تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
دوست من قاسم

یزد آمدم تا به دوستان سری بزنم و دل تنهایم تازه شود نمی دانستم که شب قبل قاسم را دفن کرده بودند

|+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:26  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

به مرگ تن بدهیم

 "ورونیکا منم، تویی، او ورونیکاست همه ما ورونیکا هستیم"

خودکشی ها را می توان به دو دسته کلی تقسیم نمود: آنهایی که از جنبه هایی عینی برخوردارند مثل خودکشی از روی فقر، بیکاری و... که برای ما ایرانیان ملموس تر و شناخته شده تر است و آنهایی که از جنبه های ذهنی برخوردارند مانند انتحار به مثابه امر فلسفی که در این نوع از خودکشی ممکن است که فردی بی هیچ مشکل مادی و مالی دست به انتحار بزند. عوام - که قدرت درک اینگونه از انتحارها را ندارند-  این نوع از خودکشی ها را ناشی از زیادی خوش بودن می دانند.

کوئیلو در رمان "ورونیکا تصمیم می گیرد"بمیرد به خودکشی، از همین جنبه ی دوم نگریسته و داستان دختری از اسلونیا را روایت نموده که بنابر دلایلی صرفا ذهنی و فلسفی دست به انتحار می زند. "... به خاطر فقدان عشق خود را نمی کشت. و نیز نه به خاطر احساس کمبود محبت از سوی خانواده اش، یا به خاطر مشکلات مالی و یا بیماری غیر قابل درمان..."

تعابیری که کوئیلو در این رمان پیرامون جنون به کار برده، آنرا تا حد افتخاری بزرگ و فضیلت متفاوت بودن و نه بیماری بالا برده، فضیلتی که حتا خود وی را نیز بی نصیب نگذاشت و سه بار راهی تیمارستانش نمود.

ورنیکا دختر جوانی است که به خوبی از زندگی لذت می برد و فارغ از هر دغدغه ای روزگار می گذراند و بی هیچ مشکلی – البته در ظاهر – روزی تصمیم می گیرد که خود را بکشد از این رو قرصها یی را که مدتی قبل برای همین کار تهیه نموده می خورد و در بستر مرگ را انتظار می کشد و لحظه به لحظه افکاری را که در خودکشی اش موثر بوده بازخوانی می کند.

یکی از مسایلی که در خودکشی ورونیکا موثر است زندگی بی خوف و رجاء اوست در واقع زندگی برای او رودخانه ای خالی از تلاطم است که هیچ بیمی و امیدی را در او بر نمی انگیزاند و زندگی اش را بکنواخت نموده است. "... وقتی تقریبا هر چه را که در زندگی می خواست به دست آورد، به این نتیجه رسید که زندگی اش هیچ معنایی ندارد، چون هر روز مثل روزهای دیگر است و تصمیم گرفت بمیرد...".

دلیل دیگری خودکشی برای ورونیکا آینده و یاس او از فردا است در واقع او خود را تسلیم جریانی می داند که انتهایش به پیری و بیماری می انجامد: "... همه چیز در زندگی اش یکنواخت بود و همین که جوانی اش می گذشت، فقط یک راه سرازیر در پیش رویش می ماند، و پیری شروع می کرد به گذاشتن علایم غیر قابل برگشت خودش، شروع بیماری، از دست دادن دوستان. با ادامه دادن زندگی چیز بیشتری به دست نمی آورد، در حقیقت فقط احتمال رنج بردنش بیشتر می شد.

الهیات ورونیکا نیز یکی از مسایلی بود که او را به خودکشی وا می داشت چه او باور داشت که همه چیز با مرگ پایان می یابد:"... تقریبا یقین داشت که همه چیز با مرگ پایان می پذیرد، برای همین خودکشی را انتخاب کرده بود: آزادی مطلق. خاموشی ابدی..."

عدم وجود خداوند.

عدم اعتقاد به خداوند علاوه بر اینکه انسان را در برابر پرتگاهی مخوف که انتهایش پوچی است – درست همان جایی که من الان در آنجا قرار دارم قرار می دهد-  چه همه ما چنان هستی را با خداوند گره زده ایم که عدم وجود خداوند زندگی را برایمان به چیزی پوچ و عبث تبدیل می کند- از اینرو خدا باوری او این بهانه را به او داده تا بی دغدغه ی بازخواست دست به انتحار بزند

ورونیکا حتا در برابر احتمال وجود خداوند باز داستدال می کند که اگر خداوندی هم وجود داشته باشد با ملاحظه وضعیت موجود به ما حق خواهد داد که زمین را زودتر ترک می کنیم و حتا ممکن است از اینکه در دنیا به ما خوش نگذشته شرمنده شده و از ما عذرخواهی نماید: "... اگر خداوند وجود داشته باشد چه؟ هزاران سال تمدن بشر خودکشی را یک گناه بزرگ دانسته بود، توهین آشکار به تمامی ادیان: انسان برای بقا می جنگد، نه برای تسلیم. نژاد انسان باید زاد و ولد کند. جامعه به کارگر نیاز دارد... یک کشور به سربازان، سیاستمداران و هنرمندان نیاز دارد... اگر خداوند وجود داشته باشد، می داند که درک بشر محدود است او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی عدالتی هست. حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجه فاجعه آفرین بوده. اگر خداوند وجود داشته باشد در مورد موجوداتی که تصمیم می گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود، و شاید حتا از اینکه ما را وادار کرده وقت مان را آن جا بگذرانیم، معذرت بخواهد..."

همچنین ورونیکا باور داشت که در صورت وجود خداوند، او خود این وضع را پدید آورده و آنرا بر ورونیکا تحمیل نموده و نسبت بدان آگاهی کامل داشته پس نمی تواند ایرادی بر ورونیکا بگیرد:"...خداوند ورونیکا را با اطلاع کامل از اینکه کارش به خودکشی خواهد انجامید به این جهان فرستاده است و از اعمال او یکه نمی خورد..."

او جهان و آنچه را که در آن اتفاق می افتاد را جهانی احمقانه و لبریز از خشونت می دید و خود را برای تغییر اوضاع آن ناتوان حس می کرد. جهان برای او آنقدر زشت و ناقص بود که او را به ترک جهان تشویق می نمود: "... ورونیکا روزنامه ها را می خواند، تلویزیون تماشا می کرد، و از آنچه که در جهان می گذشت، آگاه بود. همه چیز اشتباه بود و راهی برای تصحیح مسایل نمی یافت... این موضوع به او احساس عجز مطلقی می داد... دقیقا به خاطر اینکه همه چیز را چنان احمقانه یافته بود، دیگر حاضر نشده بود آنچه را زندگی به طور طبیعی بر او تحمیل می کرد، بپذیرد. در دوران بلوغ، فکر می کرد هنوز برای انتخاب زود است، اکنون در دوران جوانی، متقاعد شده بود برای عوض شدن دیر است..."

کوئیلو در ادامه رمان با توجه به آنچه ورونیکا را به انتحار سوق داده حوادثی را برای او ردیف می کند و کسانی را رو در روی او قرار می دهد حوادثی و افرادی که موجبات امیدواری او را فراهم می آورند.

