پس از پیروزی احمدی نژاد در نهمین انتخابات ریاست جمهوری بود که در برابر نگرانی های حمزه به او دلداری می دادم که مشکلی نیست و این هم تجربه ای است که ملت می بایست از سر بگذرانند تا دموکراسی در این کشور پا بگیرد و نهادینه شود.
اما او در پاسخم اظهار داشت که من از نتیجه این انتخابات متاسف نیسم بلکه هراس من از آن است که احمدی نژاد چهار یا هشت سال دیگر نخواهند از نردبانی که از آن بالا رفته و به قدر رسیده اند پائین بیایند و بدتر آنکه نردبان را بطور کامل از پیش پای دیگران بردارند و به قواعد بازی را به طور کامل نقض کنند.
این اتفاق، هم اکنون رخ داده و آنها با تمام قوا و بطور جدی در برابر یگانه فردی که از شانس بیشتری برای پیروزی برخوردار است -خاتمی- ایستاده اند و از همین ابتدا، کارشان را با تهدید و تهمت آغاز کرده اند- تهدید به رد صلاحیت از سوی نماینده ولی فقیه در روزنامه کیهان جناب شریعتمداری و جانشین نمایندگی ولی فقیه در سپاه پاسداران جناب ذوالنور، و این اواخر تهدید به قتل خاتمی در شبنامه ای سراسر دروغ و تهمت و ... که از سوی نیروهای وابسته به اصولگرایان در نماز جمعه این هفته قم پخش شده بود-
بی گمان کار به اینجا ختم نخواهد شد و آن خشونت و انحصار طلبی که اساس و اصلی ترین مشخصه اصولگرایی را تشکیل می دهد، کار را به جاهای باریکی خواهد کشاند.
امیدوارم که انحصار طلبان محافظه کار، تنها به تهدید و تهمت بسنده نمایند و شاهد ماجراهای دردناکی همچون ترور حجاریان نباشیم.
آیا اصلاحات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جناب عباس میرزا و پس از او امیرکبیر عقیم و ابتر ماند؟ آیا مشروطه و جنبش اصلاحات شکست خورد؟
برخی جنبش اصلاحات را پایان یافته نمی دانند و معتقدند، هر چند که اصلاحات ایرانی با کش و قوس هایی مواجه بوده و در گذار از هر مرحله، بخشی از دستاوردهای پیشین خود را از دست داده اما بخش دیگری از دستاوردهای اصلاحات باقی مانده و در ذهنیت جامعه ته نشین شده است.
صادق زیبا کلام جزو این دسته از روشنفکران ایرانی است که اصلاحات را جریانی در حال شدن می داند. و معتقد است که برخی از دستاوردهای اصلاحات در کشورمان - علیرغم همه ی مشکلاتی که در پیشاروی خود با آن مواجه بود- نهادینه شده و اگر ما ایرانیان، کشور خود را با برخی از کشورهای همجوار مقایسه نماییم متوجه خواهیم شد که اصلاحات در ما بیشتر کارگر افتاده است.
به زعم وی، اینک ما دارای نظامی مدرن و دموکراتیک - البته به شکل نیم بند - هستیم که هر لحظه در حال تکمیل است و شایسته است که ایرانیان وضعیت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خود را با کشورهایی چون آذربایجان، ترکمنستان و عربستان بسنجیم نه سوئد و انگلستان.
گروه دیگر معتقدندکه جریان اصلاحات در ایران جریانی شکست خورده و رو به زوال است. آنان اصلاحات در ایران را پروسه ای برای ایجاد تغییرات بنیادین و عمیق در کشور با هدف تبدیل آن به جامعه ای دموکراتیک و حقوق بشری با اقتصاد، فرهنگ، تمدن، حکومت، و قانونی مدرن و می دانند.
