تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
من تمساح نیستم، من یعقوب مهرنهادم

آقای غالبی این مطلب  را خواندم. نمی دانم چه عادتی است که به جای گرفتن دست افتادگان، می کوشیم تا آنها را وجه المصالحه قرار داده و له کنیم.

دوست عزیز جناب آقای غالبی، همانطور که می دانید من از اساس با اجرای هر کونه مجازات اعدام  مخالفم- جز همان سه نفری که یکبار نامشان را توی گوشتان گفتم- اما من از این زاویه - مخالفت با هرگونه مجازات اعدام - به ماجرای اعدام یعقوب مهرنهاد نمی نگرم.

آنچه که مرا در مورد اعدام یعقوب مهرنهاد نگران ساخت، نه اعدام وی- که البته آن هم محکوم است- بلکه نوع اطلاع رسانی مشکوک دستگاه قضایی ایران پیرامون جرم، دستگیری، بازجویی، محاکمه و اعدام وی بود.

به راستی یعقوب مهرنهاد که وبلاگ نویس، رئیس یک N.G.O، فعال سیاسی و روزنامه نگاری زاهدانی بود به چه جرمی اعدام شد و آیا مجازات او با جرمش همخوانی داشت یا صرفا قوه قضائیه خواسته با اعدام وی، مرهمی بر احساسات جریحه دار شده ی امت حزب الله بگذارد.

قوه قضائیه در این باره تنها به این نکته اکتفاء نموده بود که یعقوب مهرنهاد با گروهک عبدالمالک ریگی در ارتباط بوده، ولی هیچ توضیحی پیرامون چگونگی این ارتباط ارایه نکرده است.

آیا او شخصا در این سازمان تروریستی عضویت داشته و یا صرفا سمپات و هوادار بوده است؟ و اگر فرد اعدام شده در این سازمان عضویت داشت، فعالیتهای او در جند الله  به چه شکلی بود؟ آیا صرفا رابط خبری یا فرهنگی جند الله بود؟ یا در عملیاتهای مسلحانه و بمب گذاری ها شرکت داشت؟ آیا رسما در جذب نیرو برای جند الله فعال بود یا صرفا به دلیل حمایتهای لفظی وی از ریگی، عده ای از اعضای ان.جی.او وی به این گروه پیوسته بودند؟

آیا دستگیری، محاکمه و مجازات یعقوب مهرنهاد- بدون توجه به اینکه دارای چه جرم سنگینی بوده- عادلانه برگزار شده و با استاندارهای قانونی و حقوق بشری سازگار بود؟ راستی چرا دادگاه او کاملا غیر علنی برگزار شد و وکلایی برای دفاع از وی انتخاب شدند که از ابتدا و از اساس او را مجرم می پنداشتند؟

آقای غالبی به نظر من تا نظام جمهوری اسلامی ایران به این سوالات پاسخ ندهد نمی توان یعقوب مهرنهاد و امثال وی را تمساح دانست. و من از بی گناهی مهرنهاد سخن نمی گویم چرا که ممکن است او جرایمی هم داشته باشد، آنچه مرا نگران ساخته این است که آیا عدالت در باره ی وی اجرا شده، یا او نیز قربانی ظلمی دیگر شده است؟

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:14  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

نگاهی به ریشه های استبداد ایرانی

این مطلب در پاسخ به یاشار جیرانی است که چندی پیش مطلب چرا استبداد؟ را در وبلاگ رتوریک منتشر نموده بود.

1. یاشار عزیز، این گونه نیست که در ایران، مردم مقصر باشند و ما نباید به خود این اجازه را بدهیم که بر اساس تئوری های ولتر یا هر کس دیگری، مردم را تحقیر کنیم و گناه استبداد موجود در کشور را به گردن آنان بیاندازیم.

مردم ایران- البته به جز دهاتی ها که چهل درصد از جمعیت کشور را تشکیل می دهند و فعلا در مضحکه انتخابات ایرانی تعیین کننده اند- علی رقم محدودیتهایی که از جانب حاکمیت بر ایشان روا داشته می شود، مردمی تنوع طلب و تحول خواهند و اینکه خاتمی در سال 1376 با بیست میلیون رای برگزیده و به نظام سیاسی حاکم بر کشور تحمیل می شود، - و می دانیم که عده ی زیادی از کسانی در آن انتخابات شرکت کردند هرگز در تاریخ جمهوری اسلامی رای نداده بودند- بیانگر تمایل ایرانیان به تحولی گسترده در جامعه و امید آنان به لغو استبداد است.

اما چه کنیم که نظام سیاسی- مذهبی حاکم بر کشورمان از قدرت و توان بسیار بالایی برخوردار است و متاسفانه توانسته – آنگونه که عباس عبدی پیش از این تاکید نموده است- با برخورداری از درآمدهای نفتی و سازمانهای دینی که به نحو شگفت انگیزی قابلیت تولید محتوای مورد نیاز جهت برساختن دولتی توتالیتار را دارد، همواره در برابر خواسته ایرانیان مقاومت نموده و از دست یابی آنها به دموکراسی، حقوق بشر و صلح جلوگیری نموده است.

2. من با بحث دوم مطرح شده در مقاله ی تان که در آن، استبداد را محصول توهم "توان دستیابی به حقیقت نهایی" دانسته اید موافقم و معتقدم که نظام های توتالیتاری چون اتحادیه جماهیری سوسیالیستی شوروی و رایش سوم در آلمان درست به این دلیل به وجود آمدند که نگاهی پوزیتویستی به مسایل داشتند.  از اینرو من بر آنم در کشورهایی که روح پست مدرنیسم حاکم، غالب و نهادینه شده باشد، دیگر نباید نگران بازتولید حکومتی توتالیتار بود.

3. اینکه تقصی را در برهه ای از زمان بر گردن علم ((پوزیتویسم)) بیاندازیم، هیچ رفع مسوولیتی از مذهب نمی کند چه مذهب و پوزیتویسم به دلیل مشترکاتی که دارند – همان توهم دستیابی به حقیقت نهایی- دو رویه یک سکه اند و به یک اندازه می توانند برای دموکراسی ها خطرآفرین باشند و بر اساس آنچه که عملا در ایران رخ داده، مذهب نیز می توانسته محمل مناسبی برای تثبیت استبداد و دیکتاتوری قرار گیرد.