 

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

پائولو کوئیلو

آرش حجازی

چاپ بیست و ششم

کاروان 1386

5000 نسخه

2200 تومان

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:11  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

بهار خواهد شد

به پایان خواهد رسید

زمزمه

و  متولد خواهد شد

فریاد

سرشار می شود

کوهستان

از عطر گلهای بهاری

فرو خواهد ریخت

دیوار

و آفتاب

تیرگی را خواهد زدود

دوباره باران خواهد بارید

و جاری خواهد شد

آب

از دل چشمه های خشکیده

و خواهم دید

سیالیت رودخانه را

و رقص ماهی ها را

 باغ،

زندگی را خواهد سرود

و لانه خواهد ساخت

پرستو،

زیر طاق مدرسه

بهار خواهد شد

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:39  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دوزخ تنهایی

شب چه تاریک است و من مایوس

کوچه گریان است

خانه دیگر جای ماندن نیست

روشنایی مرده است انگار

رفته ام از یاد و چشمانم چه گریان است

ای تو خورشید فروزان، خیز و طوفان کن

خانه تاریک شب را خرد و ویران کن

پاره کن زنجیرهایم را

دوزخ تنهایی ام را چون گلستان کن

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:55  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

در ستایش اپرای قورباغه های مرداب خوار

1. بیخوابی هایم در این چند شب گذشته، و کاری طاقت فرسا که هر روز یک تنه انجامش می دهم و این مطالعه سنگین و نوشتن و سرودن و گفتن و... امانم را بریده است.

غروب که از سر کار که بر می گردم و به خود وعده خوابی راحت را می دهم. به خاطر خستگی، گرمایی که مرا در غرقابی از عرق خفه کرده و این سربالایی لعنتی، تقریبا جنازه ام به منزل می رسد خواب مرا دعوت می کند بالشم را جا به جا می کنم و دراز می کشم. خستگی وقتی از حد بگذرد خواب خود شکنجه می شود.

"جناب خواب، اگه اجازه بدید بنده یکی دو تا از قصه های این کتاب اپرای قورباغه های مرداب خوار رو بخونم تا چشمم سنگین بشه قول می دهم که تنها یکی دو صفحه اولش را بخونم".

کتاب را باز می کنم و تازگی اش را بو می کشم. دیروز رفته بودم که برای خودم کفش بخرم اما با چند جلد کتاب به خانه برگشتم. کتاب را که باز می کنم به انتشاراتش نگاه می کنم و با خود فکر می کنم که باید کفشی را که برادرم به من بخشیده برای سومین بار وصله کنم.

شروع می کنم به خواندن کتاب و چنان از خود بی خود می شوم که کتاب را برای روشن کردن شمع می بندم- باز هم برق رفت-  و بعد هم زیر نو شمع کتاب را تا آخر دنبال می کنم. وای که باز هم شرمنده روی این خواب لعنتی شدم.

2. قبل از معرفی کتاب لازم است عرض کنم که انسان پست مدرن، انسانی خاکستری است. چنین فردی، سفید و سیاه محض نمی خواهد از اینرو است که ادبیات پست مدرن نیز ادبیات خاکستری است.

داستان پست مردن اجازه ندارد تا تکلیف همه چیز را روشن کند و نویسنده ی پست مدرن هرگز به خود اجازه قضاوت نمی دهد و سعی می کند تا چنان بنویسد که خواننده هایش  به شیوه ای منحصر به فرد – بر اساس تجاربی داشته اند- با نوشته هایش مواجه شوند. به عبارت دیگر در داستان پست مدرن کار را خواننده تمام می کند و نه نویسنده.

از ویژگی های ادبیات پست مدرن، مبهم بودن آنست. چیزی که خواننده را به فکر فرو می برد و ساخت برخی جنبه های داستان را بر عهده او می گذارد. برای دست یافتن به چنین ابهامی باید کوتاه بنویسیم و خیلی حرفها را نزنیم برخی دیالوگها را حذف کنیم داستان مینیمال اینجوری خلق می شود.

چنین داستانهایی، داستانهای خواننده محورند تا نویسنده محور و این امکان را به خواننده ها می دهد که از ظن خود یار داستان شوند و داستان را از منظر خود شاخ و برگ داده و تکمیل نمایند و از چشم انداز خود بدان نظاره کنند بی هیچ  قضاوتی از جانب نویسنده.  در واقع جذابیت داستان مینی مال هم به چیزی است که ما از آن برداشت می کنیم.

داستان مینیمال پای خواننده را نمی بندد و به خواننده این اجازه را می دهد تا کورمال کورمال پیش رود. مینیمال فضا را به سود خواننده خالی می کند. کلیاتی مبهمی را در اختیار او می گذارد تا او خود جزییات را در ذهن خود جستجو و بازسازی نماید.

خواندن داستان مینی مال کار ساده ای نیست شاید خواننده مجبور شود که برگردد و بارها یک داسان را بخواند و از زوایای مختلفی بدان بنگرد و حتا مجبور شود که بیش از یک داستان معمولی برایش وقت بگذارد.

داستان مینیمال، به عنوان گونه ای نوظهور از ادبیات پست مدرن، داستان کلمه و جملات کوتاه است. در اینگونه داستانها انتخاب جملات کوتاه، به خواننده این فرصت را خواهد داد تا بیشتر درنگ کند و در هر درنگی بیشتر بیاندیشد. خواننده در ادبیات مینیمال دیگر با پارگراف و جمله سر و کار ندارد بلکه با کلمه کار دارد. و حتا ممکن است یک لحظه غفلت و بی محابا گذشتن از یک کلمه ای، به از دست دادن کلیت یک داستان منجر شود. این هم سختی کار نویسنده را نشان می دهد و هم سختی کار خواننده را.

داستان پست مدرن، خواننده را "خر" فرض نمی کند که بخواهد سیر تا پیاز را برایش تعریف کند خواننده مینیمال شاگرد مدرسه ای نیست که بخواهیم با داستان به او جهت بدهیم و تربیتش کنیم.

3. داستان مینی مال در ایران از تاریخ کوتاهی برخوردار است و شاید یکی از جدیدترین شیوه های داستان سرایی در کشور ما محسوب می گردد و کمتر کتابی در این زمینه منتشر شده اما اپرای قورباغه های مرداب خوار یکی از بهترین آثاری است که در این مدت در اختیار خواننده های ایرانی قرار گرفته است و  استقبال خوبی هم از آن شده است. این مجموعه هم از حیث مینی مال بودن و هم از حیث ساختار و محتوا، شاید یکی از بهترین مجموعه داستانها باشد.

4. گاهی رفتن به جایی، دیدن چیزی، ملاقات با عزیزی، گوش دادن به ترانه ای و یا خواندن کتابی تا مدتها ذهن و جان ما را در بر گرفته و احاطه می کند تکان می دهد و چیزی را در درون ما بیدار می کند و مانند موجی پدید آمده از انفجاری بزرگ، پرتابمان می کند به ناکجا آبادی که تنها خودت می دانی و خودت.

اپرای قورباغه های مرداب خوار دقیقن با من یک چنین کاری کرده است. کتابی که در ابتدا به دلیل حجم اندک و نوع ساختارش بیشتر به یک شوخی می ماند تا یک کتاب، اما وقتی که چند صفحه ای از آن را می خوانی گویی همدلی ات را برمی انگیزد و تو را در خود غرق می کند. از اینرو  می خوانی و می خوانی تا تمامش کنی و حتا نور کم فروغ شمع هم نمی تواند تو را از خواندن منع نماید.

5. ممکن است داستانهایی هم در این مجموعه باشند که به نظر پوچ و بی معنا به نظر برسند این در داستان مینیمال امر عجیبی نیست. زیرا این ما هستیم که با ارتباط برقرار کردن با متن با یک داستان مینی مال، بر اساس حدس ها، گمان ها خواسته ها، علایق و سلایق و نیاز های فرهنگی که ما را احاطه نموده اند معنا را به متن تحمیل می نماییم و گاهی اوقات نیز اط تحمیل معنایی بر آن عاجز می مانیم. در داستان مینی مال نویسنده حرف خود را زده و رفته است و اینک نوبت ماست که با متن رو برو شویم.