هم از اینروست که معتقدند کار اصلاحات در ایران به نتیجه ای نرسیده و تغییراتی که رخ داده، هنوز موفق نشده تا به تمامی از لایه های سطحی فراتر رود بلکه تنها کاری که این جریان موفق به اجرای آن شده تفکیک مردم یک سرزمین به دو گروه"توده و روشنفکر" بوده است.
اگر تلقی همین گروه آخری را مبنا قرار داده و شکست اصلاحات ایرانی را باور کنیم با این سوال مواجه خواهیم شد که چرا بر خلاف غرب، اصلاحات ایران به نتیجه ای مناسب دست نیافته و شکست خورد؟
این مساله می تواند دلایل مختلف و متفاوتی داشته باشد اما یکی از مهمترین دلایل این مساله تفاوت موجود بین گوهره ی دیانت در ایران و غرب بوده است. غرب در سپیده دمان اصلاحاتش، با دینی به شدت فاقد نظام و دستگاهی فقاهتی مواجه بود. اما در کشور ما - بر خلاف غرب - دیانتی با فقاهت فربه وجود دارد که در هر عصری قادر به مواجهه با اصلاحات بوده است.
من به شکست اصلاحات ایرانی اعتقادی ندارم، گرچه دستاوردی نیز برای آن نمی شناسم و معتقدم که حداقل یک سده دیگر زمان نیاز است تا در این زمینه قضاوت نمود. اما اینکه ما در این سرزمین با اصلاحاتی نیم بند، کم عمق، و بی دوام که نهادینه نشده مواجهیم یکی از مهمترین دلایلش می تواند همین ساختار فقاهتی دین در کشورمان باشد.
اسلام به دلیل برخورداری از چنین نظام فقاهتی، از قدرت فوق العاده ای برای مقاومت در برابر اصلاحات برخوردار است از همین روست که در ایران ترجمه آثار رنسانس و بازنویسی آنها توسط روشنفکران ایرانی نتوانسته کمترین خدشه ای بر ساختار سنتی جامعه بگذارد.
نکته پایانی اینکه با وجود چنین نظام فقاهتی قدرتمند در ایران، آیا اصلاحات ایرانی می تواند به نتیجه مطلوب دست یابد یا ما ایرانیان همچنان باید مانند اسب عصاری بر گرد خویش بچرخیم و در هر عصری پس از به دست آوردن دستاوردهای چشمگیر به قهقرا برگردیم و رشته هایمان را پنبه کنیم.
نکته دیگر آنکه با وجود سنتهای قدرتمند فقاهتی در اسلام آیا جریان روشنفکری دینی قادر خواهد بود تا در جهت نهادینه نمودن دستاوردهای اصلاحات مانند دموکراسی، حقوق بشر و... موفق باشد؟
* در این نوشته عبارت اصلاحات هیچ ارتباطی به جریانی که در دوم خرداد به قدرت رسید ندارد بلکه مراد از آن، اراده ای است روشنفکرانه که پیش از مشروطه در جهت تغییر در ساختار سیاسی، فرهنگی و اجتمالی ایران فعال بوده است.
پیاده کردن اسلام در جهان، یکی از اصلی ترین ایده آلهایی بود که نیروی مذهبی در ایران را به سمت انقلاب سوق داشت. همانانی که بی توجه به واقعیتهای جهان رویای امپراطوری اسلامی در سر می پروراندند و بر آن بودند که در کنار بلوک های شرق و غرب، بلوک جدیدی را تاسیس نمایند.
اسلامی شدن دانشگاه ها نیز در همین راستا مطرح گردید و از اهداف مهمی بود که کارگزاران انقلاب، از ابتدای دست یافتن به قدرت، با تشکیل شورای عالی انقلاب فرهنگی در پی تحقق آن بودند.
در یک دهه گذشته به دلیل شرایط خاصی که بر دانشگاهها مستولی بود که آنرا به قلب تپنده دگر اندیشی تبدیل نموده، این مساله اهمیت فوق العاده ای پیدا کرد و دوباره از طریق نهاد ها و نمایندگان قدرت در دانشگاه ها پیگیری شد. خاصه اینکه قدرت یافتن اصولگرایان بر شدت و حدت این مساله در دانشگاهها افزود و سازمان تبلیغات اسلامی، شورای اسلامی شدن مراکز آموزشی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، تکاپوی جدیدی را برای اسلامی نمودن دانشگاهها راه انداخته اند.