4. تکیه بر تئوری های نخ نما شده و تاریخ مصرف گذشته ی افرادی چون سروش مانند گم کردن سوراخ دعا و یا دمیدن از قسمت گشاد شیپور است. چرا که اولا  آنچه که سروش بر آن اصرار می ورزد، نه در عمل و نه در تئوری هیچ ارتباط منطقی و تاریخی با مذهب ندارد و ثانیا این فرد قادر به تحمیل قرائت خود بر مذهب نبوده و دیدگاه او، همواره به صورت دیدگاهی حاشیه ای در کنار قرائت مسلط بر حوزه های علمیه باقی خواهد ماند و مذهب به دلیل برخورداری از  مکانیزمهایی درونی، می توانند به راحتی چنین اندامهای عاریه ای ی پیوند زده شده را از خود پس بزند. ثالثا اینکه تکیه و پافشاری بر مذهب، آن هم در نظام سیاسی ای که همه قوت (واو ساکن است) و توان خود را از دین می گیرد، در حکم جفاکاری به گوسفندان خواهد بود و فایده ای جز پرتوان تر کردن چنین نظامی نخواهد داشت. در این زمینه نظر شما را جلب می کنم به سخنی از  اکبر گنجی که زمانی گفته بود: "... اما وقتی او (یعنی سروش)، در اوایل دهه شمسی مفهوم حکومت دموکراتیک دینی را تئوریزه کرد به دنبال آن، مفهوم مردمسالاری دینی توسط نواندیشان دینی ابداع شد چه کسی گمان می کرد این نوع نظر ورزی ها به کار روحانیت بیاید، و دوباره روشنفکران دینی بکارند و روحانیت درو کنند..."

در پایان نسبت به این مساله تاکید می کنم که اصرار عده ای به دین و تفسیر روشنفکرانه از آن، تنها به دلیل عدم تهور آنها در ارایه طرحی جدید چون سکولاریسم تمام عیار و کنار نهادن مذهب از همه ی جنبه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه نشات می یابد. و من برای برقراری دموکراسی، حقوق بشر و صلح در کشور، بیش از مذهب، به جوانان پرشور ایرانی که قطعا شما نیز یکی از آنان هستید امیدوارم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:3  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

بار دیگر روشنفکری دینی

 

چندی است که به مدد شیما نوروزی  بحثی درگرفته میان من و جناب آقای طالبی  پیرامون اصالت و عدم اصالت روشنفکری دینی که می توانید بخش نخست این گفتگوها را از در اینجا  ببنید. در ادامه ابتدا دیدگاه آقای طالبی  و در ادامه پاسخ مرا می توانید ملاحظه فرمایید:

آقای طالبی:

"آقای کاظم زاده اجازه بدهید در باب اینکه دین آمده تا جامعه را تغییر دهد یا خود تغییر کند، من از شما سوالی بپرسم.

من متوجه احادیثی که به آن اشاره می کنید هستم، با سیستم حکومتی در سنت اسلامی نیز تا حدی آشنایی دارم، اما سوالم این است که آیا این چیزها را اسلام پدید آورد یا در جامعه وجود داشت؟ بعید می دانم معتقد باشید که اسلام زن را به جایگاه پست تر برد و یا اسلام بود که سیستم حکومتی خلافتی را ابداع کرد. حرف من این است که تمام اینها برگرفته از سبک زندگی جامعه خود بودند نه از اسلام. در واقع رسالت رسولان چیز دیگری بود و همانگونه که دین در آن زمان با سبک زندگی مردم عصر خود مقابله نکرده، امروز هم می تواند چنین کند. ارزش مسلط زندگی امروزی اگر فی المثل حقوق بشر یا دموکراسی است، دین نمی تواند با آن مقابله نماید همانگونه که ارزشهای مسلط زندگی قبیله ای را چندان تغییر نداد.

آقای کاظم زاده، انسان امروزی با انسان هزاره های پیش از خود متفاوت است و طبیعتا دین او هم متفاوت خواهد شد.

در باب "الیوم اکملت لکم دینکم" سخن گفته اید. باز سوال می کنم از شما. اگر کسی بگوید که فلانی فوتبالیست کاملی است آیا دلیل می شود که او نوازنده خوبی هم باشد؟ حکایت دین هم همین است. اسلام در حوزه خود ادعای کمال کرده است. لب حرف من این است که انتظارمان از دین را تعدیل کنیم و آن را به حوزه خود ببریم، اجتماعیات و اقتصاد و... را بر آن سوار نکنیم که درمانده شویم.

دیگر اینکه من آبشخور فکری خود را در جریان روشنفکری دینی می دانم و سر بر دامان این نحله فکری گذاشته ام اما مدافع همه نظرات همه روشنفکران دینی هم نیستم که اگر کسی تلاشی کرده باشد در زمینه ای، من بخواهم جوابگویش باشم. نه ممکن است و نه من دانش لازم را دارم. گمان نمی کنم شما هم خود را مدافع همه تزها و همه کوششهای سوسیال دموکراتهای عالم بدانید.

در مورد سواستفاده حاکمان از اندیشه های روشنفکران دینی هم انصاف بدهید که گناه دیگری را در کارنامه این گروه نوشته اید. امروز اقتدارگرایان و مستبدان سراسر جهان از نقدهای هوشمندانه دانشمندانی چون فوکو و هابرماس بر دموکراسی سواستفاده می کنند. آیا این از ارزش و اعتبار این روشنفکران می کاهد؟ و آیا باید مهر بر دهان اینان زد که نقد نکنید؟ امروز کم از انتقادات سوسیالیستها سواستفاده نمی شود. تاوان جرم را از مجرم بخواهید. اگر هم نه لااقل منصفانه حق ورود بسیاری از مفاهیم مدرن به جامعه ما و پیشرفتهای اجتماعی و تحولات در علوم خاصه علوم انسانی را به روشنفکران دینی ادا کنید.

اندرباب مصاحبه دکتر سروش هم باید بگویم که از نظر من او در مصاحبه اش و توضیحات و مباحث اضافه بر آن، به هیچ عنوان ریشه الهی بودن دین را نفی نکرد. کاری که سروش کرد تاکید بر پایه بشری آن در کنار ریشه الهی اش بود. سروش الهی بودن صرف وحی و نزول آن را رد کرد و به نظر من قابل پذیرش بود حرفش.

پاراگراف آخر جوابیه تان هم جملگی تمثیل است و مثال هیچ چیز را اثبات نمی کند. اگر روشنفکران دینی توانسته اند قرائتی از دین ارائه نمایند که همچنان در جهان مدرن به زیست خود ادامه دهد و در برابر تهاجمات آسیب پذیری کمتری داشته باشد، نشان ناشریفی آنان نیست."


سید حسن کاظم زاده:

"جناب طالبی، هرچند که هم بحث شدن با شما برایم لذت بخش است اما به جد باور دارم که این مباحث، مانند مساله خالق و مخلوق بودن قرآن، جبر و اختیار و... بحثهایی هستند که به تکافوی ادله رسیده جدلی الطرفین هستند.(بگذریم از اینکه من همه چیز را جدلی الطرفین می دانم و معتقدم که ما در مواجهه با مسایل حدس می زنیم، امیدوار می شویم، انتخاب می کنیم و...)