اپرای قورباغه های مرداب خوار

(داستانهای خیلی خیلی کوتاه)

جواد سعیدی پور

انتشارات کاروان

چاپ اول 1387

2000 نسخه

1400 تومان

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:54  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

حالا دیگر دنیا به آخر رسیده است

 

اندوه

به خانه ات راه نداشت

و هر غروب

که فصل ماتم من بود

دستانت را دور گردنم حلقه می کردی:

-"دنیا که به آخر نرسیده است"

اینک ایستاده ام تنها

در غروبی بی انتها

بر فراز پلی که دوستش بودی

و مرگ رودخانه را نگاه می کنم:

-" باور کن

حالا دیگر دنیا به آخر رسیده است

حالا که تو نیستی دنیا به آخر رسیده است"

 

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:33  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

قوز بالای قوز / پیرامون مجموعه داستان دارند در می زنند

خوب تقصیر نویسنده چیست که تو از اساس با هر لهجه ای مساله داری و فارسی صحبت کردن کسی با هر ته لهجه ای که باشد را نمی پسندی و همه ته لهجه ها به یک اندازه برایت کسالت بارند. مگر همه توی این مملکت مثل تو هستند که تا به جایی رسیدی رفتی دکتر و لهجه ات را عمل کردی؟

نویسنده ای آمده و با هزار خون دل خوردن، مجموعه داستانی را به لهجه ای غریب نوشته و دیالوگهایی خلق کرده که فهم آنها بهدقت نظری بی نظیر نیاز دارد و داستانهایش را فضای فرهنگی نامانوسی خلق نموده و لابد منظوری داشته که تو از فهم آن عاجزی این چه اشکالی دارد؟ تو چرا حرص می خوری؟ تو هم دقت کن نمی میری که می میری؟

مگر می شود کتابی چون "دارند در می زنند" "جناب منیرالدین بیروتی" که دوستان و همکارانش – البته نه از روی گاو بندی- در روزنامه های مختلف، با آب و تاب معرفی و ارزیابی کرده اند و همه را به خریدن و خواندش تشویق نموده باشند اینقدرها که تو فکر می کنی بد و ضعیف باشد؟

تقصیر نویسنده چیست که تو با هزار و یک امید و تحت تاثیر همین نوشته هایی که در صفحه ادبی روزنامه ها خوانده ای، کتاب را خریده ای، اما تنها اولین داستان این مجموعه بوده توانسته تا حدودی - و فقط تا حدودی-  نظرت را جلب کند و همدلی ات را بر انگیزاند - درست مانند برخی از کاستهای موسیقی که تنها TRACK اولشان ارزش شنیدن را دارد- .

 اصلا به تو چه که نویسنده این مجموعه داستان، برای اینکه داستانی مد روزتر نوشته باشد- و نقش خواننده را پر رنگ تر کنند- آنقدر مبهم نویسی کرده که خواندنش کتابش بیشتر به شکنجه شبیه است تا مطالعه. (به قول راننده ترن در فیلم ترن: کبریت ایرانی اینقدر بی خطره که اصلا روشن نمی شه)

لهجه لهجه است دیگر وقتی کسانی می توانند بدان لهجه صحبت کنند حنما کسانی هم پبدا می شوند تا آن را بخوانند ولو اینکه جای فعل و فاعل و قید و صفت و هر چیز دیگری در آن عوض شده باشد.

اصلا نمی دانم که آیا واقعا خواندن این مجموعه داستان که صدها نفر جز تو هم آنرا خوانده و دم نزده اند آنقدر حوصله را سر می برد که آنرا با تمامی قدرت به گوشه اتاق پرتاب می کنی و کتاب به دیوار می خود بر می گرد و افتد پایین کنار میز تلویزیون. - درست مثل فیلم ها- و چند روز بعد هم لعنتی به شیطان می فرستی و کتاب را بر می داری و سعی مجددی می کنی که بخوانی اش و شرش را بکنی و در طبقه ی کتاب های خوانده شده کتابخانه ات جای دهی ولی هنوز چند صفحه ای از کتاب را نخوانده با احساس عجز به سراغت می آید. باز هم عاجز می شوی. عاجز از اینکه مانده ای با کتابی که خواندنش به نیمه رسیده چه کنی. در کتاب طبقه بگذاری اش: خوانده شده ها و یا خوانده نشده ها.

 

دارند در می زنند(مجموعه داستان)

منیرالدین بیروتی

انتشارات ققنوس

چاپ اول 1386

1650 نسخه

1700تومان

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:20  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"من شیفته این شیوه ی روایتم"

من علی رقم علاقه ای که نسبت به برخی ازآثار کوئیلو – همچون "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد"، "شیطان و دوشیزه پریم"، و "کیمیاگر" – دارم، اما همدلی ویژه ای نسبت به او و آثارش در خود احساس نمی کنم و از آن بخش از داستانهایش که به نوعی ترویج خرافه پرستی، سحر و جادوگری و شیطان رستی(به ویژه بریدا) محسوب می شود منزجرم.

در واقع او با دست گذاشتن بر نقطه ضعف انسانها(مذهب یا هر خرافه ی دیگری) و دزدین برخی باورهای ملل مختلف و امتزاج آنها با یکدیگر ( برای نمونه در رمان "بریدا" این باور افلاطون را پیرامون نیمه گمشده ی روح هر فرد و نگاهی که این فیلسوف یونان باستان  نسبت به عشق دارد را می گیرد و با اعتقاد فلسفه های بودایی به تناسخ مخلوط می کند تا چیزی بسازد که نقطه ضعف مردم مذهبی را تحت تاثیر قرار دهد) آثاری عوام پسندانه خلق می نماید.

"ساحره پورتوبلو" نیز در راستای ترویج همان اندیشه های خرافی تدوین شده اما می توانیم این رمان را پس از "کیمیاگر" که دومین اثر داستانی کوئیلو است و از رنگ و بویی ایرانی – اسلامی برخوردار است (چرا که آنرا از مولانا کش رفته است) بهترین رمان این نویسنده برزیلی بدانیم.

آنچه که این آخرین رمان کوئیلو را ویژه ساخته، شیوه ای است که نویسنده برای روایت این رمان به کار گرفته است. شیوه ای که پیش از این، در رمان میرامار نوشته نجیب محفوظ با آن مواجه شده بودم و به شدت مرا تحت تاثیر قرار داده بود.

داستان راوی مستقلی ندارد و هر راوی روایت خود را از ماجرای زندگی و مرگ "ساحره پورتوبلو" ارایه می دهد اما این روایتها- در عین تناقض و تضادهایی که بین شان وجود دارد - در کنار هم، همدیگر را تکمیل نموده و مانند قطعات پازل، یک "کلان روایت" خلق می کنند.

در پایان رمان نیز خوانده غافلگیر می شود و با خواندن روایت آخرین راوی که روایت پلیس رسیدگی کننده به ماجرای قتل "ساحره پورتوبلو" و نامزد نامرئی او است، معلوم می شود که مقتول نمرده است. رازی که آنرا نه هیچیک از راویان که تنها آخرین راوی و خوانندگان کتاب می دانند. 

