این مطلب در پاسخ به یاشار جیرانی است که چندی پیش مطلب چرا استبداد؟ را در وبلاگ رتوریک منتشر نموده بود.
1. یاشار عزیز، این گونه نیست که در ایران، مردم مقصر باشند و ما نباید به خود این اجازه را بدهیم که بر اساس تئوری های ولتر یا هر کس دیگری، مردم را تحقیر کنیم و گناه استبداد موجود در کشور را به گردن آنان بیاندازیم.
مردم ایران- البته به جز دهاتی ها که چهل درصد از جمعیت کشور را تشکیل می دهند و فعلا در مضحکه انتخابات ایرانی تعیین کننده اند- علی رقم محدودیتهایی که از جانب حاکمیت بر ایشان روا داشته می شود، مردمی تنوع طلب و تحول خواهند و اینکه خاتمی در سال 1376 با بیست میلیون رای برگزیده و به نظام سیاسی حاکم بر کشور تحمیل می شود، - و می دانیم که عده ی زیادی از کسانی در آن انتخابات شرکت کردند هرگز در تاریخ جمهوری اسلامی رای نداده بودند- بیانگر تمایل ایرانیان به تحولی گسترده در جامعه و امید آنان به لغو استبداد است.
اما چه کنیم که نظام سیاسی- مذهبی حاکم بر کشورمان از قدرت و توان بسیار بالایی برخوردار است و متاسفانه توانسته – آنگونه که عباس عبدی پیش از این تاکید نموده است- با برخورداری از درآمدهای نفتی و سازمانهای دینی که به نحو شگفت انگیزی قابلیت تولید محتوای مورد نیاز جهت برساختن دولتی توتالیتار را دارد، همواره در برابر خواسته ایرانیان مقاومت نموده و از دست یابی آنها به دموکراسی، حقوق بشر و صلح جلوگیری نموده است.
2. من با بحث دوم مطرح شده در مقاله ی تان که در آن، استبداد را محصول توهم "توان دستیابی به حقیقت نهایی" دانسته اید موافقم و معتقدم که نظام های توتالیتاری چون اتحادیه جماهیری سوسیالیستی شوروی و رایش سوم در آلمان درست به این دلیل به وجود آمدند که نگاهی پوزیتویستی به مسایل داشتند. از اینرو من بر آنم در کشورهایی که روح پست مدرنیسم حاکم، غالب و نهادینه شده باشد، دیگر نباید نگران بازتولید حکومتی توتالیتار بود.
3. اینکه تقصی را در برهه ای از زمان بر گردن علم ((پوزیتویسم)) بیاندازیم، هیچ رفع مسوولیتی از مذهب نمی کند چه مذهب و پوزیتویسم به دلیل مشترکاتی که دارند – همان توهم دستیابی به حقیقت نهایی- دو رویه یک سکه اند و به یک اندازه می توانند برای دموکراسی ها خطرآفرین باشند و بر اساس آنچه که عملا در ایران رخ داده، مذهب نیز می توانسته محمل مناسبی برای تثبیت استبداد و دیکتاتوری قرار گیرد.
4. تکیه بر تئوری های نخ نما شده و تاریخ مصرف گذشته ی افرادی چون سروش مانند گم کردن سوراخ دعا و یا دمیدن از قسمت گشاد شیپور است. چرا که اولا آنچه که سروش بر آن اصرار می ورزد، نه در عمل و نه در تئوری هیچ ارتباط منطقی و تاریخی با مذهب ندارد و ثانیا این فرد قادر به تحمیل قرائت خود بر مذهب نبوده و دیدگاه او، همواره به صورت دیدگاهی حاشیه ای در کنار قرائت مسلط بر حوزه های علمیه باقی خواهد ماند و مذهب به دلیل برخورداری از مکانیزمهایی درونی، می توانند به راحتی چنین اندامهای عاریه ای ی پیوند زده شده را از خود پس بزند. ثالثا اینکه تکیه و پافشاری بر مذهب، آن هم در نظام سیاسی ای که همه قوت (واو ساکن است) و توان خود را از دین می گیرد، در حکم جفاکاری به گوسفندان خواهد بود و فایده ای جز پرتوان تر کردن چنین نظامی نخواهد داشت. در این زمینه نظر شما را جلب می کنم به سخنی از اکبر گنجی که زمانی گفته بود: "... اما وقتی او (یعنی سروش)، در اوایل دهه شمسی مفهوم حکومت دموکراتیک دینی را تئوریزه کرد به دنبال آن، مفهوم مردمسالاری دینی توسط نواندیشان دینی ابداع شد چه کسی گمان می کرد این نوع نظر ورزی ها به کار روحانیت بیاید، و دوباره روشنفکران دینی بکارند و روحانیت درو کنند..."
در پایان نسبت به این مساله تاکید می کنم که اصرار عده ای به دین و تفسیر روشنفکرانه از آن، تنها به دلیل عدم تهور آنها در ارایه طرحی جدید چون سکولاریسم تمام عیار و کنار نهادن مذهب از همه ی جنبه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه نشات می یابد. و من برای برقراری دموکراسی، حقوق بشر و صلح در کشور، بیش از مذهب، به جوانان پرشور ایرانی که قطعا شما نیز یکی از آنان هستید امیدوارم.
1. وقتی که دیوارهای برلین فرو ریخت و شوروی متلاشی شد، آمریکا دیگر ضرورتی در ادامه سیاستهای اقتصادی کینز احساس نکرد. از اینرو سرمایه داری آمریکایی به خشن ترین شکلی خودنمایی نمایی کرد و سیاستهای رفاه اجنماعی خود را کنار گذاشت. فقرا به حال خود رها شدند و دولت نسبت به بیکاری میلیون ها تن بی توجهی نمود.
ایالت متحده آمریکا در عصر قدرت گرفتن سوسیالیسم در جهان، با قدرتی مواجه بود که که می توانست موجودیت آنرا در تمامی در تمامی جهان با چالش های سترگی مواجه سازد. از اینرو بود که در برابر تمایل توده ها به سوسیالیسم از خود انعطاف نشان داد و اقتصاد کینز و سیاستهای رفاه اجتماعی را در پیش گرفت. اما پس از آنکه خطر رفع شد وضع به گونه ی خشن تری تغییر نمود.
من اطمینان دارم که اگر اقدامات آمریکا برای کنترل تمایلات مردم به سوسیالیسم از طریق اعمال سیاستهای کینزی در اقتصاد و برنامه های مک کارتی در عرصه های فرهنگی نبود، اینک سوسیالیسم قادر بود تا کنترل تمامی جهان را در اختیار داشته باشد.