آقای طالبی من روشنفکر دینی را امری پارادوکسکال می دانم و معتقدم که اگر روشنفکری واقعا روشنفکری باشد – بر اساس تعریفی که همه آنرا پذیرفته اند - هیچ ارتباطی میان روشنفکری و دین وجود ندارد و این واژه همانقدر جعلی است که بگوییم مارکسیست اسلامی. اما تاکید می کنم که بالاخره یک عده ای هستند که با چنین عنوان مجعولی روزگار می گذرانند. یعنی با وجود پارادکسکال بودن این واژه ی ترکیبی چیزی در بیرون هست که آنرا نمایندگی کند.

آنها – یعنی روشنفکران دینی - آدمهای بدی هم نبودند چون این ها بودند که برای نخستین بار با طرح بسیاری از مباحث نظری زمینه حضور روشنفکری سکولار را -حداقل پس از پیروزی انقلاب اسلامی- فراهم آوردند و البته بسیاری از اقدامات آنها را از سوی دولت به یغما رفت و مورد سوء استفاده قرار گرفت و بی آنکه بخواهند آب به آسیاب اقتدارگرایان ریختند.

علاوه بر این ها که عرض نمودم، تبارشناسی روشنفکری دینی در ایران نشان می دهد میرزا ملکم خان نخستین فردی ای است که به صورت گسترده و سیستماتیک به تئوریزه نمودن مباحث مدرن به نام دین و دیانت و این مسایل را به ساحت دین وارد ساخته است.

هدف وی از ارایه مسایل جدید در قالب دین آن بوده که اولا از حساسسیت علما نسبت به طرح این مسایل بکاهد و ثانیا با ملبس نمودن برخی واژگان و تحریف آنها روحانیون را به جرگه هواخواهان این اندیشه ها درآورد و البته موفق هم شد.

این آقا مفاهیمی چون دموکراسی و... را تحت عنوان بیعت و... تئوریزه می کرد تا روحانیون با جریان روشنفکری همراهی کنند و از درگیری با او خودداری نمایند و در واقع دین را به عنوان ابزار به کار می گرفت تا جریان روشنفکری را پیش ببرد.

البته بعدها روحانیونی چون شیخ فضل الله و نائینی متوجه کلاه گشادی که بر سرشان رفته بود شدند اولی فریاد مشروعه خواهی سرداد و اشاراتی هم به این دودوزه بازی روشنفکران نمود و دومی هم کتابش را جمع آوری نموده و از بین برد.

باز در ادامه با غلبه اندیشه پوزیتویسم عده ای به این فکر افتادند تا دین را با علم سازگار کنند. بزرگ ایشان مهندس بازرگان بود که به تاسی از سر سید احمد خان هندی برای هر حکم دینی دلیل علمی و تجربی می تراشید و حتا اصول آیرودینامیک را بر قرآن تحمیل می نمود.

شریعتی هم دین را تبدیل به لباسی نمود برای اندیشه های مارکس، انگلس و سارتر. اسلام برای او هم نقش ابزار را ایفاء می نمود. می خواهم بگویم که سنت ملکم خان تا به امروز ادامه پیدا کرده است. محصول روشنفکری دینی در ایران، از همان ابتدا التقاط بوده است و این گروه همواره سعی نموده است که یا از دین و نفوذ آن برای تاثیرگذاری بر توده ها استفاده کنند و یا با تحمیل آرایه های علمی و فرهنگی، دین را سرپا نگاهدارند.

اما درباره اینکه فرموده بودید:" حرف من این است که تمام اینها برگرفته از سبک زندگی جامعه خود بودند نه از اسلام. در واقع رسالت رسولان چیز دیگری بود" کاش می فرمودید رسالت پیامبران چه بود اما از شما می پرسم که آیا با استناد به این سخن شما نمی توان در شهری که هم جنس بازی به سبک زندگی همگانی شده، جواز شرعی برای این کار صادر نمود.

و باز فرموده ایدکه:" همانگونه که دین در آن زمان با سبک زندگی مردم عصر خود مقابله نکرده، امروز هم می تواند چنین کند." اجازه بدهید تا عرض کنم که چرا مقابله نکرده اگر مقابله نکرده  بود که این همه آدم کشته نمی شدند این همه جنگ اتفاق نمی افتاد پیامبری که برای فتح روم و ایران لشگر مهیا می کند برای تحمیل سبک خاصی از زندگی، اخلاقیات و قوانین دارد لشکر کشی می کند. سبک زندگی مردم بت پرستی بود فحشا بود اسلام آمد و آنها تا آنها را تغییر دهد. خودش که موافقتی با این سبک زندگی ها نکرد. من اسلام را دگرگونی تمام عیار در سبک زندگی مردم می دانم. بیابانگرد بودند حکومت نداشتند و دزدی و غارت و چپاول و... و اسلام آمد تغییر داد. جنگید تا سبک جدیدی بر آنها تحمیل نماید شواهد تاریخی نشان می دهد که هرگز عربها زنا کار را سنگسار نمی کردند و اسلام آنرا به عنوان حکم قضایی به کار برد. اگر قرار بود که تمام اینها برگرفته از سبک زندگی مردم باشد پس چرا باید شراب حرام شود آن هم سیزده سال پس از بعثت. سبک زندگی یک آقایی در مدینه این بود که شعر می گفت اشعار سکسوالی هم می گفت ولی اسلام سبک او را نپزیرفت مسلمانان نصف شب هجوم بردند و سر از تنش جدا کردند. اگر چنین فکر می کنید باید عرض کنم که در اندیشه شما دین چیز منفعلی است که روی چیزی تاثیر نمی گذارد و از همه چیز هم تاثیر می پذیرد.

در بخش از مطالبتان فرموده بودید که:" بعید می دانم معتقد باشید که اسلام زن را به جایگاه پست تر برد"این درست که از زنده بگور نمودن دختران جلوگیری نمود ولی در نظام حقوقی اسلام زن نصف مرد محسوب می شود همینطور در نظام ارزشی اسلام تاکید شده اگر قرار بود خداوند جواز سجده بر انسان را صادر کند پس به زنان دستور می داد که به شوهرانشان سجده نمایند.

از دیدگاه اسلام انسان می تواند مملوک باشد از اینرو بحث کنیز و برده مورد تایید قرار گرفت و امضاء شد و باز حقوقی که از زن بازداشته شد برای آن است که در اسلام زن مال محسوب می شود. اینکه پدر به جرم قتل فرزندش مجازات نمی شود به این دلیل است که فرزند جزو ما یملک مرد محسوب می شود.