 

ساحره پورتوبلو

پائولو کوئیلو

آرش حجازی

انتشارات کاروان

چاپ اول 1386

ده هزار نسخه

قیمت 4500 تومان

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:47  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

بار دیگر روشنفکری دینی

 

چندی است که به مدد شیما نوروزی  بحثی درگرفته میان من و جناب آقای طالبی  پیرامون اصالت و عدم اصالت روشنفکری دینی که می توانید بخش نخست این گفتگوها را از در اینجا  ببنید. در ادامه ابتدا دیدگاه آقای طالبی  و در ادامه پاسخ مرا می توانید ملاحظه فرمایید:

آقای طالبی:

"آقای کاظم زاده اجازه بدهید در باب اینکه دین آمده تا جامعه را تغییر دهد یا خود تغییر کند، من از شما سوالی بپرسم.

من متوجه احادیثی که به آن اشاره می کنید هستم، با سیستم حکومتی در سنت اسلامی نیز تا حدی آشنایی دارم، اما سوالم این است که آیا این چیزها را اسلام پدید آورد یا در جامعه وجود داشت؟ بعید می دانم معتقد باشید که اسلام زن را به جایگاه پست تر برد و یا اسلام بود که سیستم حکومتی خلافتی را ابداع کرد. حرف من این است که تمام اینها برگرفته از سبک زندگی جامعه خود بودند نه از اسلام. در واقع رسالت رسولان چیز دیگری بود و همانگونه که دین در آن زمان با سبک زندگی مردم عصر خود مقابله نکرده، امروز هم می تواند چنین کند. ارزش مسلط زندگی امروزی اگر فی المثل حقوق بشر یا دموکراسی است، دین نمی تواند با آن مقابله نماید همانگونه که ارزشهای مسلط زندگی قبیله ای را چندان تغییر نداد.

آقای کاظم زاده، انسان امروزی با انسان هزاره های پیش از خود متفاوت است و طبیعتا دین او هم متفاوت خواهد شد.

در باب "الیوم اکملت لکم دینکم" سخن گفته اید. باز سوال می کنم از شما. اگر کسی بگوید که فلانی فوتبالیست کاملی است آیا دلیل می شود که او نوازنده خوبی هم باشد؟ حکایت دین هم همین است. اسلام در حوزه خود ادعای کمال کرده است. لب حرف من این است که انتظارمان از دین را تعدیل کنیم و آن را به حوزه خود ببریم، اجتماعیات و اقتصاد و... را بر آن سوار نکنیم که درمانده شویم.

دیگر اینکه من آبشخور فکری خود را در جریان روشنفکری دینی می دانم و سر بر دامان این نحله فکری گذاشته ام اما مدافع همه نظرات همه روشنفکران دینی هم نیستم که اگر کسی تلاشی کرده باشد در زمینه ای، من بخواهم جوابگویش باشم. نه ممکن است و نه من دانش لازم را دارم. گمان نمی کنم شما هم خود را مدافع همه تزها و همه کوششهای سوسیال دموکراتهای عالم بدانید.

در مورد سواستفاده حاکمان از اندیشه های روشنفکران دینی هم انصاف بدهید که گناه دیگری را در کارنامه این گروه نوشته اید. امروز اقتدارگرایان و مستبدان سراسر جهان از نقدهای هوشمندانه دانشمندانی چون فوکو و هابرماس بر دموکراسی سواستفاده می کنند. آیا این از ارزش و اعتبار این روشنفکران می کاهد؟ و آیا باید مهر بر دهان اینان زد که نقد نکنید؟ امروز کم از انتقادات سوسیالیستها سواستفاده نمی شود. تاوان جرم را از مجرم بخواهید. اگر هم نه لااقل منصفانه حق ورود بسیاری از مفاهیم مدرن به جامعه ما و پیشرفتهای اجتماعی و تحولات در علوم خاصه علوم انسانی را به روشنفکران دینی ادا کنید.

اندرباب مصاحبه دکتر سروش هم باید بگویم که از نظر من او در مصاحبه اش و توضیحات و مباحث اضافه بر آن، به هیچ عنوان ریشه الهی بودن دین را نفی نکرد. کاری که سروش کرد تاکید بر پایه بشری آن در کنار ریشه الهی اش بود. سروش الهی بودن صرف وحی و نزول آن را رد کرد و به نظر من قابل پذیرش بود حرفش.

پاراگراف آخر جوابیه تان هم جملگی تمثیل است و مثال هیچ چیز را اثبات نمی کند. اگر روشنفکران دینی توانسته اند قرائتی از دین ارائه نمایند که همچنان در جهان مدرن به زیست خود ادامه دهد و در برابر تهاجمات آسیب پذیری کمتری داشته باشد، نشان ناشریفی آنان نیست."


سید حسن کاظم زاده:

"جناب طالبی، هرچند که هم بحث شدن با شما برایم لذت بخش است اما به جد باور دارم که این مباحث، مانند مساله خالق و مخلوق بودن قرآن، جبر و اختیار و... بحثهایی هستند که به تکافوی ادله رسیده جدلی الطرفین هستند.(بگذریم از اینکه من همه چیز را جدلی الطرفین می دانم و معتقدم که ما در مواجهه با مسایل حدس می زنیم، امیدوار می شویم، انتخاب می کنیم و...)

آقای طالبی من روشنفکر دینی را امری پارادوکسکال می دانم و معتقدم که اگر روشنفکری واقعا روشنفکری باشد – بر اساس تعریفی که همه آنرا پذیرفته اند - هیچ ارتباطی میان روشنفکری و دین وجود ندارد و این واژه همانقدر جعلی است که بگوییم مارکسیست اسلامی. اما تاکید می کنم که بالاخره یک عده ای هستند که با چنین عنوان مجعولی روزگار می گذرانند. یعنی با وجود پارادکسکال بودن این واژه ی ترکیبی چیزی در بیرون هست که آنرا نمایندگی کند.

آنها – یعنی روشنفکران دینی - آدمهای بدی هم نبودند چون این ها بودند که برای نخستین بار با طرح بسیاری از مباحث نظری زمینه حضور روشنفکری سکولار را -حداقل پس از پیروزی انقلاب اسلامی- فراهم آوردند و البته بسیاری از اقدامات آنها را از سوی دولت به یغما رفت و مورد سوء استفاده قرار گرفت و بی آنکه بخواهند آب به آسیاب اقتدارگرایان ریختند.

علاوه بر این ها که عرض نمودم، تبارشناسی روشنفکری دینی در ایران نشان می دهد میرزا ملکم خان نخستین فردی ای است که به صورت گسترده و سیستماتیک به تئوریزه نمودن مباحث مدرن به نام دین و دیانت و این مسایل را به ساحت دین وارد ساخته است.

هدف وی از ارایه مسایل جدید در قالب دین آن بوده که اولا از حساسسیت علما نسبت به طرح این مسایل بکاهد و ثانیا با ملبس نمودن برخی واژگان و تحریف آنها روحانیون را به جرگه هواخواهان این اندیشه ها درآورد و البته موفق هم شد.

این آقا مفاهیمی چون دموکراسی و... را تحت عنوان بیعت و... تئوریزه می کرد تا روحانیون با جریان روشنفکری همراهی کنند و از درگیری با او خودداری نمایند و در واقع دین را به عنوان ابزار به کار می گرفت تا جریان روشنفکری را پیش ببرد.

البته بعدها روحانیونی چون شیخ فضل الله و نائینی متوجه کلاه گشادی که بر سرشان رفته بود شدند اولی فریاد مشروعه خواهی سرداد و اشاراتی هم به این دودوزه بازی روشنفکران نمود و دومی هم کتابش را جمع آوری نموده و از بین برد.