علاوه بر بی تدبیری سیاستمداران کونیست در اتحاد جماهیری شوروی، آن چه گسترش سوسیالیسم در جهان را با مشکل جدی مواجه ساخت دسیسه کینز بود.
تمام آن سیاستهای رفاه اجتماعی و آن ناز و نوازش های، یک مکانیزم تدافعی در برابر تمایلات طبقات محروم به سوسیالیسم بود و با فروپاشی اتحاد جماهیری شوروی، سرمایه داری مسلط بر آمریکا، حس کرد که حالا دیگر می تواند خود را از بار مالی این سیاستها برهاند. این احساس در زمان حاکمیت جمهوری خواهان که نمایندگان جریان سرمایه داری هستند شدت و جدیت بیشتری به خود گرفت و تمامی آنچه را که از کینز به ارث رسیده بود را نابود نمود.
2. من هرگز به سوسیالیسم به عنوان یک ایده قدرت نگاه نکرده ام و با تبدیل آن به حاکمیت – مانند آنچه که در کوبا رخ داده است - مخالفم. نگاه من به سوسیالیسم چنین است که من آنرا در نهایت به صورت یک جنبش تاثیر گذار می پسندم. جنبشی که می توان از آن به عنوان اهرمی در برابر فزون خواهی های موجود در نظام های سرمایه داری بهره گرفت.
طبیعی است که در صورت غیبت یک جنبش نیرومند و تاثیرگذار سوسیالیستی، نظام اقتصادی سرمایه داری قادر خواهند بود تا طبقات محروم و بی پناه جامعه را در لابلای چرخهای خود خرد و نابود نماید.
این نکته با نگاهی به وضعیت طبقات پایین دست جامعه – اقتصاددانهای سرمایه داری این طبقات را به عنوان دهک های پایین جامعه می شناسند- در دهه نخست پس از سقوط اتحادیه جماهیری شوروی روشن خواهد شد.
در آن دهه، سرمایه داری به دلیل عدم حضور رقیبی جدی با دست باز به لگدمال نمودن کارگران پرداخت و نسبت به سرنوشت آنها بی تفاوت بود اما یک دهه پس از سقوط سوسیالیسم روسی در جهان، و باز تولید اندیشه های چپ گرایانه و به قدرت رسیدن مجدد احزاب سوسیالیست در اروپا، آمریکای لاتین و همچنین سوء استفاده گروههای مسلمان از شکاف طبقاتی در جهان، آمریکا تصمیم به دخالت در مساله فقر نمود و اینک وضعیت – البته نه در آمریکا – به مراتب از گذشته بهتر و مطلوب تر شده است.
در واقع ترس از بازگشت سوسیالیسم به ادبیات سیاسی جهان، و گره خودن آن با تروریسم است که آمریکا و دیگر سرمایه داری ها را ناگزیر به توجه بیشتری به فقرای جهان ساخته و آنان را مجبور به حاتم بخشی نموده است.
3. آنچه که در محیط های کارگری ایران رخ داده، زاییده فقدان یک جنبش موثر سوسیالیستی به عنوان بخشی از جامعه مدنی است. در واقع اگر ما هم در ایران جنبش مستقل سوسیالیستی داشتیم – مانند آنچه که در اروپا وجود دارد- می توانستیم از شرایط کاری مناسب تری برخوردار باشیم و موقعیت کارگران ایرانی تا این حد متزلزل نشود که کارفرما، از پرداخت حقوق به آنها سرباز بزند و دولت با استفاده از نیروهای انتظامی و امنیتی خود – به ویژه لباس شخصی ها- هر نوع حرکت اعتراضی در حوزه ی کارگری را با شدت و جدیت تمام سرکوب نماید.
اگر چنین جنبشی در ایران وجود داشت دولت مجبور می شد تا به جای فراموش نمودن ملت و واریز نمودن درآمدهای نفتی به جیب کشورهایی چون سوریه، ترکنستان، ارمنستان، ونزوئلا، سریلانکا، و یا پروژه های پر دردسری چون انرژی هسته ای، از این درامدهای برای کاهش فاصله های طبقاتی و بهبود وضعیت اقتصادی آنان استفاده کند.
در واقع علت بی توجهی دولت ایران نسبت به کسانی که در زیر خط فقر زندگی می کنند و سرکوبی تمامی حرکتهای اعتراضی و عدالت خواهانه (معلمان، کارگران و...)، همین فقدان جنبشی فراگیر و تاثیر گذار سوسیالیستی است. البته بخشی از بدنه جنبش دانشجویی در ایران، در سالهای اخیر، در جهت راه اندازی چنین جنبشی فعالیت نموده اند، اما این فعالیتها، به دلیل خود باختگی اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان در برابر اندیشه های لیبرال دموکراسی، عدم ارتباط موثر با کارگران، و اعمال خشونت از سوی حکومت نسبت به آنان – دستگیری، زندانی نمودن و اخراج بسیاری از دانشجویان- به توفیق چندانی دست نیافته ست.
تا چنین جنبشی در کشور ما تحقق نیابد، این زمینه وجود خواهد داشت که همواره بخشی از حاکمیت، با سر دادن شعار های شبه سوسیالیستی از جمله عدالت اجتماعی، و دادن وعده های پوچ و توخالی به طبقات محروم، آنان را به سود خود به پای صندوق های رای کشانده و با پخش پول و یارانه ها – گدا پروری- موقعیت خود را در قالب دولتی جدید حفظ نماید.
بالا نوشت اول: ابلها، مردا، عدوی تو نیستم، انکار تو ام
بالا نوشت دوم: این مقاله سالها پیش برای انتشار در نشریه الکترونیکی شرقیان نوشته شد و چندی بعد در سایت باشگاه منتشر گردید. اینک سالها پس از انتشار اولیه این مقاله، تصمیم به انتشار مجدد آن در این وبلاگ گرفتم. همچنین ذکر این نکته لازم است که متن حاضر مجددا تصحیح گردیده و سعی شده تا از زواید پیراسته گردد.
سید حسن کاظم زاده
واژهها، ساختار اسرارآميزي داشته و رابطه تنگاتنگي با دنيايي كه در آن متولد شده و زمانهاي كه در آن به سر بردهاند دارند و اگر زماني ناگزير شوند تا از دنيايي كه در آن متولد شده اند فاصله گيرند، فهمشان بسيار مشكل خواهد بود. و عليرقم تلاش دانشمندان و روشنفكران، در ترجمه و توضيحشان، باز هم مردمي كه در دنیایی جداگانه، و تمدن و تاريخ و زمانه اي ديگر زندگي ميكنند، قادر به درك صحيح آنها نبوده و چه بسا درک خاص خود را از آن داشته باشند.