اینکه در یک زمانی مردم آنگونه فکر می کردند که دلیل نمی شود اگر اینطور باشد پس آن یهودی و مسیحی هم می تواند بگوید که خوب این مسایل در زمان گذشته رسم بوده و حالا ما می توانید دینمان را هم مثل گاری پدربزرگمان مدرن کنیم.  

 فرموده اید که:"اسلام بود که سیستم حکومتی خلافتی را ابداع کرد؟" عرض می کنم که من خلافت را علی رقم  سوء استفاده هایی که از آن شد به دموکراسی نزدیک تر می دانم تا نگرش ولایی شیعه به حکومت چون در نظام خلافت- آنگونه که برای خلفای راشیدن اجرا شد چون من حکومت اموی ها و عباسی را خلافت نمی دانم- بالاخره بیعتی از مردم می خواستند و حکم با جمهور مسلمین بود اما در نگرش ولایی شیعه امامت از آن کسی است که از جانب خداوند انتخاب شده و مردم ناگزیر به تبعیت او هستند. اگر قرائت شیعه از ماجرای غدیر خم را هم بپذیریم دیگر جایی برای دموکراسی و جمهور مردم نیست چه در این قرائت پیامبر نسبت دخل و تصرف در امور مردم از خود آنها هم اولویت دارد و خداوند با رویگردانندگان از ولایت امامان دشمن خواهد بود.

فرموده بودید که :"اگر کسی بگوید که فلانی فوتبالیست کاملی است آیا دلیل می شود که او نوازنده خوبی هم باشد؟ حکایت دین هم همین است.  اسلام در حوزه خود ادعای کمال کرده است. لب حرف من این است که انتظارمان از دین را تعدیل کنیم و آن را به حوزه خود ببریم، اجتماعیات و اقتصاد و... را بر آن سوار نکنیم که درمانده شویم." کاملا درست می فرمایید دوست عزیز و مراد از آن آیا کامل بودن دیانت دین است و نه ستاره شناسی آن اما دقت نمی فرمائید که محدوده دیانت دین در نگره اسلام از زمین تا آسمان است. شاید این دیدگاه شما در مورد بودیسم درست باشد – دینی که تمام هم و غمش این است که شما را به نیروانا برساند – اما در اسلام وضع فرق می کند اسلام برخلاف بسیاری از ادیان دیگر برای تمامی جنبه های زندگی بشر الگو و برنامه تدوین کرده است."

|+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:5  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

پاسخ به دوست

دوست عزیز جناب احمد طالبی  که پیشتر جزو دوستان انجمن اعوان و از دست اندکاران اصلاحات در یزد بودند مطلبی ارسال نموده اند که به همراه پاسخ من خدمتتان تقدیم می گردد:

سلام آقای کاظم زاده عزیز

حالا از روزگاری که ساکن یزد بودید و در جلسات اعوان زیارتتان می کردیم، چند سالی گذشته است اما من همیشه نسبت به شما احترام خاصی قائل بودم.

نمی دانم چرا در گفتگو با خانم نوروزی نسبت به روشنفکری دینی اینچنین تحقیرآمیز سخن گفته اید: "شما هم مانند بسیاری از دوستان روشنفکر دینی تان تنها در ظاهر مسلمانید و در شعار ولی تا کی می توانید این وضع را تحمل کنید. آیا زمان آن فرا نرسیده است که پوستین پاره کنید."

با تصویری که از شما در ذهن داشتم اینچنین تنگ نظری کردن را از شما بعید می دانستم. خواستم همانجا با شما محاجه کنم و بعد پنداشتم که شاید شایسته نباشد و خوشابند که در وبلاگ کسی دیگر به بحث در این مورد بپردازم. چه خوب که شما این مطالب را به وبلاگ خود آوردید.

من نمی توانم درک کنم که چرا گاهی ما از بیرون گود تلاش می کنیم تا محیطی عقاید دیگران را برای خودشان تعریف کنیم. چرا شما بدون هیچ استدلالی سعی می کنید قرائت سنتی از اسلام را تنها قرائت موجه بدانید و برای نامسلمانی روشنفکران دینی چه دلیلی دارید جز اینکه تنها بر منابع سنتی دین تکیه نمی زنند و فرزند زمانه خودشان شده اند؟

آقای کاظم زاده شما خوب می دانید که اسلام و سایر ادیان جهانی در بستر سنت بود که نازل شدند یا ابداع شدند و از این روست که پیوند وثیقی با سنتها برقرار کردند اما سوال من این است که اگر کسی ادعا کند که این پیوندها پیوندهایی جاوید نیستند و ادیان می توانند با گسستن آنها وارد جهان مدرن شوند (کما این که شده اند) ایرادش چیست و چرا شما اصرار دارید که این تحول را نپذیرید و پایتان را در یک کفش کنید که دین یعنی همان "زن نصف مرد" و...

آقای کاظم زاده!

اتفاقا من می خواهم بگویم روشنفکران دینی آن پوستین مورد نظر شما را دریدند و شجاعت مواجهه انتقادی با خود را داشتند. برعکس سنتگرایان دینی که حاضر نشدند پا به دنیای جدید بگذارند و دین گریزانی که جرات نکردند پشت سرشان را ببینند و ترجیح دادند به جلو فرار کنند.


جناب طالبی گرانقدر من هم از جوار زاینده رود به شما سلام عرض می کنم و متاسفم که همت شما برای اصلاح جامعه در غروب اصلاحات مانع از آن شد تا در آن مدتی که در یزد بودم بیشتر با شما آشنا شوم و از دیدگاههای شما بهره مند گردم. از اینکه همیشه نسبت به من احترام خاصی قائل بودید ممنونم و من نیز چنین احساسی نسبت به شما داشته و دارم.

شرمنده ام که خاطر شما و دوستتان خانم شیما نوروزی را آزردم. امید که در آینده، اینگونه بی محابا احساسات بی شائبه تان را جریحه دار نکنم. و باز امیدوارم که با نظری باز و گشوده با دیدگاههای ناب ایشان و شما روبرو شده و به تمجید گوهرهای ارزشمندی که از قلم شیوایشان جاری می گردد بپردازم.

از اینکه با من در وبلاگ یک نفر دیگر محاجه نکردید ممنونم و صمیمانه از شما قدردانی می کنم و خوشحالم که با آوردن آن مطلب به وبلاگم زمینه این گفتمان ارزشمند را فراهم آوردم.

