تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
رستخیز هر روزه

بر می خیزم

تا به خاک سپرده شوم.

و به خاک سپرده می شوم

تا برخیزم.

تکرار می شود

این مردن ها و زنده شدن ها

هر روز...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:33  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

مجلس!!!

شير آب باز و ليواني پر مي گردد. صداي پايي توي هال مي پيچد و صداي تلويزيون اوج مي گيرد. قوطي ها روي ميز كار تلنبار شده و دود سيگار جايي كنار سقف متوقف شده. يكي ديگر روشن مي شود و سايه ي سياه پشت میز در دودی سنگين غرق مي شود.

تمام پل هاي پشت سري را خراب شده و راهي براي بازگشت باقي نمانده. با تمام دنيا و اهالي اين كره خاكي بيگانه ام. تو گويي كه غريبه اي باشم از مريخ، كه به ديدار زمينان آمده باشد.

اگر اين خواندن ها نبود، اين نوشتن ها، اين كتابها و اين ترانه ها، شايد من هم در برابر مجلس خود را به آتش مي كشيدم.

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:17  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

اين منم م.ل

پيش از اين در اینجا  پيرامون لذت نوشته بودم، اما چيزي در زندگي ام هست كه آنرا نقض مي كند: لذت بردن از مشقت و حض كردن از تكه تكه شدن.

لذت از اينكه قيچي باغباني كنار باغچه را برداري و خودت را از شر انگشتاني كه عرضه نوشتن ندارند راحت كني. دستاني را كه توان انجام كاري را ندارند ببري. پايي را كه جايي براي رفتن ندارد قطع كني و قلبي را كه دوست داشتن را در گير و دار روزمرگي ها فراموش كرده از سينه ببرون بكشي و توي الكل بگذاري.

اين منم م.ل

|+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:23  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

باغ خفته

من باد را ميان شقايق ها

احساس مي كنم

احساس مي كنم كه چه سان مي وزد ز شوق

تا بارور كند

اين باغ خفته را

|+| نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:45  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

آفتاب
بايست

و بر آمدن آفتابي را بنگر

كه بر همه يكسان مي تابد

|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:19  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

...فريدون
...تا كي باز، مادر تاريخ، آبستن فريدوني ديگر شود.
|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:6  توسط سید حسن کاظم زاده  |