بر می خیزم
تا به خاک سپرده شوم.
و به خاک سپرده می شوم
تا برخیزم.
تکرار می شود
این مردن ها و زنده شدن ها
هر روز...
شير آب باز و ليواني پر مي گردد. صداي پايي توي هال مي پيچد و صداي تلويزيون اوج مي گيرد. قوطي ها روي ميز كار تلنبار شده و دود سيگار جايي كنار سقف متوقف شده. يكي ديگر روشن مي شود و سايه ي سياه پشت میز در دودی سنگين غرق مي شود.
تمام پل هاي پشت سري را خراب شده و راهي براي بازگشت باقي نمانده. با تمام دنيا و اهالي اين كره خاكي بيگانه ام. تو گويي كه غريبه اي باشم از مريخ، كه به ديدار زمينان آمده باشد.
اگر اين خواندن ها نبود، اين نوشتن ها، اين كتابها و اين ترانه ها، شايد من هم در برابر مجلس خود را به آتش مي كشيدم.
پيش از اين در اینجا پيرامون لذت نوشته بودم، اما چيزي در زندگي ام هست كه آنرا نقض مي كند: لذت بردن از مشقت و حض كردن از تكه تكه شدن.
لذت از اينكه قيچي باغباني كنار باغچه را برداري و خودت را از شر انگشتاني كه عرضه نوشتن ندارند راحت كني. دستاني را كه توان انجام كاري را ندارند ببري. پايي را كه جايي براي رفتن ندارد قطع كني و قلبي را كه دوست داشتن را در گير و دار روزمرگي ها فراموش كرده از سينه ببرون بكشي و توي الكل بگذاري.
اين منم م.ل
من باد را ميان شقايق ها
احساس مي كنم
احساس مي كنم كه چه سان مي وزد ز شوق
تا بارور كند
اين باغ خفته را
و بر آمدن آفتابي را بنگر
كه بر همه يكسان مي تابد