فرموده بودید که "من نمی توانم درک کنم که چرا گاهی ما از بیرون گود تلاش می کنیم تا محیطی عقاید دیگران را برای خودشان تعریف کنیم" راست می گویید من هم نمی توانم درک کنم لذا از شما می خواهم که اگر درک کردید لطفا به من هم بفرمایید تا اینگونه در جهل مرکب باقی نمانم.

باز فرموده بودید که "چرا شما بدون هیچ استدلالی سعی می کنید قرائت سنتی از اسلام را تنها قرائت موجه بدانید" باید در جواب عرض کنم که من چنین تلاشی ندارم بلکه این تمامی مراجع و روحانیون عالی رتبه اسلام از جمله قم و نجف است که چنین برداشتی را دارند و بنده بسیار کوچکتر از آنم که روی حرف این بزرگواران  حرفی بزنم.

باز فرموده بودید که:"برای نامسلمانی روشنفکران دینی چه دلیلی دارید جز اینکه تنها بر منابع سنتی دین تکیه نمی زنند و فرزند زمانه خودشان شده اند؟" از شما دعوت کنم تا مجددن به بازخوانی مصاحبه دکتر سروش و آن نشریه اطریشی در لایدن بپردازید که در آن، وحی دارای ریشه ای انسانی و غیر الهی معرفی شده بود. همچنین اگر قرار باشد با تکیه بر منابع غیر سنتی مسلمان بود در اینصورت کانت، پوپر و... می توانند در این میان آیت الله العضمی شوند.

فرموده بودید: آقای کاظم زاده شما خوب می دانید که اسلام و سایر ادیان جهانی در بستر سنت بود که نازل شدند یا ابداع شدند و از این روست که پیوند وثیقی با سنتها برقرار کردند اما سوال من این است که اگر کسی ادعا کند که این پیوندها پیوندهایی جاوید نیستند و ادیان می توانند با گسستن آنها وارد جهان مدرن شوند..." در جواب باید عرض کنم که واژگان، در هر متنی معنایی منحصر به فرد دارند و ما نمی توانیم واژه ای را از زادبوم خود جدا کنیم و به مکانی غریبه وارد کنیم و بعد مدعی شویم که این همان است.

شما – اگر قبول کنید که به جریان روشنفکری دینی تعلق خاطر دارید - در واقع در پی عصری کردن دین هستید ولی این به معنای بیرون کشیدن دموکراسی و فیمینیسم از دل دین نیست این به معنای تحمیل آن دو بر دین است و دینی که شما از آن دم می زنیم تسلیم فرهنگ و مبانی غرب شده و تبدیل شده است به یک شهرک سینمایی زیبا که فقط دکور است فقط نمای بیرونی آنچه که به نظر می رسد است. اگر قرار بود که دین عصری شود و نه عصر دینی، دیگر نیاز به این همه جنگ در صدر اسلام نبود می آمدند و الله را هم در کنار هبل لات و عزی می پرستیدند و خلاص...

آقای طالبی بحثی این چنین، سنگین تر از آن است که بخواهیم در این یکی دو جمله فیصله اش دهیم از اینرو در ادامه این مساله ادامه خواهد داشت. پس باز هم منتظر باشید.


سخنی دیگر از جناب طالبی:

ممنونم که ارزش دادید و وقت گذاشتید و یک پست کامل را به این موضوع اختصاص دادید.

تمام آن روحانیون عالیرتبه ای که می فرمایید متعلق به همان قرائت سنتی هستند. در واقع حوزه علمیه مروج و پاسدار قرائت سنتی از دین است. بنابراین نظر آنها نمی تواند برای کسی که نسبت به این قرائت تردید دارد، حجیت داشته باشد.

مصاحبه دکتر سروش را هم با دقت خواندم و با اینکه تخصص و دانشی در این زمینه ندارم، حرفهایش را پذیرفتنی یافتم و احساس نمی کنم که خللی در ایمانم حاصل شده باشد. نظیر این حرفها را مجتهد شبستری هم پیشتر از این زده بود که مجله مدرسه هم قربانی نشر آن شد و اینک نیز در جلسات خود در حسینیه ارشاد به شرح و بسط آن می پردازد که جلساتی بسیار مفید است.

آقای کاظم زاده عزیز، مساله این نیست که کانت و پوپر آیت الله العظمی باشند یا کسی در پی بیرون کشیدن دموکراسی و فمینیسم از دل دین باشد. نکته دقیقا در همینجاست که روشنفکری دینی علی الخصوص از دهه هفتاد به بعد با نقد خود، به این نتیجه رسید که دین قرار نیست تکلیف ما را در همه حوزه ها تعیین کند.

کسی که دموکرات می شود از باب دیندار بودنش نیست، من هم قبول دارم که دموکراسی و فمینیسم از دین بیرون نمی آید، حرفم این است که استبداد و زن ستیزی هم از دین استخراج نمی شود و اساسا دین یا لااقل دین اسلام را با این مقولات کاری نیست. (این را در مقام یک مومن می گویم و می پذیرم که مثلا در یک نگاه جامعه شناسانه یا تاریخی ممکن است دین شامل خیلی چیزهای دیگر هم بشود، ما باید این نگاه ها را از هم تفکیک کنیم)

تعبیرهای تحمیل و تسلیم و شهرک سینمایی به نظر من در حد بازی با واژه ها است و می شود به راحتی به جای آنها چیزهای دیگری را به کار برد. از این رو من بدون اینکه ارزش منفی بر آنها بگذارم می پذیرم که تا حدی می شود آنها را به کار برد. اما یک سوال! فکر نمی کنید که در صدر اسلام هم این اتفاق برای دین افتاد؟

مثلا نوع نگاه به زن یا نگاه به خارجی ها (غیر مسلمانان) آیا اینها برگرفته از فرهنگ رایج آن زمان نبود؟ فرهنگ قبیله ای مردسالار!

دوست بزرگوار! حالا فرض کنید که پیامبر امروز می آمد. آیا قوانین اجتماعی اسلام همانهایی بود که 1400 سال پیش ارائه شد؟(البته من دارم درون دینی بحث می کنم و صرفا تلاش می کنم تا نشان دهم که روشنفکران دینی در دینداری شان هیچ از سنتگرایان کم ندارند).

از جمله درسهایی که از روشنفکران دینی و بیش از همه از دکتر سروش آموخته ام این است که قوانین اجتماعی را محصول جامعه و فرهنگ بدانم و نه دین. اینجاست که می توانم پای دین را از برخی حوزه ها بیرون بکشم. اگر من ادعای دموکرات بودن یا لیبرال بودن دارم، نتیجه مسلمانی من نیست که این دو مقوله را کاملا مجزا می دانم و بالتبع تناقضی هم در همزمانی این دو نمی بینم. تناقض آنجا پیش می آید که شما دین را در یک قرائت سنتی تعیین کننده همه امور بدانید و بپذیرید که نمی توانید بگویید حقیقت همین است و جز این نیست.