چرا كه اين واژگان غريب، از دنيايي ديگر به ميهماني ما آمدهاند، و به شدت با تجارب تاريخي و فرهنگ حاكم بر زندگي مردماني كه در ميان ايشان متولد شدهاند، رابطه تنگاتنگي داشته و تا از آن چارچوبها و قالبهاي تمدني خارج شوند، معنايشان دیگرگون خواهد شد. در چنين شرايطي، هر ذهني، در تكاپو ميافتد، تا آن واژگان را بر اساس، ذهنيت و تجاربش از تاريخ*، به تحليل و بررسي بنشيند.
بی شک اين واژگان، در ذهن مردمي كه در ساحت ايشان، متولد شدهاند از معناي مشخصتري برخوردار بوده و آن مردمان كه در واقع خويشاوندان آن معاني مندرج در واژگانند، به حقيقت نزديكتر ميباشند.
چرا كه ايشان، همواره با اين واژگان زندگي نموده و آنرا با گوشت و پوست و خون و استخوان خود لمس كرده، و به دركي شهودي از آن واژه دست يافتهاند. آن واژگان محصول همين مردم و برخاسته از نوع زندگي و تجارب تاريخي ايشان ميباشد و جدا از اين تجارب، قابل معنا شدن نيستند.
بسيار اتفاق ميافتد كه اين كلمات به "الضروره" يا "بالعرض" بر ما عارض شده و توسط ما بصورت يك ابزار بكار گرفته مي شود. يادم مي آيد در كودكي، ابزاري يافته بودم كه شباهت زيادي به تفنگ داشت و در عالم كودكي، از آن بجاي تفنگ در بازيهايم استفاده مينمودم. بعدها كه اندكي از كودكيهايم فاصله گرفتم، فهميدم آن وسیله، تكهاي از يك دوش حمام بوده است. ما هنوز هم که هنوز است با بسياري از واژگاني كه از غرب آمده چنين می کنیم.
من، این روزها و در میانه ی این جنگل سیاه، که گرفتاری هایش به نهایت رسیده و حق و ناحق به دست مواجب بگیران جهل چنان درهم آمیخته شده که حتا قدم ار قدم نمی توان برداشت، پس از ده سال و اندی، به چیزی پناه آورده ام که ذره ذره می کاهدم.
زهری که آرام آرام مرا به سوی مرگ و نابودی پیش می برد و در هر دکه ای یافت می شود.
رستم با خود اندیشید که به چیزی کمتر از مرگ دیو بد گنده رضایت نخواهم داد و با به خاک مالیدن پوزه منحوسش، آبادی را به سرزمینم هدیه خواهم نمود.
رخش که زمزمه ی رستم را شنیده بود شیهه ای سر داد و تاختن آغاز نمود. او نیز می خواست تا در مرگ دیو بد گنده سهمی داشته باشد.
شیهه رخش در کوهستانهای سرزمینم طنین انداز شد و سوار بر نسیم سحرگاهی، به گوش همه ی مردمان این دیار رسید: "زنده باد رستم".
این نوشته را با کمال افتخار به همسرم فاطمه اشرفی مهابادی تقدیم می کنم.
از سربالایی بالا می آیم و دم درب مجتمع جهار طبقه ای که واحد شماره دو آن را اجاره نموده ام می ایستم تا نفسی تازه کنم. با کف دست عرق روی پیشانی ام را پاک می کتم. و کلید را به آرامی توی قفل می چرخانم و درب را با آرامی هر چه تمام تر می بندم تا صدایش، خواب خفتگان بعد از ظهر مجتمع کوچکمان را آشفته نسازد.
درب واحد را باز می کنم و از همان دم درب، دستم را دراز می کنم و کلید کولر را می زنم و متوجه می شوم که ای داد بیداد باز هم برق قطع شده و حالا باید دو ساعت آزگار چشم به ساعت بدوزم که کی ساعت پنج می شود تا برق بیاید و تازه آن موقع هم فایده ای ندارد چون هوا دیگر خنک شده و نیازی به کولر نیست. با خود فکر می کنم که چرا منطقه ما بیشتر در گرم ترین ساعات روز با قطعی برق مواجه می شود.
وارد می شوم و یکسره به طرف یخچال می روم و قالب یخ را از توی فریزش بر می دارم و آنرا توی ظرف شویی با گوشت کوب خرد می کنم و می اندازم توی پارچ. پارچ را زیر شیر آب می گیرم کمی صبر می کنم و بعد آب خنک را یک جرعه سر می کشم. گاهی همراه آب، تکه های بسیار کوچ یخ هم توی دهانم می آید و از گلویم پایین می رود. حالا کمی خنک تر شده ام.
نگاهی به اتاق می اندازم و احساس می کنم کل خانه به صورت وحشتناکی دم کرده، به طرف پنجره می روم و پرده ها را کنار می زنم تا هوای تازه و نسیم خنکی که از طرف کوچه پشتی می وزد وارد اتاق شود و این هوای دم کرده را بیرون بریزد.
لباسهایم را عوض می کنم عرق گیر و شلوارکی می پوشم و به شکم روی رختخوابم که صبح فرصت نکرده بودم تا جمعش کنم دراز می کشم و نوشته هایی را که شب گذشته از وبلاگهای دوستانم پرینت گرفته بودم از داخل کیف بیرون می آورم و کنار دستم می گذارم، اما ناگهان تصمیم می گیرم قبل از خواندن آنها، روزنامه کارگزاران را ورقی بزنم.
روزنامه را مرتب می کنم و از صفحه آخر شروع به خواندن می کنم. و به این فکر می کنم که اگر کسی مرا در حال خواندن روزنامه آن هم از آخر به اول ببیند چه فکری خواهد کرد. شاید پیش خود گمان کند که اوه ببین این آقا چقدر غرب زده است که روزنامه اش را هم مثل آنها از چب به راست می خواند ولی راستش این دلیل آن چیزی دیگر است. در واقع من عادت کرده ام خبر ها و مطالب را از معمولی به مهم مطالعه کنم و آرام آرام در جریان مهمترین مسایل رخ داده در کشور قرار گیرم.
همچنین اگر خبرها را از اول بخوانی، دیگر ذهنت درگیر مسایل مهمتر باقی خواهند ماند و نمی توانی ارتباط خوب و موثری با دیگر مطالب برقرار کنی. از طرف دیگر احساس می کنم که با خواندن هر صفحه، ذهن پویاتر می شود تا اینکه هنگام مطالعه صفحه نخست پویایی ذهن به اوج خود می رسد و مغز با توانایی بسیار بالاتری می توانند به آنالایز خبر بپردازد. و شاید هم ناخودآگاهم مرا به این کار واداشته چرا که همان اول با چینش رسمی خبرها مشکل داشتم.