یکی از مواردی که این گونه سازمانها به عنوان مصداق اسلامی شدن دانشگاهها مد نظر قرار داده و در صدد پیگیری آن هستند، تغییر در محتوای علوم انسانی و تحمیل آموزه های دینی بر آنها است.
کارگزاران اسلامی شدن دانشگاهها با توجه به تاثیر گذاری آموزه های علمی در رفتار و جهان بینی دانشجویان، سودای آنرا دارند هستند که با استناد به احادیث، روایات دینی و آیات قرآنی علومی انسانی تدوین نمایند که دارای ماهیتی اسلامی است.
این مساله از آن جهت برای کشورمان فاجعه بار محسوب می گردد که اولا پای روحانیون را به دانشگاه بازتر نموده و دانشگاهها را به مستعمره روحانیون حوزوی تبدیل خواهد نمود.
چنین تجربه ای هنگام گنجاندن دروسی چون تاریخ انقلاب و ریشه هایش، تاریخ اسلامی معارف یک و دو، اخلاق اسلامی وصایا و... مشاهده شده است و اینک با اسلامی کردن دروس انسانی بار دیگر و این بار شدید تر گذشته، دانشگاه به محل تاخت و تاز دانش آموختگان حوزه های علمیه تبدیل خواهد شد.
با این دید می توان مدعی شد که روحانیون هرگز خواستار وحدت حوزه و دانشگاه نبودند بلکه آنها خواهان ادغام دانشگاهها در حوزه های علمیه بودند و همه ی اقدامات آنها در این راستا قابل بررسی است.
آفت دیگر این طرح، ایزوله شدن دانشگاههای کشورمان است. من بر این باورم که اجرای چنین طرحی موجبات انفکاک و جدایی دانشگاهها از مراکز دانشگاهی علمی و پژوهشی دیگر در جهان را فراهم خواهد آورد. این اقدام زبان و ادبیاتی را به دانشگاه تحمیل خواهد کرد که در هیچ کجای جهان قابل فهم نخواهد بود، از اینرو موجب قطع ارتباط دانشگاههای کشورمان با دیگر مراکز معتبر علمی در جهان را فراهم خواهد آورد.
و سوم اینکه در پی چنین اقدامی، روح تحقیق در دانشگاه از میان خواهد رفت چرا که اساس دین بر تعبد و اساس علم بر تتبع و تحقیق استوار است و وقتی نظری از منظر دین ارایه می شود، دیگر چون و چرا بر نمی دارد و چون و چرا کردن در آن نشانگر ضعف و سستی اعتقادی خواهد و فرد انتقاد کننده را در مظان اتهام قرار خواهد داد.
این اقدام، روح تحقیق را از میان خواهد برد و هر نوع آوری را به چوب بدعت خواهد راند. لذا تحقیقات، صرف اینکه حقیقت چیست نخواهد شد بلکه بود تحقیق در خدمت توجیه دیدگاههای اسلام پیرامون علوم اسلامی خواهد شد. آنگاه دیگر علم در بردگی دین اسیر خواهد شد و ابزاری خواهد گردید یرای توجیه دین.
سخنرانی وزیر کشور پیرامون اسلامی شدن علوم انسانی
بختكي جديد بر سر علوم انساني - دکتر شیرزاد
آغاز پروژه اسلامی کردن دانشگاه ها زیر نظر مصباح یزدی
وزیر علوم خبر داد: اسلامی شدن دانشگاه ها زیر نظر موسسه پژوهشی امام خمینی
آقای غالبی این مطلب را خواندم. نمی دانم چه عادتی است که به جای گرفتن دست افتادگان، می کوشیم تا آنها را وجه المصالحه قرار داده و له کنیم.