پاسخ به جناب طالبی: روشنفکری دینی جریانی است که هم خر را می خواهد  هم خرما را

آقای طالبی عرض کردم که این بحث بحث سنگینی است و نمی توان آنرا در یک یا دو نوشته کوتاه تمام نمود و البته من در این زمینه به تکافوی ادله نیز باور دارم. حتا زمانی روشنفکری دینی را نه "حق" که "مفید" می دانستم. روشنفکری دینی در نگره من سنگرسازان بی سنگر روشنفکری سکولار در جامعه یی بودند که این گونه به دین معتاد شده است.

اما آیا اگر چنین نگاهی به مذهب و دین داشته باشیم خیلی زود آنرا از دست نخواهیم داد؟ و ریشه های دین در مواجهه با برداشتهای سلیقه ای در هم نخواهد شکست؟ آن وقت ممکن است یکی هم بیاید و از یک آیه، برداشتی هم جنس خواهانه کند و... راستی آیا اسلام آمده بود تا "تغییر کند" یا آمده بود که "تغییر دهد؟" اگر قرار بود که دین در برابر قواعد اجتماعی سر خم کند دیگر نیازی به آن همه جنگ در صدر اسلام نبود. آن جنگها رخ دادند تا عصر، دینی شود.

اما در باب دیدگاه شما پیرامون مصاحبه دکتر سروش باید عرض کنم که یک عده متاسفانه به مذهب آویزان شده اند برای این افراد چه دلیل بیاوری و چه نیاوری یکسان است. یکی از آنها مادر بزرگ من است که هر چه با او در این باره صحبت کردم فایده نکرد و او همچنان بر دیانت خود پافشاری می کند. شما را به همان دینی که بدان باور دارید به من بگویید که اگر از یک دین ریشه الهی آن را بگیریم و وحی آن دین را به امری بشری تقلیل دهیم دیگر چه چیزی از آن باقی می ماند. اگر اینطور بوده پس بودیسم هم همانقدر دین است که اسلام هست (البته از نظر شما)

اما من به همین هم کفایت می کنیم که دموکراسی و فیمینیسم از دل اسلام بیرون کشیده نشوند ولی آیا این طور بوده؟ مگر همین الان کدیور این کار را نمی کند مگر شریعتی مارکسیم را از اسلام استخراج یا بر آن تحمیل ننمود مگر بازرگان اصول آیرودینامیک از قرآن بیرون نیاورد. اگر دین قرار نباشد که تکلیف ما را در همه حوزه ها مشخص کند پس مفهوم تکمیل دین (الیوم اکملت لکم...) چه می شود و چرا آقای کدیور این قدر اصرار دارد که هیچ تضادی میان اسلام و حقوق بشر وجود ندارد.

راستی می دانید که دوستان روشنفکر دینی تان با تولید مفاهیم روشنفکری تا چه حد در بیمه کردن آن قرائت سنتی موفق بودند مثلا دکتر سروش که بحث مردمسالاری دینی را آفرید و حاکمیت را تقویت نمود(امروز بحث مردمسالاری دینی ورد زبان مسوولین عالیرتبه نظام شده تا نشان دهند درست است که ما مردمسالاری غربی نداریم اما بالاخره مردمسالاری داریم که) یا همین کدیور که بحث حقوق بشر و اسلام را مطرح نمود و زمینه ایجاد کرد تا فلان روحانی در سخنرانی اش نظام را الگوی حقوق بشر در جهان بداند.

فرموده بودید "حالا فرض کنید که پیامبر امروز می آمد. آیا قوانین اجتماعی اسلام همانهایی بود که 1400 سال پیش ارائه شد؟" ولی آیا پیامبر اسلام امروز آمده است و یا در اگر می توان نشست. و مگر نخوانده اید که حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرام محمد حرام الی یوم القیامه.

اما در باب استبداد و زن ستیزی که فرموده بودید: "استبداد و زن ستیزی هم از دین استخراج نمی شود " باید عرض کنم که تاریخ اسلام شاهد خوبی است بر علیه این مدعای شما. اگر شیعه هستید به خوبی می دانید که حکومت در اسلام از آن حاکمی است که از سوی خداوند برای چنین امری در نظر گرفته شده است و امام کسی است که ارتباطی مستقیم با دستگاه الهی دارد.

اما در باب زن ستیزی تنها شما را به خواندن احادیثی که پیرامون زنان در کتاب نهج الفصاحه وجود دارد دعوت می کنم. مثلا آن حدثی که در آن زن همکار شیطان و ابزار دست او معرفی شده است و جایگاهی که برای زن در نظر گرفته شده قعر خانه ها است و اینکه باید با لباس نخریدن برای زنان آنها را خانه نشین نمود و اینکه اگر زن نبود خدا آنگونه که سزاوار اوست پرستش می شد و همه به بهشت می رفتند و دهها موارد چون این موارد عرض کردم که باید بخوانید تا نگاه دین به زن را دریابید.

آقای طالبی، کلام آخر اینکه روشنفکری دینی هم "خر" را می خواهد هم "خرما" را. این قرائت، دین را به یک "بخشنامه داخلی" تبدیل نموده است تا زمینه هرگونه تفسیر از آن را فراهم آورد. آنها همچون فروشندگانی هستند که هر روز به تناسب خواستها و شهوات مردم ویترین مغازه خود را به شکلی در می آورند. از اینرو من مصباح را بسیار شریف تر از امثال سروش و کدیور می دانم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:12  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

پاسخ به دوستی بزرگوار

شیما نوروزی در وبلاگ خود چالشهای ذهن من نوشته بود:

 

فلسفه زندگی من...+ چند توضیح

چند روز پیش٬ مست از رابطه با دوستی٬ فلسفه ی زندگی ام را در این سه جمله خلاصه نمودم...

همه چیز آشغال است

همه ی انسان ها احمقند

من به زودی می میرم. ...

و چهارم: زمان حرف احمقانه ایست!!!

ناراحتم از این که او را رنجاندم. جایی برای هیچ چیز نمانده بود و ما باید حرفهایمان را محکم می زدیم. حقیقتش را بخواهید هرچه می کشم از دست این پال مال لعنتی است...

پ.ن۱. چند تن از دوستان پیشنهاد هایی من باب مطالعه و جورکردن گعده های اینترنتی دادند که خیلی استقبال می کنم. از همینجا برای افزایش معلوماتم دستهایم را به سوی همه ی آنها که دانشی دارند دراز می کنم.

پ.ن ۲. من انسان احمقی هستم. ببخشید که برخی اوقات اینگونه از خود بیخود می شوم. لطف کنید و زیاد حرفهای مرا به دل نگیرید.