روزنامه را می خوانم تا اینکه به صفحه دلخواهم یعنی صفحه ادب ایران می رسم. توی وسط صفحه مصاحبه ای از یک نویسنده زن ایرانی کار شده است که اخیر کتاب پرفروشی را منتشر ساخته است. چهره ی نویسنده شباهت بسیاری به چهره همسرم فاطمه دارد. این مساله حساسیتم را افزایش می دهد و دقت بیشتری به چهره این خانم نویسنده می کنم.
با خود فکر می کنم که چطور ممکن است دو نفر آدمی که هرگز خبری از یکدیگر نداشته و نخواهند داشت تا این حد می توانند به هم شبیه باشند. به قول قدیمی ها مثل سیبی که از وسط نصفشان کرده باشی.
دیدن عکس مرا به رویا می برد و روزی را به خاطر می آورم که دو دختر به من نزدیک می شوند و از من می خواهند تا کتابی را که ترم گذشته آنرا با نمره متوسطی گذرانده ام به رسم امانت به آنها بدهم و من در حالی که دارم به آنها قول می دهم فردا کتاب را با خود به دانشگاه بیاورم محو تماشای چشم، آبرو و دماغ یکی از آنها که خجالتی از دیگری به نظر می رسد می شوم.
آنها که متوجه نگاه داغ من شده اند دست و پایشان را گم می کنند و فورا خداحافظی می کنند و وارد دانشکده می شوند. سیگاری آتش می زنم و دودش را رو به هوا فوت می کنم و تا دقایقی جای خالی دختر را نگاه می کنم.
فردا دوباره آنها را می بینم که دم درب دانشکده منتظر ایستاده اند. نزدیک می شوم و کتاب را با دستانی لرزان به طرف همان دختر چشم ابرو قشنگ دراز می کنم.
دختر کتاب را می گیرد و با لبخندی که شرم و حیا در آن موج می زند از من تشکر می کند و قول می دهد که کتابم را در پایان ترم به من تحویل دهد. تعارف می کنم و می گویم که دیگر نیازی به کتاب ندارم و می تواند آنرا برای همیشه پیش خود نگاه دارد. قبول نمی کند و می گوید که امانت را باید برگرداند. شرم می کنم که بگویم به عنوان هدیه کتاب را در نزد خود نگه دارد از اینرو با اشاره ی سر می پذیرم می کنم.
وقتی که می رود دوباره محو تماشای زمینی می شوم که روی آن ایستاد بود تو گویی مقدس ترین زمینی باشد که تا کنون دیده باشم. سیگاری روشن می کنم و متوجه عباس غفوری می شوم که کنارم ایستاده و دارد لبخند می زند. سرم را پایین می اندازم و سیگاری به او تعارف می کنم می گیرد و می گوید: از وقتی که با دخترا می پلکی با معرف تر شده ای لااقل ریشت رو کوتاه تر می کردی آخه هیچ آدمی درست و حسابی که با ریش و پشم درویشی با دخترها خوش و بش نمی کنه. به او توضیح دادم که آنها یک کتاب از من خواستند و من هم به آنها دادم.
لبخندی زد و وقتی داشت از درب دانشکده وارد می شد گفت: همیشه اولش از کتاب شروع می شه بعدش به جاهای باریک تری می رسه پس مواظب خودت باشد چون من و تو به درد هیچ زنی نمی خوریم. لااقل به جونی شون رحم کن.
دلخور می شوم ولی به روی خودم نمی آورم و با خودم فکر می کنم که حالا باید چهار ماه لعنتی رو تحمل کنم تا بتوانم موقع پس گرفتن کتاب یکبار دیگر با دختره خوش و بشی کنم.
از آن روز دقیقا ده سال می گذرد و من امسال دهمین سال ازدواجم با فاطمه را جشن گرفتم و چیزی را که خیلی دوست داشت داشته باشد برایش خریدم. حالا او مدتی است که به خانه پدری اش رفته است و من روزگارم را به تنهایی سپری می کنم. این روزها که در کنارم نیست با رویایش زندگی می کنم و تمام لحظه هایم در تصرف او در آمده است.
روزنامه را کناری می گذارم و از جایم بلند می شوم و به طرف کتابخانه ای که از کتاب و صفحات پرینت گرفته شده و کاغذهای سیاه شده ام پر شده می روم. کمی لابلای کتاب ها می گردم تا بالاخره همان کتاب را پیدا می کنم. بازش می کنم و دماغم را لابلای صفحاتش فرو می برم و تا آنجا که ریه هایم جا دارند نفس می کشم: آه که این کتاب هنوز پس از ده سال بوی فاطمه را می دهد.
بی تو من باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
فریدون مشیری
"این نوشته را با کمال افتخار به خانم شیما نوروزی تقدیم می نمایم".
سید حسن کاظم زاده
دلم برای رئیس جمهور بعدی کشورمان- حالا هرکسی که باشد- می سوزد که ناچار است کشور را به ویران ترین شکل ممکن،از رئیس جمهور فعلی تحویل بگیرد و تمام وقت و انرژی خود را، صرف تصحیح خطاها و اشتباهاتی نماید که از سوی این دولت کریمه!!! بر مردم سرزمین مان تحمیل شده است.
یکی از آخرین دسته گل هایی دولت نهم به آب داده، ارایه لایحه به اصطلاح خانواده به مجلس است که با تصویب آن در کمیسیون، امکان طرح در صحن علنی یافته و می رود تا نظام خانواده در ایران را به عصر بربریت پرتاب نماید.
در ماده 23 این لایحه قرون وسطایی به مردان اجازه داده شده تا در صورت برخورداری از تمکن مالی مناسب، بدون اجازه از همسر اول، همسر یا همسران دیگری اختیار نمایند. ماده ای که با این پیش فرض شکل گرفته، که گویی زن حیوان یا کالای لوکسی محسوب می شود که صرفا برای تامین نیاز جنسی مردان خلق شده است.
ماده مذکور از این ظرفیت برخوردار است تا زمینه ظهور و شکل گیری مجدد حرمسراها را فراهم آورده و با تبدیل زنان به بردگان جنسی بنیان متزلزل خانواده ایرانی را با فروپاشی تمام عیاری مواجه سازد.
همچنین در ماده 25 این لایحه، سعی شده تا با اختصاص مالیات بر مهریه، زمینه کاهش میزان مهریه و ازداواج به اصطلاح آسان را فراهم آورد.
با نگاهی به میزان باز بودن دست مردان در قوانینی اسلامی، می توان پیش بینی نمود که که کاهش مهریه در کشور، تا چه حدی می تواند زمینه آسیب پذیری زنان را فراهم سازد.