باز در ادامه با غلبه اندیشه پوزیتویسم عده ای به این فکر افتادند تا دین را با علم سازگار کنند. بزرگ ایشان مهندس بازرگان بود که به تاسی از سر سید احمد خان هندی برای هر حکم دینی دلیل علمی و تجربی می تراشید و حتا اصول آیرودینامیک را بر قرآن تحمیل می نمود.

شریعتی هم دین را تبدیل به لباسی نمود برای اندیشه های مارکس، انگلس و سارتر. اسلام برای او هم نقش ابزار را ایفاء می نمود. می خواهم بگویم که سنت ملکم خان تا به امروز ادامه پیدا کرده است. محصول روشنفکری دینی در ایران، از همان ابتدا التقاط بوده است و این گروه همواره سعی نموده است که یا از دین و نفوذ آن برای تاثیرگذاری بر توده ها استفاده کنند و یا با تحمیل آرایه های علمی و فرهنگی، دین را سرپا نگاهدارند.

اما درباره اینکه فرموده بودید:" حرف من این است که تمام اینها برگرفته از سبک زندگی جامعه خود بودند نه از اسلام. در واقع رسالت رسولان چیز دیگری بود" کاش می فرمودید رسالت پیامبران چه بود اما از شما می پرسم که آیا با استناد به این سخن شما نمی توان در شهری که هم جنس بازی به سبک زندگی همگانی شده، جواز شرعی برای این کار صادر نمود.

و باز فرموده ایدکه:" همانگونه که دین در آن زمان با سبک زندگی مردم عصر خود مقابله نکرده، امروز هم می تواند چنین کند." اجازه بدهید تا عرض کنم که چرا مقابله نکرده اگر مقابله نکرده  بود که این همه آدم کشته نمی شدند این همه جنگ اتفاق نمی افتاد پیامبری که برای فتح روم و ایران لشگر مهیا می کند برای تحمیل سبک خاصی از زندگی، اخلاقیات و قوانین دارد لشکر کشی می کند. سبک زندگی مردم بت پرستی بود فحشا بود اسلام آمد و آنها تا آنها را تغییر دهد. خودش که موافقتی با این سبک زندگی ها نکرد. من اسلام را دگرگونی تمام عیار در سبک زندگی مردم می دانم. بیابانگرد بودند حکومت نداشتند و دزدی و غارت و چپاول و... و اسلام آمد تغییر داد. جنگید تا سبک جدیدی بر آنها تحمیل نماید شواهد تاریخی نشان می دهد که هرگز عربها زنا کار را سنگسار نمی کردند و اسلام آنرا به عنوان حکم قضایی به کار برد. اگر قرار بود که تمام اینها برگرفته از سبک زندگی مردم باشد پس چرا باید شراب حرام شود آن هم سیزده سال پس از بعثت. سبک زندگی یک آقایی در مدینه این بود که شعر می گفت اشعار سکسوالی هم می گفت ولی اسلام سبک او را نپزیرفت مسلمانان نصف شب هجوم بردند و سر از تنش جدا کردند. اگر چنین فکر می کنید باید عرض کنم که در اندیشه شما دین چیز منفعلی است که روی چیزی تاثیر نمی گذارد و از همه چیز هم تاثیر می پذیرد.

در بخش از مطالبتان فرموده بودید که:" بعید می دانم معتقد باشید که اسلام زن را به جایگاه پست تر برد"این درست که از زنده بگور نمودن دختران جلوگیری نمود ولی در نظام حقوقی اسلام زن نصف مرد محسوب می شود همینطور در نظام ارزشی اسلام تاکید شده اگر قرار بود خداوند جواز سجده بر انسان را صادر کند پس به زنان دستور می داد که به شوهرانشان سجده نمایند.

از دیدگاه اسلام انسان می تواند مملوک باشد از اینرو بحث کنیز و برده مورد تایید قرار گرفت و امضاء شد و باز حقوقی که از زن بازداشته شد برای آن است که در اسلام زن مال محسوب می شود. اینکه پدر به جرم قتل فرزندش مجازات نمی شود به این دلیل است که فرزند جزو ما یملک مرد محسوب می شود.

اینکه در یک زمانی مردم آنگونه فکر می کردند که دلیل نمی شود اگر اینطور باشد پس آن یهودی و مسیحی هم می تواند بگوید که خوب این مسایل در زمان گذشته رسم بوده و حالا ما می توانید دینمان را هم مثل گاری پدربزرگمان مدرن کنیم.  

 فرموده اید که:"اسلام بود که سیستم حکومتی خلافتی را ابداع کرد؟" عرض می کنم که من خلافت را علی رقم  سوء استفاده هایی که از آن شد به دموکراسی نزدیک تر می دانم تا نگرش ولایی شیعه به حکومت چون در نظام خلافت- آنگونه که برای خلفای راشیدن اجرا شد چون من حکومت اموی ها و عباسی را خلافت نمی دانم- بالاخره بیعتی از مردم می خواستند و حکم با جمهور مسلمین بود اما در نگرش ولایی شیعه امامت از آن کسی است که از جانب خداوند انتخاب شده و مردم ناگزیر به تبعیت او هستند. اگر قرائت شیعه از ماجرای غدیر خم را هم بپذیریم دیگر جایی برای دموکراسی و جمهور مردم نیست چه در این قرائت پیامبر نسبت دخل و تصرف در امور مردم از خود آنها هم اولویت دارد و خداوند با رویگردانندگان از ولایت امامان دشمن خواهد بود.

فرموده بودید که :"اگر کسی بگوید که فلانی فوتبالیست کاملی است آیا دلیل می شود که او نوازنده خوبی هم باشد؟ حکایت دین هم همین است.  اسلام در حوزه خود ادعای کمال کرده است. لب حرف من این است که انتظارمان از دین را تعدیل کنیم و آن را به حوزه خود ببریم، اجتماعیات و اقتصاد و... را بر آن سوار نکنیم که درمانده شویم." کاملا درست می فرمایید دوست عزیز و مراد از آن آیا کامل بودن دیانت دین است و نه ستاره شناسی آن اما دقت نمی فرمائید که محدوده دیانت دین در نگره اسلام از زمین تا آسمان است. شاید این دیدگاه شما در مورد بودیسم درست باشد – دینی که تمام هم و غمش این است که شما را به نیروانا برساند – اما در اسلام وضع فرق می کند اسلام برخلاف بسیاری از ادیان دیگر برای تمامی جنبه های زندگی بشر الگو و برنامه تدوین کرده است."

|+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:5  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

مروری بر آثار صمد بهرنگی / بخش نخست

مروری بر آثار صمد بهرنگی / بخش نخست

مقدمه: شاید ضروری به نظر نرسد که اینک چهار دهه پس از مرگ صمد بهرنگی- که مارکسیست بود و ادبیات را نه هنر نوشتن، که هنر مبارزه کردن می دانست- پرداخته و آثارش را مورد موشکافی قرار دهیم. اما چه کنیم که هنوز پس از سالیان سال نام صمد بهرنگی از صفحات ادبیات ایرانی حذف نشده کتابهایش مورد استقبال قرار می گیرد.

 

صمد بهرنگی در  دوم تیرماه سال 1318 در محله چرنداب تبریز به دنیا آمد و پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان، در سال 1334 وارد دانشسرای مقدماتی تبریز شد رفت و  از مهرماه سال 1336 معلم شد.

او در سال 1337 برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات انگلیسی در دوره شبانه دانشکده ادبیات تبریز ثبت نام کرد و در سال 1341 فارغ التحصیل شد.