پ.ن۳. دوستی راجع به حجاب پرسیده بود و کمی هم فحش به این و آن داده بود و از جمله اسلام. حقیقت را بخواهید برخی از مطالبی که در این حواشی می نویسم برای این مجله و آن خبرنامه ی داخلی است که مجبورم استانداردهای آنها را هم مورد تایید و تاکید قرار دهم. من اهل دست بردن در هیچ چیز نیستم حتا در نوشته های خودم. نوشتن یک بار است و درج در اینجا و آنجا هم یکبار این است که بر من ببخشید. ضمن آنکه زیاد هم دین را در همه چیز دخیل نمی کنم. بنابراین انسان مسلمانی هستم. لیکن به همان اندازه که مسلمانم و نه بیشتر!!! مومن آنگونه که خدا برای مومنینش در قران وعده داده نیستم. به قول سید حسن کاظم زاده  من یک لیبرال دموکرات مسلمانم(اوهم به نقل از یک اندیشمند!(

پ.ن۴. می خواهم راجع به یک موضوع جنجالی بنویسم. این که می بینید گاهی اوقات وقایع عادی زندگی ام را درج می کنم از این روست. پس اندکی صبر کنید تا همه چیز روشن شود. من از اوانگارد بازی خیلی لذت می برم. نه این که خودم عرضه اش را داشته باشم. اما وقتی می بینم کسی ادایش را هم در می آورد لذت می برم. به آقای غالبی  هم رجوع کنید!!!!

 

و من برای او نوشتم: سلام. من هرگز خود را لیبرال ندانسته ام و تنها در مقطعی خود را سوسیال دموکرات مسلمان می دانستم از آن عبارت امروز تنها سوسیال دموکراتش باقی است و مسلمان بودنش بر باد رفته است.

در ضمن درکتان می کنم شما هم مانند بسیاری از دوستان روشنفکر دینی تان تنها در ظاهر مسلمانید و در شعار ولی تا کی می توانید این وضع را تحمل کنید.

آیا زمان آن فرا نرسیده است که پوستین پاره کنید

 

و او برایم نوشت: دوست عزیزم( البته اگر لیاقت دوستی تان را داشته باشم) کاظم زاده گرامی، ما پوستینمان سالهاست که دریده و پرده پاره کرده ایم که دیگر از این قماش نیستیم که بخواهیم نان دین بخوریم و دکان عرق فروشی باز کنیم! هم عرق شرم بر چهره مان نشسته و هم عرق نخورده مست مستیم. روشن فکر دینی هم نیستیم. ما فقط انسان هایی هستیم که می خواهیم خودمان باشیم. جدای از همه ی آن چیزهایی که شبانه روز در همه جا و به وسیله همه کس به ما بسته می شود. بله، شاید از مسلمانی فقط اسمش را برده ایم. از پاکدامنی فقط بدنامی اش را و از افتخار فقط عرق شرمش را! اما جان من یک بار به من نگاه کن. دلت برای که می سوزد؟ برای خودت؟ یا برای چون منی که امروز فقط آن چیزی هستم که شما می خواهید. نه آن چیزی که خودم. که اگر چنین باشم و چنین باشیم همه ی ما را دار می زنید. حتا خود تو. تو که نمی دانم روزگاری چه بوده ای و الان چه هستی( همان که در بالا گفتی) می آیی و خودت طناب دارم را می کشی. سریع تر ازهر کس دیگر تا از کیان دین یا سوسیال دموکراسی و یا هرچیز دیگر دفاع کنی. و این منم، به چهار میخ آزادی آویخته...

 

و باز من برای او نوشتم: پاسخ به یک بزرگوار

یکم آنکه کلمه را حاملی شایسته برای انتقال معنا نمی دانم و از اینروست که از کلمه بیزارم به ویژه از نوع فارسی آن که الکن تر از همه ی انواع کلماتی است که خرده آشنایی با آنها دارم. و بر آنم که معنا را نمی توان انتقال داد جز با جسم: اینکه دست بسائیم، ببوسیم، بخندیم یا گریه کنیم یا از خندانک های یاهو استفاده کنیم و... از اینرو شاید این آخرین کامنتی باشد که توی وبلاگ کسی می گذارم. (سخن گفتن را بیهوده می دانم ولی گریزگاهی از آن نیز نمی شناسم)

دوم آنکه عرض کردم: "درکتان می کنم شما هم مانند بسیاری از دوستان روشنفکر دینی تان تنها در ظاهر مسلمانید و در شعار ولی تا کی می توانید این وضع را تحمل کنید.آیا زمان آن فرا نرسیده است که پوستین پاره کنید." - که برآشفتید- و مرادم از این عبارت آن بود که تضادی را که میان مسلمان و لیبرال بودن وجود دارد را به شما نشان دهم. منظور این بود که به شما یادآوری کنم که میان زن مسلمان بودن و آزادیخواهی رابطه ای وجود ندارد اگر مسلمانید پس لاجرم باید پذیرای صیغه و نصف بودن باشید و به قول قدیمی ها شتر سواری دولا دولا نمی شود. یا شتر باشید و ببرید و یا مرغ باشید و بپرید مطلبی هم که با عنوان "زن ایرانی و سه چالش پیش رو" نوشتن در واقع خطاب به شما و آن مطلب زن مسلمان و جهانی شدن بود.

سوم اینکه فرمودید که: "روشنفکر دینی هم نیستیم" ببخشید که روشنفکر دینی در این مملکت به یک تمسخر شبیه شده که نسبت دادن آن به شما –  شما که نه، به افکارتان – اینقدر خشمگینتان کرد اما دوست عزیز مگر می شود از توی اسلام فیمینسم بیرون کشید و روشنفکر دینی نبود و مگر می شود لیبرال مسلمان بود و باز روشنفکر دینی نبود این واژگان همه از کارخانه روشنفکری دینی بیرون می آید. پس وقتی می گویم روشنفکر دینی هستید لابد درست می گویم. چرا که قراین و شواهد اینگونه نشان می دهد.

 چهارم اینکه فرموده اید: "اگر چنین باشم و چنین باشیم همه ی ما را دار می زنید. حتا خود تو. تو که نمی دانم روزگاری چه بوده ای و الان چه هستی(همان که در بالا گفتی) می آیی و خودت طناب دارم را می کشی. سریع تر ازهر کس دیگر تا از کیان دین یا سوسیال دموکراسی و یا هرچیز دیگر دفاع کنی. و این منم، به چهار میخ آزادی آویخته..."