دوست عزیز جناب آقای غالبی، همانطور که می دانید من از اساس با اجرای هر کونه مجازات اعدام مخالفم- جز همان سه نفری که یکبار نامشان را توی گوشتان گفتم- اما من از این زاویه - مخالفت با هرگونه مجازات اعدام - به ماجرای اعدام یعقوب مهرنهاد نمی نگرم.
آنچه که مرا در مورد اعدام یعقوب مهرنهاد نگران ساخت، نه اعدام وی- که البته آن هم محکوم است- بلکه نوع اطلاع رسانی مشکوک دستگاه قضایی ایران پیرامون جرم، دستگیری، بازجویی، محاکمه و اعدام وی بود.
به راستی یعقوب مهرنهاد که وبلاگ نویس، رئیس یک N.G.O، فعال سیاسی و روزنامه نگاری زاهدانی بود به چه جرمی اعدام شد و آیا مجازات او با جرمش همخوانی داشت یا صرفا قوه قضائیه خواسته با اعدام وی، مرهمی بر احساسات جریحه دار شده ی امت حزب الله بگذارد.
قوه قضائیه در این باره تنها به این نکته اکتفاء نموده بود که یعقوب مهرنهاد با گروهک عبدالمالک ریگی در ارتباط بوده، ولی هیچ توضیحی پیرامون چگونگی این ارتباط ارایه نکرده است.
آیا او شخصا در این سازمان تروریستی عضویت داشته و یا صرفا سمپات و هوادار بوده است؟ و اگر فرد اعدام شده در این سازمان عضویت داشت، فعالیتهای او در جند الله به چه شکلی بود؟ آیا صرفا رابط خبری یا فرهنگی جند الله بود؟ یا در عملیاتهای مسلحانه و بمب گذاری ها شرکت داشت؟ آیا رسما در جذب نیرو برای جند الله فعال بود یا صرفا به دلیل حمایتهای لفظی وی از ریگی، عده ای از اعضای ان.جی.او وی به این گروه پیوسته بودند؟
آیا دستگیری، محاکمه و مجازات یعقوب مهرنهاد- بدون توجه به اینکه دارای چه جرم سنگینی بوده- عادلانه برگزار شده و با استاندارهای قانونی و حقوق بشری سازگار بود؟ راستی چرا دادگاه او کاملا غیر علنی برگزار شد و وکلایی برای دفاع از وی انتخاب شدند که از ابتدا و از اساس او را مجرم می پنداشتند؟
آقای غالبی به نظر من تا نظام جمهوری اسلامی ایران به این سوالات پاسخ ندهد نمی توان یعقوب مهرنهاد و امثال وی را تمساح دانست. و من از بی گناهی مهرنهاد سخن نمی گویم چرا که ممکن است او جرایمی هم داشته باشد، آنچه مرا نگران ساخته این است که آیا عدالت در باره ی وی اجرا شده، یا او نیز قربانی ظلمی دیگر شده است؟
این روزها اصفهان کسالت بارترین ایام سال را می گذراند. توریستها رفته اند و از مسافرانی که تمام شهر را به اشغال خود در می آوردند خبری نیست.
کمتر جوانی را می بینی که با سیگاری بر گوشه لب، دنبال دختری افتاده باشد. کبابی محمد توی میدان انقلاب، تا موقع افطار کرکره را پایین داده و تنها حلیم بادمجان سرو می کند.
برخی از شهروندان اصفهانی، از همین الان خودشان را برای برگزاری سنت عزاداری در نیمه دوم ماه رمضان آماده کرده اند.
"از پشت سر صدای خرت و خرتی مرا به خود می آورد، بوی کرانچی را از نیم متری احساس می کنم سر بر می گردانم و کودکی با دهان پر از کرانچی لبخندی شیطنت آمیز تحویلم می دهد."
