تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
دست راستم!

مي خواهم درب ويترين گردان را باز كنم. مثل اينكه شيشه در جايي گير كرده. فشار مي آورم. صداي ترق به گوش مي رسد. شيشه با آن وزن سنگين پايين مي آيد. زرنگي كردم و دستم را عقب كشيدم. خون از زخم ها فوران مي كند و كف نمايشگاه را سرخ مي كند. تمام توپ پارچه اي كه همراه آورده بودم گل گلي شده. البته ناراضي نيستم چون زخمم در برابر آنچه كه مي توانست به سرم بيايد خراش کوچکی بيش نيست.

دست راستم از كار افتاده و اين يعني تعطيلي اجباري نوشتن. ناچارم پس از نگارش 45 صفحه پيرامون "جهان داستاني صمد بهرنگي" كار را ناتمام بگذارم.

مطلبي را هم كه داشتم درباره ي رمانهاي پليسي دورنمات (قول، قاضي و جلادش، و سوء ظن) مي نوشتم نيمه كاره ماند. عوض كردن باندها وقتم را مي گيرد. حالا دیگر تايپ كردن برایم حکم شکنجه را دارد. يك حركت اضافه زخم را تحريك مي كند و خون را به سطح باند مي رساند... 

|+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:25  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

مازوخيستم

...صبح

سيزيف را ديدم

در آينه.

روزگار

با آن عتاب و خطابش

مرا به ويران كردن فرمان مي داد

و موش درونم

تكه هایم را ميجويد

هر روز...

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:16  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

گند و گه...

تموم دنيا رو گند و گه گرفته. لابد قسمت بوده كه توي اين گند و گه به دنيا بياييم، توي همين گند و گه زندگي كنيم و آخر سرش هم توي همين گند و گه بميريم.

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:36  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

سايه، سياهي، سيگار

شب بود و تاريكي. راه افتادم تا حسين را با خود به خانه بياورم. از خانه كه بيرورن زدم سرما در وجودم به رقص در آمد. تكه برگ خشكي را نادانسته له كردم گفت: "خش". سايه ام سياه تر از هر وقت ديگري روي ديوار روبرويي افتاده بود. سايه هم داشت سيگار دود مي كرد و عق مي زد.  لبخندي زدم به بلنداي سايه ي  روي ديوار. نزديك تر كه شدم به كوتوله اي ماننده شده بودم پر از كجي و پلشتي. تفي انداختم بر خود، و گذشتم.

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:4  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

هيچ شده...؟

هيچ شده باهاش توي يه خونه و زير يه سقف باشي اما دلت برات تنگ بشه؟ هيچ شده توي فاصله يه رخت پهن كردن تو تراس، براش دق كني و بميري؟ هيچ شده...؟

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:36  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

تمدن مدرن!!!

نگاه کنید که اين تمدن مدرن بشر، چگونه راهی دو سویه و متناقض را می‌پیماید. از سویی با ساخت بیمارستان و شکوفایی علم‌پزشکی و تولید انواع داروها و ابداع روشهای درمانی مختلف، جمعیت انسان را از مرز 7 میلیارد نفر گذرانده و از سویی دیگر، با خلق مصنوعاتی چون "سیگار" همه ساله بیش از  100 میلیون نفر را به مغاك مي فرستد.

بر آن بیافزایید محصولاتی چون کراک و کوکائین و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر را که محصول تلاشهای علمی بشر در آزمایشگاه هاست. محصولاتی که ابتدا سلامت روانی انسان را تخریب و در ادامه مرگی دلخراش را براي او رقم می زند.

همچنین است جنگ‌افزار های غیر‌متعارف شیمیایی میکروبی و اتمی که تولید و انبار شده اند و مالكانشان تنها با استفاده بخش کوچکی از آن جنگ افزارها، هزاران بار حیات را از روی کره زمین محو نمایند.

بدتر آنکه نه آن پوفیوزانی که نامشان در دفتر تاریخ به عنوان منفکران، کاشفان، مخترعان و آزادی‌خواهان ثبت گردیده، از روی خیرخواهی براي بشريت چنین کرده اند و نه آن مادر به خطاهایی که کوره های آدم سوزی بنا نمودند از ابتدا بر جنایت‌کاری مصمم بوده اند.

به راستی چه رازی در این عقلانیت مدرن نهفته است که اینگونه بشر را در میان مرگ و زندگی به رفت و آمد وا‌داشته است؟

شاید این سرشت دوگانه بشر است که اين بار آویخته بر عقلانیت مدرن، به دو سوی بال می‌گشاید و در آنِ واحد، میل پرواز به کرانه‌های مرگ و حیات دارد. سرشت دوگانه‌ای که از سویی با اختراعات و اکتشافات منافعی بزرگ برای عموم بشریت به ارمغان می‌آورد و از سویی دیگر رنجی جانکاه و ترسی سترگ را بر ايشان مستولی می‌سازد.

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:35  توسط سید حسن کاظم زاده  |