بهرنگی در سال 1339 نخستین داستانش را با عنوان "عادت" منتشر نمود و پس از آن آثار داستانی و پژوهشی مختلفی را به رشته تحریر درآورد که برخی از آنها در زمان حیاتش منتشر شدند.

عاقبت صمد در شهریور 1347 زمانی که هنوز به سی سالگی نرسیده بود در رود ارس غرق شد. پیرامون مرگ صمد حرفهای بسیاری گفته شده که هیچیک از آنها به اثبات نرسیده و مرگ وی همچنان در پس پرده ابهام باقی مانده است.

یکی از مشهورترین روایتها در این باره که گویا توسط آل احمد ساخته و پرداخته شده به مرگ وی توسط ساواک اشاره می نماید و همراهش را مورد اتهام قرار می دهد.

آثار صمد بهرنگی را می توان به سه بخش تقسیم نمود:

الف- ادبیات داستانی

این بخش از آثار صمد شامل قصهای عادت، بی نام، الدوز و کلاغ ها، عروسک سخنگو، کچل کفترباز، پسرک لبو فروش، افسانه محبت، پیرزن و جوجه طلایی اش، یک هلو هزار هلو، بیست و چهارساعت در خواب و بیداری، کوراغلو و کچل حمزه،  تلخون، کلاغ ها، عروسکها و آدم ها، ماهی سیاه کوچولو – که معروفترین داستان بهرنگی است- و...می باشد.

ب – ترجمه ها

صمد بهرنگی به ترجمه نیز می پرداخت و علاوه بر ترجمه برخی آثار ترکی و آذری به فارسی چند مجموعه از اشعار پارسی سرایان هم دوره خود را نیز به زبان آذری ترجمه نمود. آثار ترجمه ای بهرنگی عبارتند از: ما الاغ ها، دفتر اشعار معاصر از چند شاعر فارسی زبان، خرابکار، کلاغ سیاهه و...

پ – آثار پژوهشی

صمد بهرنگی در همین دوران کوتاه حیاتش مجموعه ای کم نظیر از آثار تحقیقاتی خود پیرامون مسایل تربیتی و ادبیات آذری و... را به هموطنان خود تقدیم نمود که عبارتند از: کندوکاو در مسایل تربیتی ایران، الفبای فارسی برای کودکان آذربایجان، مجموعه مقاله ها، فولکلور و شعر، افسانه های آذربایجان(دو مجلد)، مثلها و چیستانها، پاره پارچه، مثلها و چیستانها، آذربایجان در جنبش مشروطه، انشاء و نامه نگاری برای کلاسهای 2و3 دبستان.

نکته: در این نوشتار از بررسی ترجمه ها و آثار پژوهشی صمد بهرنگی در می گذریم و صرفا به بخش داستانهای او می پردازیم.

با بررسی آثار داستانی صمد بهرنگی مولفه های زیر در اکثر قریب به اتفاق به چشم می خورد:

1. کودک محوری:

اکثر مخاطبان آثار داستانی صمد بهرنگی و حتا شخصیتهای این داستانها را کودکان تشکیل می دهند. شاید بتوان بهرنگی را نخستین مارکسیستی دانست که ادبیات را به عنوان ابزاری برای ارتباط و آموزش کودکان به کار گرفت. 

2. فولکلوریک بودن داستانها:

صمد می دانست داستانهایی که در جغرافیای ذهنی مردم غریب و نا آشنا باشند قادر به تاثیر گذاری بر روی آنان نخواهند بود. از اینرو در پی ریزی داستانهایش از ادبیات فولکلوریک و حماسی آذربایجان بهره برد و بسیار سعی نمود تا از داستانهای بومی که عموم مردم ارتباط خوبی با آنها دارند به عنوان ابزار ایجاد شور و مبارزه استفاده نماید.

3. انقلابی و مارکسیتی بودن:

صمد از داستان به عنوان ابزاری سیاسی – ایئولوژیک استفاده می نمود. البته این مورد تنها خاص او نبود در آن دوره اکثریت قریب له اتفاق داستانسرایان ایرانی ادبیات و داستان را به عنوان ابزاری جهت فعالیتهای تبلیغی و عقیدتی به کار می گرفتند ولی در مورد صمد وجه ایدولوژیک کارها نمایان تر از دیگران بود.

او بر این باور بود که می تواند در قالب داستانهایش به بومی کردن آموزه های مارکسیتی بپردازد و داستان را به دلیل نوع ارتباطی که مردم با آن برقرار می نمودند قادر به ایفای نقشی تاریخی در بسط آگاهی های طبقاتی در میان آنان می دانست در نگره ی او چه بسا داستانی کوتاه قادر باشد برای نوجوانان و مردم کم سواد همان کاری را انجام بدهد که کتاب سترگ کاپیتال برای قشر تحصیل کرده و روشنفکر انجام می داد.

در ادامه تلاش با برخی آموزه هایی که بهرنگی در داستانهای خود سعی در ارایه آن به نوجوانان ایرانی داشته آشنا خواهیم شد.

|+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:47  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

پاسخ به دوست

دوست عزیز جناب احمد طالبی  که پیشتر جزو دوستان انجمن اعوان و از دست اندکاران اصلاحات در یزد بودند مطلبی ارسال نموده اند که به همراه پاسخ من خدمتتان تقدیم می گردد:

سلام آقای کاظم زاده عزیز

حالا از روزگاری که ساکن یزد بودید و در جلسات اعوان زیارتتان می کردیم، چند سالی گذشته است اما من همیشه نسبت به شما احترام خاصی قائل بودم.

نمی دانم چرا در گفتگو با خانم نوروزی نسبت به روشنفکری دینی اینچنین تحقیرآمیز سخن گفته اید: "شما هم مانند بسیاری از دوستان روشنفکر دینی تان تنها در ظاهر مسلمانید و در شعار ولی تا کی می توانید این وضع را تحمل کنید. آیا زمان آن فرا نرسیده است که پوستین پاره کنید."

با تصویری که از شما در ذهن داشتم اینچنین تنگ نظری کردن را از شما بعید می دانستم. خواستم همانجا با شما محاجه کنم و بعد پنداشتم که شاید شایسته نباشد و خوشابند که در وبلاگ کسی دیگر به بحث در این مورد بپردازم. چه خوب که شما این مطالب را به وبلاگ خود آوردید.

من نمی توانم درک کنم که چرا گاهی ما از بیرون گود تلاش می کنیم تا محیطی عقاید دیگران را برای خودشان تعریف کنیم. چرا شما بدون هیچ استدلالی سعی می کنید قرائت سنتی از اسلام را تنها قرائت موجه بدانید و برای نامسلمانی روشنفکران دینی چه دلیلی دارید جز اینکه تنها بر منابع سنتی دین تکیه نمی زنند و فرزند زمانه خودشان شده اند؟

آقای کاظم زاده شما خوب می دانید که اسلام و سایر ادیان جهانی در بستر سنت بود که نازل شدند یا ابداع شدند و از این روست که پیوند وثیقی با سنتها برقرار کردند اما سوال من این است که اگر کسی ادعا کند که این پیوندها پیوندهایی جاوید نیستند و ادیان می توانند با گسستن آنها وارد جهان مدرن شوند (کما این که شده اند) ایرادش چیست و چرا شما اصرار دارید که این تحول را نپذیرید و پایتان را در یک کفش کنید که دین یعنی همان "زن نصف مرد" و...

آقای کاظم زاده!