قبول دارم که روزی دوباره در این کشور طناب دار ساخته خواهد شد این سرنوشت محتوم ملت ماست که در گذر از هر مرحله ی سترگی از تاریخ بسیاری را بر دار می کشند اما من کسی را در آن روز به دار نخواهم کشید چون مبانی فکری ام با این کار موافق نیست در آن روز اگر کشی چارپایه از زیر پای مخالفان خود بکشد حداقل باید به این چند چیز باور داشته باشد: "همه چیز آشغال است"، "همه ی انسان ها احمقند" و باز کسانی می توانند طناب دار بر گردن دیگری نهند که حتا تاب خواندن یک کامنت را هم نداشته باشند و بر منتقدان بتوپند و آنها را به جرم ناکرده (دار زدن مخالفان) متهم سازد.

پیروز باشید – سید حسن کاظم زاده

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:10  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

پاسخ به یک نظر

این پست باعث دلخوری برخی از دوستان شد. شاید دلیلش هم این باشد که این قدر تندی را از من توقع نداشتند اما چه کنم که سرمایه های آدم هایی مانند من هم این دوستان اند و اگر دلخور شده و حرفی زده ام نه از روی سروری که به عنوان برادری بزرگ تر بوده که لااقل چند تا پیراهن بیشتر از آنها جر داده ام. به هر حال اگر کسی ناراحت شد عذرخواهی می کنم.

اما دوستی در واکنش به آنچه نوشته بودم مطلبی نوشته که به قرار زیر است:

"سید جانم. این که شاید برایت نظری نگذارم دلیل نمی شود که نخوانمت. دلخوری از همه ی ما... چون من که روزگاری دلخوربودم از همه شما... که مرا رها کردید تا در گل مشقت مالی بمانم و تصمیم بگیرم از همه تان ببرم... ببرم و بروم تا غول اقتصادی ای شوم که همیشه آرزویش را داشتم.

اما...من مردش نبودم. امروز که سه سال از تحقیق فروختنم به همین خلق می گذرد از همه چیز حتا از خودم متنفر شده ام. اصرار دارم که مرا در آرامستان عقل ها دفن کنید و یا حداقل بستری و به گوش کسی فرو نمی رود.

امروز اگر از جانب من تنهایی، تاوان روزهایی را پس می دهی که له له می زدم لحظه ای باتو باشم و تو حتا حرفهایت را از من دریغ کرده بودی و به دیگرانی می اندیشیدی که از من فکورتر به نظر می رسیدند. من سیه چهره ی آبله رویی که هر وقت می دیدی می گفت... غم نان اگر بگذارد ... غم نان اگر بگذارد...

برای خلایق بسیار نوشتم. به یاد داری! به جای خودت و به جای یاسین رادمنش. در انتخابات نهم. در وصف هاشمی رفسنجانی. آیا مرا جز غم نان دردی بود؟ که همه مرا قلم به دستی می نامیدندکه به هر سبک و با هر لحن که بخواهد می تواند بنویسد و آن روزها در بین نشریات شایع شده بود که سایز ستونت را بده و فونتت! فلانی برایت خواهد نوشت... به یاد داری؟

امروز هم تحقیق می نویسم. مقاله می نویسم. یادداشت می نویسم. برای این و آن در این سایت و آن سایت. در این روزنامه و آن روزنامه. در این جریده و در آن جریده. تا آنها نامی بیاورندو من نانی...

سید جانم. من از دست هیچ کس دلخور نیستم. من خود بودم که این چنین آشفته گی آفریدم. من خود بودم که غمم نان بود و شکمی که سیر باشد تا بخواند و بخواند و بخواند و بنویسد. اما امروز شکمی است که له له می زند تا برای دیگرانی بنویسد که شکمشان سیر بوده است... تا خود سیر شود...

برایت می خواستم از خودمان بنویسم و از این که کاش این روزها می دیدمت. اما به یاد آوردم که از آخرین دیدارمان دیگر به اصفهان نیامده ام. آخر دیگر وقتی برای زیستنم نمانده...

تو بخوان... دغدغه اش را نداشته باش. من روزی به جای خودم هم خواهم نوشت. و آن روز مسلما شاه بیت نوشته هایم خواهد آمد. برای که؟ برای خودم. آن روز خبرت می کنم...

قربانت. هرکسی که دوست داری فکر کنی که این نوشته را نوشته ...."

 

اجازه می خواهم از این دوست گرانمایه تا پاسخی به برخی از مطالبی که عنوان نموده ارایه دهم:

1. من از کسی نظری نخواسته ام و دلخوری ام هم دادن یا ندادن نظر نبود. من نگران استعدادی بودم که هر روز فرسوده تر می شود. افسوس آتار خلق نشده ای را می خوردم که می توانستی خلقشان کنی و نکردی.

2. من کسی را رها نکردم، این تو بودی که کناره گیری می کردی. یادت هست چقدر پیغام می دادم که بیایی و نمی آمدی و بهانه می آوردی؟ تو اهل صورت بودی، هم از این رو بود که از دیگران کناره گیری می کردی. چه گمانت این بود که به خاطر ظاهرت – که بر اساس تصورات و پنداشته هایت، احمقانه از آن گریزان بودی هنوز هم گریزانی– دیگران به تو وقعی نمی نهند. اشتباه می کردی. من دوستت داشتم الان هم که به سراغ تو آمده ام و نه دیگری - به تو می توپم و نه دیگری -، برای این است که برایم اهمیت داری. خیلی هم اهمیت داری؟

3. به جای من چیزی ننوشته ای آنچه نوشتی و پولش را گرفتی نصیب "علمدار" و دیگران شد برای بی آبرو شدنم در برابر ملت، همان دو سخنرانی که در دانشگاه میبد و مرکز تربیت معلم انجام دادم کافی است دیگر تو بر جرایم من چیزی نیافزای. 

4. اما در باب غم نان نوشته بودی. غمی که گریبانگیر همه مردم ایران است. "این" ها هم از همان وصیت ناصرالدین شاه تبعیت می کنند. گرسنه مان نگاه می دارند تا مجال اندیشیدن، خواندن و نوشتن نداشته باشیم. رفیق من هم غم نان دارم من هم قبض ها را می دهم خرج مدرسه غیر انتفاعی می دهم قسط و چک رد می کنم و هنوز از داشتن آلونکی برای خود محرومم. اینها بهانه است. اگر انسان نتواند با یک دست دو تا هندوانه بلند کند دیگر به درد نمی خورد. من نگفتم که نخور گفتم لااقل روزی دو ساعت مال خودت باش نه شکمت. این شکم بهانه ای شده که بتوانی خودت را دور بزنی از خودت فرار می کنی. خودی برای خود لولوخورخوره اش ساخته ای.  

|+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:1  توسط سید حسن کاظم زاده  |