم می کنم که بگویم به عنوان هدیه کتاب را در نزد خود نگه دارد از اینرو با اشاره ی سر می پذیرم می کنم.

وقتی که می رود دوباره محو تماشای زمینی می شوم که روی آن ایستاد بود تو گویی مقدس ترین زمینی باشد که تا کنون دیده باشم. سیگاری روشن می کنم و متوجه عباس غفوری می شوم که کنارم ایستاده و دارد لبخند می زند. سرم را پایین می اندازم و سیگاری به او تعارف می کنم می گیرد و می گوید: از وقتی که با دخترا می پلکی با معرف تر شده ای لااقل ریشت رو کوتاه تر می کردی آخه هیچ آدمی درست و حسابی که با ریش و پشم درویشی با دخترها خوش و بش نمی کنه. به او توضیح دادم که آنها یک کتاب از من خواستند و من هم به آنها دادم.

لبخندی زد و وقتی داشت از درب دانشکده وارد می شد گفت: همیشه اولش از کتاب شروع می شه  بعدش به جاهای باریک تری می رسه پس مواظب خودت باشد چون من و تو به درد هیچ زنی نمی خوریم. لااقل به جونی شون رحم کن.

دلخور می شوم ولی به روی خودم نمی آورم و با خودم فکر می کنم که حالا باید چهار ماه لعنتی رو تحمل کنم تا بتوانم موقع پس گرفتن کتاب یکبار دیگر با دختره خوش و بشی کنم.

از آن روز دقیقا ده سال می گذرد و من امسال دهمین سال ازدواجم با فاطمه را جشن گرفتم و چیزی را که خیلی دوست داشت داشته باشد برایش خریدم. حالا او مدتی است که به خانه پدری اش رفته است و من روزگارم را به تنهایی سپری می کنم. این روزها که در کنارم نیست با رویایش زندگی می کنم و تمام لحظه هایم در تصرف او در آمده است.

روزنامه را کناری می گذارم و از جایم بلند می شوم و به طرف کتابخانه ای که از کتاب و صفحات پرینت گرفته شده و کاغذهای سیاه شده ام پر شده می روم. کمی لابلای کتاب ها می گردم تا بالاخره همان کتاب را پیدا می کنم. بازش می کنم و دماغم را لابلای صفحاتش فرو می برم و تا  آنجا که ریه هایم جا دارند نفس می کشم: آه که این کتاب هنوز پس از ده سال بوی فاطمه را می دهد.   

 

بی تو من باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

فریدون مشیری

|+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8:38  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دیدار در ماکوندو

"اجازه می خواهم تا این نوشته ی ناقابل را با کمال افتخار، تقدیم کنم به دوست خوبم حسین حمیدیا، که این روزها بیش از پیش به او نیازمندم و به اندازه دنیایی دلم برایش تنگ شده است. دوستی که هفته گذشته مادرش را از دست داد."

ديگر بار ديدار، يك هفته در ماكوندو، با همان كوچه هاي قديمي و كوهستانهاي پر از درخت. ديوارهاي نم گرفته و تمثال رنگ و رو رفته پدر بزرگ، كه تزيين گر كتابخانه پدر شده، حياطي كه از خيابان پايين تر است و گستره اي معصومانه، كه آرام آرام  جاي خود را به آپارتمان هایی چهار طبقه و پنج طبقه می دهد. و خاطرات كودكي كه می رود تا در پیچ و خم گرفتاری هایی که ساخته دست خود ماست محو شود.

برای کوچه می جنگیدیم و روی دیوار می نویشتیم کوچه مردها. وای که چه لذتی داشت سک سک بازی با حمید و امیر و پریسا. و چه شکوهی داشت سمیلا با آن موی های کمند و بورش که برای رهگذران دلبری می کرد. و آخرش هم عروس مشهدی ها شد و سر از کیش درآورد. یاد شبهای ورق بازی به خیر . حکمت یادت هست که همیشه دل بود یادت هست که بازی هایتان به اذان گره می خورد به نماز ختم می شد.