در پایان، از همه دوستان خواهش می کنم تا با تمامی ابزارهایی که در اختیار دارند در برابر چنین لایحه ای مقاومت نماند و ماهیت آنرا را برای مردم کشورمان افشاء کنند.
"اجازه می خواهم تا این نوشته ی ناقابل را با کمال افتخار، تقدیم کنم به دوست خوبم حسین حمیدیا، که این روزها بیش از پیش به او نیازمندم و به اندازه دنیایی دلم برایش تنگ شده است. دوستی که هفته گذشته مادرش را از دست داد."
ديگر بار ديدار، يك هفته در ماكوندو، با همان كوچه هاي قديمي و كوهستانهاي پر از درخت. ديوارهاي نم گرفته و تمثال رنگ و رو رفته پدر بزرگ، كه تزيين گر كتابخانه پدر شده، حياطي كه از خيابان پايين تر است و گستره اي معصومانه، كه آرام آرام جاي خود را به آپارتمان هایی چهار طبقه و پنج طبقه می دهد. و خاطرات كودكي كه می رود تا در پیچ و خم گرفتاری هایی که ساخته دست خود ماست محو شود.
برای کوچه می جنگیدیم و روی دیوار می نویشتیم کوچه مردها. وای که چه لذتی داشت سک سک بازی با حمید و امیر و پریسا. و چه شکوهی داشت سمیلا با آن موی های کمند و بورش که برای رهگذران دلبری می کرد. و آخرش هم عروس مشهدی ها شد و سر از کیش درآورد. یاد شبهای ورق بازی به خیر . حکمت یادت هست که همیشه دل بود یادت هست که بازی هایتان به اذان گره می خورد به نماز ختم می شد.
دلم براي كنده درختي كه نشيمنگاه بزرگان بود تنگ شده است همان کنده که حاجی درویش – که همیشه ی خدا بوی عسل می داد- رویش می نشست و پشت به شالیزار چپق اش را می کشید.
هنوز گورستان همانگونه است که آخرین بار ديده بودی. بزرگ تر شده ولی همان سادگی را که داشت حفظ کرده است. می روی و کنار گور "بالا سید حسین" می نشینی، نگاهی به قبر سید علی می اندازی و آشغالهایی را که سنگ قبر معلم معمم و پیرت را پوشانده جمع می کنی.
چقدر دلم برای بی بی صد و ده ساله ام تنگ شده، زندگی برای من چیزی نیست جز همان شیطنت ها و کتک خوردن ها، همان كوچه هاي قديمي و كوهستانهاي پر از درخت و همان ديوارهاي نم گرفته. زندگی برای من چیزی نیست جز درخت گردویی که با پسر آذر عمه از آن بالا می رفتیم و درختهای خوجی که نوه های حاجی درویش میوه هایش را می چیدند و به من تقدیم می کردند. خوب من سید بودم و آنها عام.
یاد روشن و سیگار کشیدن های یواشکی می افتم و یاد فوتبال دستی توی بلوار با دخترها و جوکندان و سگ هایی که به من حمله کردند و استقبال گرم رضا و مادرش که سینه ام را بوسید و مرا به خدا سپرد. عروسی و رقص پیرزن های هشتاد ساله، سه تایی سینما رفتن ها و تا صبح توی بلوار پچ پچ کردن ها. یاد کار کردن های توی تابستان می افتم و پولی که پدر بزرگ به عنوان مزد کارم به من می داد و تا می گرفتم به کتاب تبدیل می شد. عباس و دعوای همیشگی ام با او، و آن دمپایی که رودخانه بردش و پیام، که برای آشتی انگور به من تعارف می کرد.
راستی چطور شد سنگی که شیشه ی خانوم را شکست. شیشه ای که تا سالها به همان صورت باقی ماند و همواره به تو دهن کجی می کرد. یادت هست روزی را که به خانه شان رفتی و آلبوم عکسهایش را به تو داد تا نگاهش کنی و تو آنقدر خجالتی بودی که حتا برای یک لحظه سرت را بالا نگرفتی تا توی چشماش نگاه کنی. مادرش را یادت هست که چای آورد و خیلی مهربان بود وای بر شرم که قاتل کلمه شد.
هنوز به خاطر داری شبی را که طاقت نیاوردی و همصدا با معین خواندی و گریستی و فردایش لباسهایت را ریختی توی ساک و رفتی تا توی سربازی گم و گور شوی. رفتی تا در میانه میدانهای مین تکه تکه شوی.
این بار که به ماکوندو رفته بودم پل چوبی طولارود جایش را به پلی فلزی داده بود. و من در حاشیه رودخانه می گشتم تا بقایای آن پل را پیدا کنم و روی چشم بگذارم دلم برای پلی که حاجی درویش ساخته بود تنگ شده است.
راستی سرهنگ، به من نگفتی که چرا کیف چرمی ات را توی رودخانه انداختی با صدای بلند گریه کردی؟ عکس توی کیف را چه کردی؟ هیچ میدانی پیرزن چوپانی که کاسه ای شیر به دستت داد مرده است؟
یادش بخیر پدر بزرگ، که روز عاشورا شیپور به دستم می داد و مرا سوار خر می کرد و با هم از درو بر می گشتیم. توی راه روی زگیل دخترها تف می کردیم و من از او می پرسیدم که آبابا چرا تف سید ها ریشه ی زگیل را می سوزاند؟
دلم برای عباس تنگ شده که با کره اسبها مسابقه می داد و گوساله ها را بر زمین می زد. شبهای عید را به خاطر می آورم و آن دکان کوچکی که عبدالرضا به همراه پدر و مادرش در آن میوه می فروخت و الان سوپرمارکت شده وای که چه روزهایی را گذراندیم.
اسماعیل مسمری را یادت هست که برای اهل کوچه نی می نواخت و با زبان ترکی ترانه می خواند. راستی هیچ از خودت می پرسی که چرا نام آن دوستت را که برای خواستگاری دختر عمویش به بیله سوار رفت و با دست پر برگشت در یادت نمانده؟ همان دوستی که جوانمردی کرد و در نوجوانی زن گرفت تا پدرش آرزو به دل از دنیا نرود.
کارخانه چایی یادت هست و اکبر لطیفی که وقتی تو را پشت سولتر دید از تعجب زبانش بند آمده بود. یادت هست که هجده روز تمام روزی بیست ساعت کار می کردی و در این مدت حتی نتوانستی برای یکبار هم که شده دوش بگیری.یادت هست روی گونی های چای خوابت برد.
یادت هست که مادر بزرگ تو را مثل بچه هایش بزرگ می کرد و برایت لقمه می گرفت و برایت غذایی می پخت که هیچکس دیگری نمی توانست مثل آنرا بپزد.