اتفاقا من می خواهم بگویم روشنفکران دینی آن پوستین مورد نظر شما را دریدند و شجاعت مواجهه انتقادی با خود را داشتند. برعکس سنتگرایان دینی که حاضر نشدند پا به دنیای جدید بگذارند و دین گریزانی که جرات نکردند پشت سرشان را ببینند و ترجیح دادند به جلو فرار کنند.


جناب طالبی گرانقدر من هم از جوار زاینده رود به شما سلام عرض می کنم و متاسفم که همت شما برای اصلاح جامعه در غروب اصلاحات مانع از آن شد تا در آن مدتی که در یزد بودم بیشتر با شما آشنا شوم و از دیدگاههای شما بهره مند گردم. از اینکه همیشه نسبت به من احترام خاصی قائل بودید ممنونم و من نیز چنین احساسی نسبت به شما داشته و دارم.

شرمنده ام که خاطر شما و دوستتان خانم شیما نوروزی را آزردم. امید که در آینده، اینگونه بی محابا احساسات بی شائبه تان را جریحه دار نکنم. و باز امیدوارم که با نظری باز و گشوده با دیدگاههای ناب ایشان و شما روبرو شده و به تمجید گوهرهای ارزشمندی که از قلم شیوایشان جاری می گردد بپردازم.

از اینکه با من در وبلاگ یک نفر دیگر محاجه نکردید ممنونم و صمیمانه از شما قدردانی می کنم و خوشحالم که با آوردن آن مطلب به وبلاگم زمینه این گفتمان ارزشمند را فراهم آوردم.

فرموده بودید که "من نمی توانم درک کنم که چرا گاهی ما از بیرون گود تلاش می کنیم تا محیطی عقاید دیگران را برای خودشان تعریف کنیم" راست می گویید من هم نمی توانم درک کنم لذا از شما می خواهم که اگر درک کردید لطفا به من هم بفرمایید تا اینگونه در جهل مرکب باقی نمانم.

باز فرموده بودید که "چرا شما بدون هیچ استدلالی سعی می کنید قرائت سنتی از اسلام را تنها قرائت موجه بدانید" باید در جواب عرض کنم که من چنین تلاشی ندارم بلکه این تمامی مراجع و روحانیون عالی رتبه اسلام از جمله قم و نجف است که چنین برداشتی را دارند و بنده بسیار کوچکتر از آنم که روی حرف این بزرگواران  حرفی بزنم.

باز فرموده بودید که:"برای نامسلمانی روشنفکران دینی چه دلیلی دارید جز اینکه تنها بر منابع سنتی دین تکیه نمی زنند و فرزند زمانه خودشان شده اند؟" از شما دعوت کنم تا مجددن به بازخوانی مصاحبه دکتر سروش و آن نشریه اطریشی در لایدن بپردازید که در آن، وحی دارای ریشه ای انسانی و غیر الهی معرفی شده بود. همچنین اگر قرار باشد با تکیه بر منابع غیر سنتی مسلمان بود در اینصورت کانت، پوپر و... می توانند در این میان آیت الله العضمی شوند.

فرموده بودید: آقای کاظم زاده شما خوب می دانید که اسلام و سایر ادیان جهانی در بستر سنت بود که نازل شدند یا ابداع شدند و از این روست که پیوند وثیقی با سنتها برقرار کردند اما سوال من این است که اگر کسی ادعا کند که این پیوندها پیوندهایی جاوید نیستند و ادیان می توانند با گسستن آنها وارد جهان مدرن شوند..." در جواب باید عرض کنم که واژگان، در هر متنی معنایی منحصر به فرد دارند و ما نمی توانیم واژه ای را از زادبوم خود جدا کنیم و به مکانی غریبه وارد کنیم و بعد مدعی شویم که این همان است.

شما – اگر قبول کنید که به جریان روشنفکری دینی تعلق خاطر دارید - در واقع در پی عصری کردن دین هستید ولی این به معنای بیرون کشیدن دموکراسی و فیمینیسم از دل دین نیست این به معنای تحمیل آن دو بر دین است و دینی که شما از آن دم می زنیم تسلیم فرهنگ و مبانی غرب شده و تبدیل شده است به یک شهرک سینمایی زیبا که فقط دکور است فقط نمای بیرونی آنچه که به نظر می رسد است. اگر قرار بود که دین عصری شود و نه عصر دینی، دیگر نیاز به این همه جنگ در صدر اسلام نبود می آمدند و الله را هم در کنار هبل لات و عزی می پرستیدند و خلاص...

آقای طالبی بحثی این چنین، سنگین تر از آن است که بخواهیم در این یکی دو جمله فیصله اش دهیم از اینرو در ادامه این مساله ادامه خواهد داشت. پس باز هم منتظر باشید.


سخنی دیگر از جناب طالبی:

ممنونم که ارزش دادید و وقت گذاشتید و یک پست کامل را به این موضوع اختصاص دادید.

تمام آن روحانیون عالیرتبه ای که می فرمایید متعلق به همان قرائت سنتی هستند. در واقع حوزه علمیه مروج و پاسدار قرائت سنتی از دین است. بنابراین نظر آنها نمی تواند برای کسی که نسبت به این قرائت تردید دارد، حجیت داشته باشد.

مصاحبه دکتر سروش را هم با دقت خواندم و با اینکه تخصص و دانشی در این زمینه ندارم، حرفهایش را پذیرفتنی یافتم و احساس نمی کنم که خللی در ایمانم حاصل شده باشد. نظیر این حرفها را مجتهد شبستری هم پیشتر از این زده بود که مجله مدرسه هم قربانی نشر آن شد و اینک نیز در جلسات خود در حسینیه ارشاد به شرح و بسط آن می پردازد که جلساتی بسیار مفید است.

آقای کاظم زاده عزیز، مساله این نیست که کانت و پوپر آیت الله العظمی باشند یا کسی در پی بیرون کشیدن دموکراسی و فمینیسم از دل دین باشد. نکته دقیقا در همینجاست که روشنفکری دینی علی الخصوص از دهه هفتاد به بعد با نقد خود، به این نتیجه رسید که دین قرار نیست تکلیف ما را در همه حوزه ها تعیین کند.

کسی که دموکرات می شود از باب دیندار بودنش نیست، من هم قبول دارم که دموکراسی و فمینیسم از دین بیرون نمی آید، حرفم این است که استبداد و زن ستیزی هم از دین استخراج نمی شود و اساسا دین یا لااقل دین اسلام را با این مقولات کاری نیست. (این را در مقام یک مومن می گویم و می پذیرم که مثلا در یک نگاه جامعه شناسانه یا تاریخی ممکن است دین شامل خیلی چیزهای دیگر هم بشود، ما باید این نگاه ها را از هم تفکیک کنیم)

تعبیرهای تحمیل و تسلیم و شهرک سینمایی به نظر من در حد بازی با واژه ها است و می شود به راحتی به جای آنها چیزهای دیگری را به کار برد. از این رو من بدون اینکه ارزش منفی بر آنها بگذارم می پذیرم که تا حدی می شود آنها را به کار برد. اما یک سوال! فکر نمی کنید که در صدر اسلام هم این اتفاق برای دین افتاد؟

مثلا نوع نگاه به زن یا نگاه به خارجی ها (غیر مسلمانان) آیا اینها برگرفته از فرهنگ رایج آن زمان نبود؟ فرهنگ قبیله ای مردسالار!

دوست بزرگوار! حالا فرض کنید که پیامبر امروز می آمد. آیا قوانین اجتماعی اسلام همانهایی بود که 1400 سال پیش ارائه شد؟(البته من دارم درون دینی بحث می کنم و صرفا تلاش می کنم تا نشان دهم که روشنفکران دینی در دینداری شان هیچ از سنتگرایان کم ندارند).