دلم براي كنده درختي كه نشيمنگاه بزرگان بود تنگ شده است همان کنده که حاجی درویش – که همیشه ی خدا بوی عسل می داد-  رویش می نشست و پشت به شالیزار چپق اش را می کشید.

هنوز گورستان همانگونه است که آخرین بار ديده بودی. بزرگ تر شده ولی همان سادگی را که داشت حفظ کرده است. می روی و کنار گور "بالا سید حسین" می نشینی، نگاهی به قبر سید علی می اندازی و آشغالهایی را که سنگ قبر معلم معمم و پیرت را پوشانده جمع می کنی.

چقدر دلم برای بی بی صد و ده ساله ام تنگ شده، زندگی برای من چیزی نیست جز  همان شیطنت ها و کتک خوردن ها، همان كوچه هاي قديمي و كوهستانهاي پر از درخت و همان ديوارهاي نم گرفته. زندگی برای من چیزی نیست جز درخت گردویی که با پسر آذر عمه از آن بالا می رفتیم و درختهای خوجی که نوه های حاجی درویش میوه هایش را می چیدند و به من تقدیم می کردند. خوب من سید بودم و آنها عام.

یاد روشن و سیگار کشیدن های یواشکی می افتم و یاد فوتبال دستی توی بلوار با دخترها و جوکندان و سگ هایی که به من حمله کردند و استقبال گرم رضا و مادرش که سینه ام را بوسید و مرا به خدا سپرد. عروسی و رقص پیرزن های هشتاد ساله، سه تایی سینما رفتن ها و تا صبح توی بلوار پچ پچ کردن ها. یاد کار کردن های توی تابستان می افتم و  پولی که پدر بزرگ به عنوان مزد کارم به من می داد و تا می گرفتم به کتاب تبدیل می شد. عباس و دعوای همیشگی ام با او، و آن دمپایی که رودخانه بردش و پیام، که برای آشتی انگور به من تعارف می کرد.

راستی چطور شد سنگی که شیشه ی خانوم را شکست. شیشه ای که تا سالها به همان صورت باقی ماند و همواره به تو دهن کجی می کرد. یادت هست روزی را که به خانه شان رفتی و آلبوم عکسهایش را به تو داد تا نگاهش کنی و تو آنقدر خجالتی بودی که حتا برای یک لحظه سرت را بالا نگرفتی تا توی چشماش نگاه کنی. مادرش را یادت هست که چای آورد و خیلی مهربان بود وای بر شرم که قاتل کلمه شد.

هنوز به خاطر داری شبی را که طاقت نیاوردی و همصدا با معین خواندی و گریستی و فردایش لباسهایت را ریختی توی ساک و رفتی تا توی سربازی گم و گور شوی. رفتی تا در میانه میدانهای مین تکه تکه شوی.

این بار که به ماکوندو رفته بودم پل چوبی طولارود جایش را به پلی فلزی داده بود. و من در حاشیه رودخانه می گشتم تا بقایای آن پل را پیدا کنم و روی چشم بگذارم دلم برای پلی که حاجی درویش ساخته بود تنگ شده است.

راستی سرهنگ، به من نگفتی که چرا کیف چرمی ات را توی رودخانه انداختی با صدای بلند گریه کردی؟ عکس توی کیف را چه کردی؟ هیچ میدانی پیرزن چوپانی که کاسه ای شیر به دستت داد مرده است؟

یادش بخیر پدر بزرگ، که روز عاشورا شیپور به دستم می داد و مرا سوار خر می کرد و با هم از درو بر می گشتیم. توی راه روی زگیل دخترها تف می کردیم و من از او می پرسیدم که آبابا چرا تف سید ها ریشه ی زگیل را می سوزاند؟

دلم برای عباس تنگ شده که با کره اسبها مسابقه می داد و گوساله ها را بر زمین می زد. شبهای عید را به خاطر می آورم و آن دکان کوچکی که عبدالرضا به همراه پدر و مادرش در آن میوه می فروخت و الان سوپرمارکت شده وای که چه روزهایی را گذراندیم.