مادرت یادت هست که برای قبولی ات توی شهریور نذر و نیاز می کرد. یادت می آید که هر سال نذر و نیازهایش سنگین تر از سال قبل می شد و پدرت که یاسین شب جمعه اش ترک نمی شد.
دلم برای پدر بزرگ تنگ شده است. پدر بزرگی که در اوج آلزایمر جگر گوشه هایش را فراموش نکرده بود مخصوصا مجید را وقتی چهار دست و پا خودش را روی سینه اش انداخت تمام قدرتی را که برایش باقی مانده بود توی لبهایش جمع کرد و پاسخ آبابا آبابای مجید را داد: "ج" و این قشنگ ترین مجیدی است که تا کنون شنیده ام.
فکر می کنی که دوباره فرصت کنی و کف پاهای باد کرده ی مادر بزرگت را ببوسی و سرش را روی شانه ات نگه داری تا خاله، نان تستی را که توی شیر فرو کرده به دهانش بگذارد و تو از اطاق بیرون بروی، بروی توی کوچه پشتی و های های گریه کنی. دلت برای خودت تنگ نشده؟ برای خود خودت. همان چیزی که سالهای سال است که گم اش کرده ای؟
یادت می آید که وقتی ازدواج کردی اول از همه همسرت را به کوهستانهایی که دور تا دور ماکوندو را گرفته اند معرفی کردی؟ یادت می آید حضرت عشق و نامه هایی که داغشان روی دلت ماند. یادت هست نامه هایی که شب می نوشتی و صبح می خواندی؟ قازیان یادت هست، بین پل اول و دوم، همان جایی که هر وقت از آنجا رد می شدی رعشه بر اندامت می افتاد همان جایی که قلبت توی دهانت می آمد. راستی یادت هست که چند پاکت سیگار روی پل انزلی دود کردی. اصلا حسابش را داری؟
ماهی دودی یادت هست، باقلا خورشت و میرزا قاسمی یادت هست؟ تلمبه ی وسط حوض اون خونه قدیمی را به خاطر داری که زورت بهش نمی رسید و خاله ها با آن آب از چاه می کشیدند تا تو دست و صورتت را بشوری؟ گل قهر کن خاله یادت هست؟ و تاک توی حیاط را، که بخشنده ترین بوته ای است که در دنیا روئیده بود. شهادتش را به خاطر داری. می دانی که چطور شد که عمرش را داد به تو؟ آن پرتگاه وسط جنگل را به یاد داری که روزی هزار بار به تو لبخند می زد و تو سرت را تا آنجایی که می توانستی خم می کردی تا انتهایش را ببینی؟
تمام شب را با خاطراتم زندگی می کنم و صبح توی آینه دو چشم سرخ و باد کرده می بینم. دلم برای کودکی گمشده ام تنگ شده، برای نوجوانی ام و برای جوانی ام. دلم برای آن موهای بور تنگ شده برای آن چشمهای روشن، و آن...
بعضی وقتها فکر می کنم که همه ی اینها را توی خواب دیده ام. بعضی وقتها فکر می کنم که خواب دیده ام. فکر می کنم که این ها خاطرات من نیست و شاید داستانی باشد که در نوجوانی آنرا خوانده باشم. بعضی وقتها فکر می کنم، من نبودم که چنین زندگی کرده ام یکی دیگر بوده که توی اتوبوس کرمانشاه به رشت اینها را برایم تعریف کرده. گاهی وقتها فکر می کنم که دیوانه شده ام. گاهی وقتها فکر می کنم که کاش دستم به ریشه ی آن درخت نمی رسید و آب مرا تا دریا با خود می برد. بعضی وقتها فکر می کنم که کاش این روزها را نمی دیدم و کاش در همان روزها باقی می ماندم. این سالهای تنها با بغض توی گلو زندگی می کنم.
پی نوشت:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
"سعدی"
دوستی که او نیز چون من، از خرافه، سحر، و شیطان پرستی کوئیلو بیزار است و لابد داستانهایش را قصه هایی پیش و پا افتاده و عوام پسندانه می داند، از من خواسته بود تا به جای گفتن درباره ی آن سگ برزیلی - که گیتار هم می زند- از خودم بنویسم. این نوشتار، البته در ظاهر یکی از آخرین نوشته هایم پیرامون کوئیلو است اما اگر دقت کنید متوجه خواهید شد که در ستایش دیوانگی بیش از آنکه درباره کودیلو باشد درباره خود من – که مدتها است میان جنون و انتحار دست و پا می زنم- می باشد.
از نظر من، خودکشی و جنون دو روی یک سکه اند و این دو انتظار کسانی را می کشند که در مواجه با "هست" ها، اصالت را به "باید" های خودشان می دهد. این، آنها را درگیر تعارضی وحشتناک می کند. تعارضی که گاه آنها از روی عجر در برابر تغییر آنچه که هست اما دلخواه نیست به انتحار وا می دارد و گاه به جنونشان می کشاند و راهی دیوانه خانه ی شان می نماید.
کوئیلو در رمان "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" به خوبی این تعارض ها را شرح داده و چگونگی انتحار و جنون را به تصور کشیده است. دیوانگان رمان کوئیلو، مجانینی از سنخ :ملانصرالدین" و "بهلول" دیوانه اند و از آگاهی ویژه ای نسبت به جنون خود برخوردار می باشند. آنها حرفهایی پیرامون بیماری خود می زنند که به شدت حکیمانه و عاقلانه به نظر می رسد.
اهمیت این رمان از آنجا نشات می یابد که کوئیلو آنرا بر اساس مشاهدات خود وتجاربش از بیمارستان روانی – که خود نیز در سه نوبت در ان بستری شده است- نگاشته است.
در نگاه کوئیلو، جنون تعریفی افتخار آمیز دارد و صرفا یک بیماری روانی محسوب نمی شود. او تعارض به وجود آمده میان واقعیت خارجی و ایده آلهای موجود در ذهن بیمار را مهمترین عامل غلطیدن افراد در گرداب هولناک جنون و بیماری های روانی می داند .
او از زبان زدکا، که یکی از بیماران بیمارستان روانی ویلت است جنون را اینگونه معرفی می کند: "... هر کس که در دنیای خودش زندگی می کند دیوانه است. مانند اسکیزوفرنیک ها، روان پریش ها، و شیداها. منظورم اشخاصی است که با دیگران فرق دارند ..."