این روزها راحت تر از هر زمان دیگر می شود روی سی و سه پل قدم زد، چرا که رمضان مسافرین ایرانی را تارانده و تعداد آنهایی که بی خیال روزه می شوند و شهریور را به سیاحت اصفهان می آیند ناچیز است.
"همه جا خلوت است و من به جای لذت بردن از خلوتی شهر، دچار کسالتی سنگین شده ام. و اصفهان چنان است که تو گویی روی شهر خاک مرده پاشیده باشند و من به شدت احساس تنهایی و بیگانگی می کنم."
بارها گفته ام و این بار می نویسم که حضور جمهوری اسلامی ایران در منطقه، به سود آمریکا و اسرائیل است. فکرش را بکنید که از زمان تاسیس این نظام سیاسی – دینی در ایران، برخی اقدامات و موضعگیری های سیاستمداران آن، و پروپاگاندایی که در رسانه های غربی بر علیه ایران به راه افتاده و آنرا به لولوی سر خرمن خاورمیانه تبدیل نموده – و پُری هم بی راه نیست – چگونه ذهن کشورهای منطقه را از اسرائیل به سوی ایران معطوف داشته، پای ناوگان آمریکا را به منطقه گشوده، موجب وابستگی هرچه بیشتر این کشورها به آمریکا شده، و آنها را به بزرگترین خریداران سلاح از آمریکا تبدیل نموده و دهها پایگاه نظامی در منطقه را برای آمریکایی ها به ارمغان آورده است.
من اهل توهم توطئه و تحلیل های دایی جان ناپلئونی نیستم، اما الحق و الانصاف خودتان قضاوت کنید که منافع آمریکا در منطقه، با به قدرت رسیدن احمدی نژاد چقدر بیشتر شده است. پس به من حق بدهید که گمان کنم توی دست برخی از مسوولین مملکتی مان کیف اینگلیسی، آمریکایی و اسرائیلی باشد بی آنکه خودشان متوجه باشند.
دنیا می تواند ناقص و غیرعادلانه باشد اگر به خدایی باور نداشته باشیم. اما اگر به وجود خدا معتقد باشیم همچون گربه چار دست و پا بر زمین خواهیم افتاد و آسمان و زمین را به هم خواهیم دوخت تا عدالت، نظم و کمال را برای دنیایی که آنرا ساخته دست خدا می پنداریم اثبات نماییم.
ما به عنوان انسان مومن در مواجهه با دنیایی زشت و ناموزون، توجیه می کنیم و وقتی هم که در برابر کوهی از سوالات و شبهات عاجز می شویم به بهشت و جهنم و آخرت پناه آورده و نوید می دهیم که اگر چه در دنیا – به دلیل محدودیتهایش- امکان تحقق عدالت وجود ندارد اما باکی نیست چرا که در ورای این دنیای ناقص، جهان کاملی هست(ناکجا آباد) که فاقد هر گونه محدودیتی است. قلمروی که به خدا تعلق دارد. دنیایی که همه ی کاستی های این دنیا را می توان در آن و از طریق آن جبران نمود.
اما جهانی که عارفان خلق یا صورت بندی می کنند، جهانی به قاعده است و هیچ زشتی در آن دیده نمی شود. در این جهان "زهر باید خورد و انگارید قند" و امور هر قدر هم به ظاهر زشت و ناراحت کننده به نظر می رسند چون از جانب یارند پس زیبا و به قاعده و سراسر عادلانه اند و فهم این مساله جز برای عرفان حضرت حق امکان پذیر نمی باشد.
آنان در تلاشند که از این طریق و با منتسب نمودن جهان به خدا، زشتی ها و رنج های آدمیان را با توجیهاتی مزخرف، زیبا و لذت بخش نمایند.
در مزاق عرفا شکایت از دهر و روزگار جایی ندارد و آنها حتا مرگ عزیزان خود را نیز جلوه ای از رحمت باری تعالی می پندارند و بدان دلخوش اند.