اسماعیل مسمری را یادت هست که برای اهل کوچه نی می نواخت و با زبان ترکی ترانه می خواند. راستی هیچ از خودت می پرسی که چرا نام آن دوستت را که برای خواستگاری دختر عمویش به بیله سوار رفت و با دست پر برگشت در یادت نمانده؟ همان دوستی که جوانمردی کرد و در نوجوانی زن گرفت تا پدرش آرزو به دل از دنیا نرود.

کارخانه چایی یادت هست و اکبر لطیفی که وقتی تو را پشت سولتر دید از تعجب زبانش بند آمده بود. یادت هست که هجده روز تمام روزی بیست ساعت کار می کردی و در این مدت حتی نتوانستی برای یکبار هم که شده دوش بگیری.یادت هست روی گونی های چای خوابت برد.

یادت هست که مادر بزرگ تو را مثل بچه هایش بزرگ می کرد و برایت لقمه می گرفت و برایت غذایی می پخت که هیچکس دیگری نمی توانست مثل آنرا بپزد.

مادرت یادت هست که برای قبولی ات توی شهریور نذر و نیاز می کرد. یادت می آید که هر سال نذر و نیازهایش سنگین تر از سال قبل می شد و پدرت که یاسین شب جمعه اش ترک نمی شد.

دلم برای پدر بزرگ تنگ شده است. پدر بزرگی که در اوج آلزایمر جگر گوشه هایش را فراموش نکرده بود مخصوصا مجید را وقتی چهار دست و پا خودش را روی سینه اش انداخت تمام قدرتی را که برایش باقی مانده بود توی لبهایش جمع کرد و پاسخ آبابا آبابای مجید را داد: "ج" و این قشنگ ترین مجیدی است که تا کنون شنیده ام.

فکر می کنی که دوباره فرصت کنی و کف پاهای باد کرده ی مادر بزرگت را ببوسی و سرش را روی شانه ات نگه داری تا خاله، نان تستی را که توی شیر فرو کرده به دهانش بگذارد و تو از اطاق بیرون بروی، بروی توی کوچه پشتی و های های گریه کنی. دلت برای خودت تنگ نشده؟ برای خود خودت. همان چیزی که سالهای سال است که گم اش کرده ای؟

یادت می آید که وقتی ازدواج کردی اول از همه همسرت را به کوهستانهایی که دور تا دور ماکوندو را گرفته اند معرفی کردی؟ یادت می آید حضرت عشق و نامه هایی که داغشان روی دلت ماند. یادت هست نامه هایی که شب می نوشتی و صبح می خواندی؟ قازیان یادت هست، بین پل اول و دوم، همان جایی که هر وقت از آنجا رد می شدی رعشه بر اندامت می افتاد همان جایی که قلبت توی دهانت می آمد. راستی یادت هست که چند پاکت سیگار روی پل انزلی دود کردی. اصلا حسابش را داری؟

ماهی دودی یادت هست، باقلا خورشت و میرزا قاسمی یادت هست؟  تلمبه ی وسط حوض اون خونه قدیمی را به خاطر داری که زورت بهش نمی رسید و خاله ها با آن آب از چاه می کشیدند تا تو دست و صورتت را بشوری؟ گل قهر کن خاله یادت هست؟ و تاک توی حیاط را، که بخشنده ترین بوته ای است که در دنیا روئیده بود. شهادتش را به خاطر داری. می دانی که چطور شد که عمرش را داد به تو؟ آن پرتگاه وسط جنگل را به یاد داری که روزی هزار بار به تو لبخند می زد و تو سرت را تا آنجایی که می توانستی خم می کردی تا انتهایش را ببینی؟

تمام شب را با خاطراتم زندگی می کنم و صبح توی آینه دو چشم سرخ و باد کرده می بینم. دلم برای کودکی گمشده ام تنگ شده، برای نوجوانی ام و برای جوانی ام. دلم برای آن موهای بور تنگ شده برای آن چشمهای روشن، و آن...