زدکا با ارایه چنین تبینی پیرامون دیوانگی، تمایل خود را برای تداوم همیشگی آن و حضوری دائمی در دیوانه خانه نشان می دهد چنانکه در بخش دیگری از سخنانش با ورونیکا اظهار می دارد:"...می خواهم همچنان به دیوانگی ادامه بدهم و مطابق رویایم زندگی کنم، نمی خواهم آنطور زندگی کنم که دیگران می خواهند... اینجا{در ویلت} هر کسی می تواند هر چه دلش می خواهد بگوید، هر کار دلش می خواهد بکند، بدون اینکه از رفتارش انتقاد کنند... یک دیوانه خانه جایی {است}که مردم، از گفتن اینکه دیوانه اند خجالت نمی کشند. جایی که هیچ کس به خاطر دیگران از کاری که می کند دست نمی کشد..."
مکانی را تصور کنید که ساکنانش وا نمود می کنند دیوانه اند، تا هر کاری که دلشان می خواهد انجام دهند برای چنین افرادی بیرون رفتن از چنین فضایی به معنای حذف همه آزادی هایی است که دارند.
خروج از ویلت برای ساکنان دیوانه ی این بیمارستان روانی ، به معنای ورود به فضا و دنیایی است که آنها را به دلیل تعارض میان آنچه که دوست دارند و آنچه که دیگران – همسر، فرزندان، همکاران، همسایگان، حاکمیت و جامعه بر ایشان تحمل می کنند خرد کرده و راهی تیمارستان شان نموده است.
"... کسی که یکبار در بیمارستان روانی بوده، به آزادی ای که در جهان جنون وجود دارد خو می کند و به آن معتاد می شود...{در دیوانه خانه} آدم دیگر لازم نیست مسوولیتی بپذیرد، برای بدست آوردن نان روزانه اش بجنگد، از وظایف تکراری این دنیا آزار ببیند. آدم می تواند ساعتها وقتش را صرف تماشای یک عکس یا سر دادن صداهای احمقانه کند. همه چیز تحمل می شود. چون در هر حال این شخص از نظر ذهنی یک بیمار است..."
در نگره ی کوئیلو تعارضی که انسان را در بر گرفته و به او فرصت نمی دهد تا آنگونه که می خواهد زندگی نماید عاقبت او را به جنون رهنمون خواهد شد. جامعه با قدرتی که دارد -با آن رسانه ها و هنجارهایش- در برابر خواست و اراده فرد برای زندگی متفاوت مقابله می کند، بر وی برچسب زده و در نهایت او را راهی دیوانه خانه ها می کند.
چنین انسانی احساس خفقان می کند چون آنچه می کند یا می گوید، نه دلخواه خود، که دلخواه دیگران است. آنچه او انجام می دهد چیزی است که از پیش و بدون خواست وی انتخاب و تحمیل شده است. از اینرو"... مردم وقتی دیوانه می شوند که می خواهند از زندگی روزمره خود بگریزند ... یک بیمار اسکیزوفرنیک، کسی که پیش از آن تمایلی طبیعی به خارج کردن خودش از این جهان داشته، تا اینکه عاملی، که بنابه شرایط فردی، گاهی جدی و گاهی سطحی است، او را وادار به خلق واقعیت ویژه خودش می کند... افرادی که این ضایعه به آنها حمله می کند، اندک اندک تمامی آرزو های خود را از دست می دهند و در طول چند سال، دیگر قادر به ترک جهان خود نخواند بود، همان جهانی که نیروی عظیمی را صرف ساختن دیوارهای دفاعی آن کرده اند تا واقعیت را به آنی که می خواهند تبدیل کنند...."
در نگاه کوئیلو بهنجاری، تن دادن به چیزهایی است که "مرسوم" شده و تحمل نمودن قواعدی است که از سوی دیگران نوشته و تدوین گردیده و به فرد تحمیل می شود:"... بهنجاری صرفا یک نوافق عمومی است، به این معنا که تعداد زیادی از آدم ها فکر می کنند چیزی درست است و بنابر این آن چیز درست است... هر انسانی موجود منحصر به فردی است، هر انسان، کیفیت ها، غریزه ها، لذتها، و ماجراهای خودش را دارد. با این حال، جامعه همواره یک روش جمعی رفتار را به ما تحمیل می کند و تعجب انسانها از اینکه چرا، باید چنین رفتار کنند هرگز تمام نمی شود..."
بیان این نکته خالی از لطف نیست که شاید بتوان اعتیاد را نیز چیزی هم سنخ جنون و خودکشی دانست. چه در اعتیاد نیز فرد معتاد با استعمال ماده ای توهم زا، سعی در گریز از واقعیتهای تلخ زندگی خویش است. واقعیتهایی که او، خود را در مواجهه با آنها و تغییر شان عاجز می یابد.
فرد معناد با دود کردن تریاک یا هروئین سعی می کند کمبودها، کم محبتی ها و نداشته هایی را که واقعیت تلخ زندگی او را ساخته اند به فراموشی بسپارد و با دنیایی مواجه شود که در ان، هیچ نشانی از رنج و ترس وجود ندارد.
با مواردی که در بالا گفته شد می توان ادعا نمود که باید جنون در جوامعی که از تحرک اجتماعی بالایی برخودارند و یا از آزادی های لازم برخوردار نیستند بیشتر مشاهده شود.
این مساله صرفا ادعایی بی پایه و اساس محسوب نمی شود و با تکیه به آمار و ارقام موجود می توان آنرا به اثبات رساند چنانکه هم اینک در کشور خودمان بیش از پنجاه درصد مردم و به ویژه جوانان به بیماری های روانی از جمله افسردگی مبتلا شده اند که بی ارتباط با نظام سیاسی و ساختار فرهنگی ما نیست.
در جوامع صنعتی، علا رقم آزادی های فراوانی که در آن جوامع وجود دارد، به دلیل تحرک اجتماعی و تغییرات سریعی که در آن جوامع رخ می دهد نیز شکل وسیعی یافته است. چرا که افراد در این جوامع فرصت نمی یابند تا خود را با شرایط جدید به وجود آمده وفق دهند.
همچنین در جوامعی که مردم، در برزخی از ارزشها و سنتهای سنتی و مدرن قرار گرفته اند و به اصطلاح جامعه در حال گذار خوانده می شوند این مساله نمود جدی تر دارد. مجانین این نوع از جوامع، جوانانی هستند که دلزده از ارزشهای گذشته برای رسیده به هنجارها و ارزشها و شیوه های جدید زندگی در تکاپو هستند و پیرانی که چنان به بنیانهای در حال زوال دلبستگی دارند که در برابر از دست رفتن آنها احساس عجز و یاس می کنند و این آنها را به جنون راهنمایی می کند.
جوامع توتالیتار نیز با تحمیل شیوه ای خاص از زندگی و هنجارهایی که توسط حاکمیت ساخته و تحمیل می گردد و اغلب با اساس و بنیان آن جامعه ناسازگار است به نحوی در به جنون کشانده شده افراد موثر است.