با همه ی این احوال نمی توانم اینقدر احمق باشم که گوش خود را بر این سوال ببندم: هنگام قتل عام یهودیان در کوره های آدم سوزی هیتلر، خدا در کجا و به چه کاری مشغول بود؟
در خبرها آمده بود که، جنتی از روحانيان و علما خواسته که انتقادات و مشکلات جامعه را به گونه يي مطرح نکنند که موجب تضعيف دولت شود. وی که در همايش علما، روحانيون و طلاب استان گيلان که در رشت برگزار شد، صحبت می کرد گفت: انتقاد بيجا و تخريب کردن دولت، شرط عقل و انصاف نيست که متاسفانه عده يي به طور آمرانه در حال تخريب دولت هستند. جنتي با اشاره به مساله گراني در کشور اذعان داشت: کسي منکر گراني نيست و مساله تورم و گراني در منطقه و حتي کشورهاي غربي و آمريکا شکل گرفته و بايد به خدمتگزاران مجال داد تا بتوانند اين مرحله را با کمترين تنش پشت سر بگذارند. وي همچنين از روحانيون و علما خواست به گونه يي مسائل را مطرح نکنند که موجب تضعيف دولت شود. به گفته وي بايد در کارها صبور بود و به مردم نيز گفته شود، صبر کنند تا مسوولان تلاش خود را انجام دهند.
خواستم مطلب مفصلی پیرامون اظهارات این جناب جنتی بنویسم اما دیدم اصلا ارزشش را ندارد و حیف قلم که بخواهی جواب چنین نظراتی را بدهی. ولی اگر روزی جناب حضرتش را رویت کنم از وی خواهم پرسید که چرا در این مملکت تنها مردم باید هر کوفت و زهرماری را تحمل نمایند؟ و چرا مسوولین و از جمله خود این جناب جنتی حاضر نمی شوند حتا برای یک لحظه مردم را تحمل کنند؟! راستی جناب جنتی چرا شما برای یک بار هم که شده رای مردم را تحمل نمی کنید و خواست خود را بر ایشان تحمیل می نمایید؟ شاید گمان می کنید که از دماغ فیل فرو غلطیده اید که همه باید جلال و جبروت شما را تحمل کنند و دم بر نیاورند؟
از ناطق نوری بعید بود که اینگونه نپختگی کند و در دوران سکوت و بازنشستگی سیاسی اش، طرحی را به گروههای سیاسی ارایه نماید که از همان ابتدا محکوم به شکست بود و می توانست او را به گوشت دم توپ تبدیل کند.
او پیشنهاد داده بود که گروههای سیاسی ایران که به چهار اصل اسلام، انقلاب، امام و رهبری اعتقاد دارند نسبت به تاسیس دولت وحدت ملی اقدام نمایند و برای چنین هدفی ملاقاتهایی نیز با سران برخی از جریانات سیاسی انجام داده بود.
البته نفس این پیشنهاد ایرادی ندارد اما ناطق نوری حساب اینجای کار را نکرده بود که کدام گروه سیاسی پیدا می شود که به خاطر یک سال شراکت در قدرت و تشکیل یک دولت به اصطلاح وحدت ملی، سوار کشتی در حال غرق شود و در این سال آخر عمر دولت احمدی نژاد، شریک و سهیم اقدامات و سرنوشت او گردد.
او همچنین توجه نکرده بود که رئیس جمهور ایران که حتا در برابر دوستان و اعضای کابینه ای که خود دستچین نموده بدترین برخوردها را مرتکب می شود و هر گونه انتقادی را با عزل وزیران و مسوولین پاسخ می دهد و به نظرات دیگران – حتا بزرگان اصولگرا و برخی مراجع بی تفاوت است – چگونه می تواند در راس چنین دولتی که از گروههای مختلف جمع آوری شده است قرار گیرد.
بی شک ارایه چنین طرح هایی از سوی ناطق نوری می تواند سابقه ی نیم قرن فعالیت سیاسی اش را زیر سوال ببرد و او را در اذهان مردم به ساده لوحی متهم کند.