بعضی وقتها فکر می کنم که همه ی اینها را توی خواب دیده ام. بعضی وقتها فکر می کنم که خواب دیده ام. فکر می کنم که این ها خاطرات من نیست و شاید داستانی باشد که در نوجوانی آنرا خوانده باشم. بعضی وقتها فکر می کنم، من نبودم که چنین زندگی کرده ام یکی دیگر بوده که توی اتوبوس کرمانشاه به رشت اینها را برایم تعریف کرده. گاهی وقتها فکر می کنم که دیوانه شده ام. گاهی وقتها فکر می کنم که کاش دستم به ریشه ی آن درخت نمی رسید و آب مرا تا دریا با خود می برد. بعضی وقتها فکر می کنم که کاش این روزها را نمی دیدم و کاش در همان روزها باقی می ماندم. این سالهای تنها با بغض توی گلو زندگی می کنم.

پی نوشت:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

"سعدی"

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 7:45  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"مرگ" به مثابه "فرصت"

مرگ،

نیمه جانی را که برایمان باقی مانده

خواهد برد.

می بلعد

لحظه های ما را

ثانیه ها و دقیقه ها را

این عفریت.

 

کل من علیها فان – هر چیزی جز خدا فانی است- "قرآن کریم"

 

این روزها از همه جا بوی مرگ می  آید و هر نسیمی که می وزد با خود خبر مرگ عزیزی را به همراه دارد. مرگ در هیبت یک تصادف رشته های دوستی ده ساله ای را پاره پاره می کند. دوستی دیگر در سی و هشت سالگی سکته می کند و در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان افشار بستری می شود- دستانش را که بوسیدم اشکش جاری شد:"توقع آمدن هر کسی را داشتم جز تو..."- و دوستی دیگر داغدار عزیزترین موجود زندگانی اش می شود. مادرش، کسی که او را در جان و از جان پرورانده است.

این درست که من نیز در مواجهه با مرگ عزیزان به دسترس ترین مکانیزم مواجهه روانی پناه می برم و فقدان پدید آمده را، با هق هق گریه تسکین می دهم اما دیدن این همه مرگ، آن هم در زمانی کوتاه، مرا به اندیشیدن به پدیده مرگ وا داشته است.

در پی این اندیشیدن ها بود که دریافتم مرگ اتفاقی یکباره نیست، بل جریانی مداوم و رویدادی هزاران باره است و هر روز، بخش از ما در پی هر ثانیه که از کف می دهیم می میرد.

دیدن مرگ دیگران، دوستان و عزیزان این امکان را به ما می دهد تا ارزان نفروشیم این کالای گرانمایه عمر را، زندگی را. و بیهوده سپری نکنیم روزهای تجدید ناپذیر عمرمان را و آن را به پای این و آن نریزیم، هدرش ندهیم و  و تلفش نکنیم.

ما با مشاهده مرگ دیگران، از این فرصت برخوردار می شویم، تا زندگی را نه رودخانه ای همواره در جریان، که یک "فرصت" بدانیم. مواجهه با مرگ دیگران این امکان را به ما می دهد تا ارزش زمان را که چون شتر گریزپای لجام گسیخته می گریزد و همه ما را در زیر پای خود له می کند بدانیم. کاری بکنیم و کارهای ناتمام خود را سرو سامانی دهیم.

اگر چنین نگاهی به مرگ داشته باشیم، هرگز به خود اجازه نخواهیم داد کسی را که دوستمان دارد در انتظار بگذاریم. دستی را که برای فشردن دستمان از جیب بیرون آمده پس بزنیم، اشتباه کنیم و ناجوانمردانه در مورد دیگران قضاوت کنیم.

با چنین نگاهی است که هر ثانیه برای ما تولدی دوباره خواهد بود. پس بیاییم و فرصتی را که یکبار برای همیشه در اختیار ما قرار گرفته ارج نهیم و از لحظه لحظه ی عمر استفاده کنیم.

 

"هنوز با نگاه خود، برایت آه می کشم"

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 7:56  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا...
"... باور کن

حالا دیگر دنیا به آخر رسیده است

حالا که تو نیستی دنیا به آخر رسیده است".