از اینرو برای مواجهه با پدیده هایی چون اعتیاد، خودکشی و جنون، نمی توان به ساختار فرهنگی و سیاسی جوامع بی تفاوت بود و می بایست تغییرات به نحوی انجام پیرد که کمترین تعارض و آسیب را در پی داشته باشد.
انقلابها به این دلیل زمینه ی "اعتیاد"، "جنون" و "خودکشی" را فراهم می آورند که نسبت به واقعیتهای جامعه ی انقلاب زده بی تفاوت بوده و عده ی معدودی که از نگاهی اختصاصی به انسان و جهان برخوردارند از هر ابزاری برای ایجاد تغییرات دلخواه خود در جامعه بهره می گیرند، چیزی که زمینه را برای یک اپیدمی جنون مهیا می سازد.
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
(رمان)
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
چاپ بیست و ششم
کاروان 1386
5000 نسخه
2200 تومان
پی نوشت:
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
مرگ،
نیمه جانی را که برایمان باقی مانده
خواهد برد.
می بلعد
لحظه های ما را
ثانیه ها و دقیقه ها را
این عفریت.
کل من علیها فان – هر چیزی جز خدا فانی است- "قرآن کریم"
این روزها از همه جا بوی مرگ می آید و هر نسیمی که می وزد با خود خبر مرگ عزیزی را به همراه دارد. مرگ در هیبت یک تصادف رشته های دوستی ده ساله ای را پاره پاره می کند. دوستی دیگر در سی و هشت سالگی سکته می کند و در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان افشار بستری می شود- دستانش را که بوسیدم اشکش جاری شد:"توقع آمدن هر کسی را داشتم جز تو..."- و دوستی دیگر داغدار عزیزترین موجود زندگانی اش می شود. مادرش، کسی که او را در جان و از جان پرورانده است.
این درست که من نیز در مواجهه با مرگ عزیزان به دسترس ترین مکانیزم مواجهه روانی پناه می برم و فقدان پدید آمده را، با هق هق گریه تسکین می دهم اما دیدن این همه مرگ، آن هم در زمانی کوتاه، مرا به اندیشیدن به پدیده مرگ وا داشته است.
در پی این اندیشیدن ها بود که دریافتم مرگ اتفاقی یکباره نیست، بل جریانی مداوم و رویدادی هزاران باره است و هر روز، بخش از ما در پی هر ثانیه که از کف می دهیم می میرد.
دیدن مرگ دیگران، دوستان و عزیزان این امکان را به ما می دهد تا ارزان نفروشیم این کالای گرانمایه عمر را، زندگی را. و بیهوده سپری نکنیم روزهای تجدید ناپذیر عمرمان را و آن را به پای این و آن نریزیم، هدرش ندهیم و و تلفش نکنیم.
ما با مشاهده مرگ دیگران، از این فرصت برخوردار می شویم، تا زندگی را نه رودخانه ای همواره در جریان، که یک "فرصت" بدانیم. مواجهه با مرگ دیگران این امکان را به ما می دهد تا ارزش زمان را که چون شتر گریزپای لجام گسیخته می گریزد و همه ما را در زیر پای خود له می کند بدانیم. کاری بکنیم و کارهای ناتمام خود را سرو سامانی دهیم.
اگر چنین نگاهی به مرگ داشته باشیم، هرگز به خود اجازه نخواهیم داد کسی را که دوستمان دارد در انتظار بگذاریم. دستی را که برای فشردن دستمان از جیب بیرون آمده پس بزنیم، اشتباه کنیم و ناجوانمردانه در مورد دیگران قضاوت کنیم.
با چنین نگاهی است که هر ثانیه برای ما تولدی دوباره خواهد بود. پس بیاییم و فرصتی را که یکبار برای همیشه در اختیار ما قرار گرفته ارج نهیم و از لحظه لحظه ی عمر استفاده کنیم.
"هنوز با نگاه خود، برایت آه می کشم"
حالا دیگر دنیا به آخر رسیده است
حالا که تو نیستی دنیا به آخر رسیده است".
صحنه عاشورا را به خاطر می آورم و مرگ علی اکبر را که برای پدر فقدانی سترگ و حزنی بزرگ را در پی داشت. پسر در حمایت از پدر به میدان جنگ می رود و زخمی می شود. در آخرین لحظه ی حیات، پدر با دلی پر از اندوه و قامتی شکسته خود را بر بالای فرزند می رساند و با چشمانی اشکبار دست بر موهای خون آلودش فرزندش می کند و با دستمالی سفید خون را از صورت پسر پاک می کند. پسر از پدر آب می خواهد و پدر با شرمندگی سر بر زیر می افکند تا نگاهش به چشمان فرزند نیافتد. چند لحظه بعد پسر آرام و بی صدا در آغوش پدر جان می دهد و پدر در مواجه با مرگ جوانش، با دلی لبریز از اندوه فریاد بر می آورد: بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا.
یاد قاسم و مظلومیت هایش می افتم و اینکه چقدر زود از میان ما رفت و چه محبتهایی که در این مدت کوتاه دوستی مان نثارم می نمود و با خود زمزمه می کنم: بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا.
قاسم زارع از جمله دوستانی بود که مرگش برای بازماندگان فاجعه ای سترگ محسوب می شود. شانه های ابوالفضل شاهدند که من در فقدان این دوست عزیز چگونه مردم و زنده شدم...آه که چه ناقه ها در گل فرو رفتند.
تعجب همکاران و دوستان از این بابت بود، که من برای گریستن نیامده بودم بلکه آمده بودم تا دلداریشان دهم اما با ناشکیبایی هر چه تمام، بر شانه های ابوالفضل حسینی ترکیدم و هق هق گریه هایم آسمان را به لرزه درآورد.
تابلویی که پس از سالها از روی دیوار برداشته می شود، همواره جای خالی اش احساس خواهد شد. هر وقت که به جای تابلو نگاه می کنی و سایه ی سالها حضورش را روی دیوار می بینی، فقدان تو را به دلتنگی می کشاند چیزی که تا پایان عمر با تو خواهد بود.
اینک دوستان و همکاران قاسم تا واپسین لحظه حیاتشان با دیدن صندلی و جای خالی اش محزون خواهند شد و داغشان تازه خواهد شد. او کسی نبود که به این زودی ها جایش پر شود و داغش فراموش گردد. مادر طبیعت تا ابد از خلق دوباره یک قاسم زارع دیگر عاجز خواهد بود.
مرگ
راه خود را خواهد رفت
و کار خود را خواهد کرد
مرگ
زهر خود را خواهد ریخت