صحنه عاشورا را به خاطر می آورم و مرگ علی اکبر را که برای پدر فقدانی سترگ و حزنی بزرگ را در پی داشت. پسر در حمایت از پدر به میدان جنگ می رود و زخمی می شود. در آخرین لحظه ی حیات،  پدر با دلی پر از اندوه و قامتی شکسته خود را بر بالای فرزند می رساند و با چشمانی اشکبار دست بر موهای خون آلودش فرزندش می کند و با دستمالی سفید خون را از صورت پسر پاک می کند. پسر از پدر آب می خواهد و پدر با شرمندگی سر بر زیر می افکند تا نگاهش به چشمان فرزند نیافتد. چند لحظه بعد پسر آرام و بی صدا در آغوش پدر جان می دهد و پدر در مواجه با مرگ جوانش، با دلی لبریز از اندوه فریاد بر می آورد: بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا.

یاد قاسم و مظلومیت هایش می افتم و اینکه چقدر زود از میان ما رفت و چه محبتهایی که در این مدت کوتاه دوستی مان نثارم می نمود و با خود زمزمه می کنم: بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا.

قاسم زارع از جمله دوستانی بود که مرگش برای بازماندگان فاجعه ای سترگ محسوب می شود. شانه های ابوالفضل شاهدند که من در فقدان این دوست عزیز چگونه مردم و زنده شدم...آه که چه ناقه ها در گل فرو رفتند.

تعجب همکاران و دوستان از این بابت بود، که من برای گریستن نیامده بودم بلکه آمده بودم تا دلداریشان دهم اما با ناشکیبایی هر چه تمام، بر شانه های ابوالفضل حسینی ترکیدم و هق هق گریه هایم آسمان را به لرزه درآورد.

تابلویی که پس از سالها از روی دیوار برداشته می شود، همواره جای خالی اش احساس خواهد شد. هر وقت که به جای تابلو نگاه می کنی و سایه ی سالها حضورش را روی دیوار می بینی، فقدان تو را به دلتنگی می کشاند چیزی که تا پایان عمر با تو خواهد بود.

اینک دوستان و همکاران قاسم تا واپسین لحظه حیاتشان با دیدن صندلی و جای خالی اش محزون خواهند شد و داغشان تازه خواهد شد. او کسی نبود که به این زودی ها جایش پر شود و داغش فراموش گردد. مادر طبیعت تا ابد از خلق دوباره یک قاسم زارع دیگر عاجز خواهد بود.

 

مرگ

راه خود را خواهد رفت

و کار خود را خواهد کرد

مرگ

زهر خود را خواهد ریخت

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 7:50  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دوست من قاسم

یزد آمدم تا به دوستان سری بزنم و دل تنهایم تازه شود نمی دانستم که شب قبل قاسم را دفن کرده بودند

|+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:26  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

گلایه از خود

توی این سی و چند سالی که گذراندی، - گذراندی؟!!!- چه کردی؟ درست از دوازده سالگی بود که هوایی شدی و دربدری هایت شروع شد... از جمع فراری شدی و بازی با همسالان را کنار گذاشتی و در کنج خانه مخفی شدی تا دست زیر چانه بگذاری و کتاب بخوانی و بخوانی و بخوانی..خودت را حبس کردی و مشغول شدی با آنچه که از بنی صدر و مطهری و شریعتی و طالقانی باقی مانده بود و توی چهارده سالگی دو بار نصایح مشکینی و یکبار هم شبهای پیشاور و منتهی الامال را دوره کردی و بعد هم مولانا و سعدی و حافظ سنایی و مسعود و سعد سلمان و... بعد هم تجدید پشت سر تجدید و سرکوفت پشت سر سرکوفت...

بزرگ تر که شدی و دستت توی جیبت رفت، پلاس شدی توی کتابفروشی ها، و کنج کتابخانه ها... دنبال چیزی می گشتی و بسیار تلاش می کردی تا بلکه پیدایش کنی گمگشته خود را ... اما حاصل این همه تلاش و دربدری چه بود... این همه خواندن و شنیدنها چه نتیجه ای در پی داشت...می مردی که اگر در همه این سالها تنها برای یکبار جرات کنی و چیزی را که دنبالش بودی خلق کنی؟!

|+| نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:11  توسط سید حسن کاظم زاده  |