از جمله درسهایی که از روشنفکران دینی و بیش از همه از دکتر سروش آموخته ام این است که قوانین اجتماعی را محصول جامعه و فرهنگ بدانم و نه دین. اینجاست که می توانم پای دین را از برخی حوزه ها بیرون بکشم. اگر من ادعای دموکرات بودن یا لیبرال بودن دارم، نتیجه مسلمانی من نیست که این دو مقوله را کاملا مجزا می دانم و بالتبع تناقضی هم در همزمانی این دو نمی بینم. تناقض آنجا پیش می آید که شما دین را در یک قرائت سنتی تعیین کننده همه امور بدانید و بپذیرید که نمی توانید بگویید حقیقت همین است و جز این نیست.


پاسخ به جناب طالبی: روشنفکری دینی جریانی است که هم خر را می خواهد  هم خرما را

آقای طالبی عرض کردم که این بحث بحث سنگینی است و نمی توان آنرا در یک یا دو نوشته کوتاه تمام نمود و البته من در این زمینه به تکافوی ادله نیز باور دارم. حتا زمانی روشنفکری دینی را نه "حق" که "مفید" می دانستم. روشنفکری دینی در نگره من سنگرسازان بی سنگر روشنفکری سکولار در جامعه یی بودند که این گونه به دین معتاد شده است.

اما آیا اگر چنین نگاهی به مذهب و دین داشته باشیم خیلی زود آنرا از دست نخواهیم داد؟ و ریشه های دین در مواجهه با برداشتهای سلیقه ای در هم نخواهد شکست؟ آن وقت ممکن است یکی هم بیاید و از یک آیه، برداشتی هم جنس خواهانه کند و... راستی آیا اسلام آمده بود تا "تغییر کند" یا آمده بود که "تغییر دهد؟" اگر قرار بود که دین در برابر قواعد اجتماعی سر خم کند دیگر نیازی به آن همه جنگ در صدر اسلام نبود. آن جنگها رخ دادند تا عصر، دینی شود.

اما در باب دیدگاه شما پیرامون مصاحبه دکتر سروش باید عرض کنم که یک عده متاسفانه به مذهب آویزان شده اند برای این افراد چه دلیل بیاوری و چه نیاوری یکسان است. یکی از آنها مادر بزرگ من است که هر چه با او در این باره صحبت کردم فایده نکرد و او همچنان بر دیانت خود پافشاری می کند. شما را به همان دینی که بدان باور دارید به من بگویید که اگر از یک دین ریشه الهی آن را بگیریم و وحی آن دین را به امری بشری تقلیل دهیم دیگر چه چیزی از آن باقی می ماند. اگر اینطور بوده پس بودیسم هم همانقدر دین است که اسلام هست (البته از نظر شما)

اما من به همین هم کفایت می کنیم که دموکراسی و فیمینیسم از دل اسلام بیرون کشیده نشوند ولی آیا این طور بوده؟ مگر همین الان کدیور این کار را نمی کند مگر شریعتی مارکسیم را از اسلام استخراج یا بر آن تحمیل ننمود مگر بازرگان اصول آیرودینامیک از قرآن بیرون نیاورد. اگر دین قرار نباشد که تکلیف ما را در همه حوزه ها مشخص کند پس مفهوم تکمیل دین (الیوم اکملت لکم...) چه می شود و چرا آقای کدیور این قدر اصرار دارد که هیچ تضادی میان اسلام و حقوق بشر وجود ندارد.

راستی می دانید که دوستان روشنفکر دینی تان با تولید مفاهیم روشنفکری تا چه حد در بیمه کردن آن قرائت سنتی موفق بودند مثلا دکتر سروش که بحث مردمسالاری دینی را آفرید و حاکمیت را تقویت نمود(امروز بحث مردمسالاری دینی ورد زبان مسوولین عالیرتبه نظام شده تا نشان دهند درست است که ما مردمسالاری غربی نداریم اما بالاخره مردمسالاری داریم که) یا همین کدیور که بحث حقوق بشر و اسلام را مطرح نمود و زمینه ایجاد کرد تا فلان روحانی در سخنرانی اش نظام را الگوی حقوق بشر در جهان بداند.

فرموده بودید "حالا فرض کنید که پیامبر امروز می آمد. آیا قوانین اجتماعی اسلام همانهایی بود که 1400 سال پیش ارائه شد؟" ولی آیا پیامبر اسلام امروز آمده است و یا در اگر می توان نشست. و مگر نخوانده اید که حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرام محمد حرام الی یوم القیامه.

اما در باب استبداد و زن ستیزی که فرموده بودید: "استبداد و زن ستیزی هم از دین استخراج نمی شود " باید عرض کنم که تاریخ اسلام شاهد خوبی است بر علیه این مدعای شما. اگر شیعه هستید به خوبی می دانید که حکومت در اسلام از آن حاکمی است که از سوی خداوند برای چنین امری در نظر گرفته شده است و امام کسی است که ارتباطی مستقیم با دستگاه الهی دارد.

اما در باب زن ستیزی تنها شما را به خواندن احادیثی که پیرامون زنان در کتاب نهج الفصاحه وجود دارد دعوت می کنم. مثلا آن حدثی که در آن زن همکار شیطان و ابزار دست او معرفی شده است و جایگاهی که برای زن در نظر گرفته شده قعر خانه ها است و اینکه باید با لباس نخریدن برای زنان آنها را خانه نشین نمود و اینکه اگر زن نبود خدا آنگونه که سزاوار اوست پرستش می شد و همه به بهشت می رفتند و دهها موارد چون این موارد عرض کردم که باید بخوانید تا نگاه دین به زن را دریابید.

آقای طالبی، کلام آخر اینکه روشنفکری دینی هم "خر" را می خواهد هم "خرما" را. این قرائت، دین را به یک "بخشنامه داخلی" تبدیل نموده است تا زمینه هرگونه تفسیر از آن را فراهم آورد. آنها همچون فروشندگانی هستند که هر روز به تناسب خواستها و شهوات مردم ویترین مغازه خود را به شکلی در می آورند. از اینرو من مصباح را بسیار شریف تر از امثال سروش و کدیور می دانم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:12  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

آویخته بمان

...آویخته بمان

برفراز شاخسار دانایی

و منتظر باش

پایان این شب تیره را

باور کن

سپیده را

آنگاه که روز را بشارت می دهد

و پرده های شب را می درد

دمیدن فردا را باور کن

من

خواب دیده ام

که همین زودی ها

درکنار زنده روز خواهم نشست

و آش رشته ی خود را تا آخر خواهم خورد...

 

 

 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:58  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

پاسخ به دوستی بزرگوار

شیما نوروزی در وبلاگ خود چالشهای ذهن من نوشته بود:

 

فلسفه زندگی من...+ چند توضیح

چند روز پیش٬ مست از رابطه با دوستی٬ فلسفه ی زندگی ام را در این سه جمله خلاصه نمودم...

همه چیز آشغال است

همه ی انسان ها احمقند

من به زودی می میرم. ...

و چهارم: زمان حرف احمقانه ایست!!!

ناراحتم از این که او را رنجاندم. جایی برای هیچ چیز نمانده بود و ما باید حرفهایمان را محکم می زدیم. حقیقتش را بخواهید هرچه می کشم از دست این پال مال لعنتی است...

پ.ن۱. چند تن از دوستان پیشنهاد هایی من باب مطالعه و جورکردن گعده های اینترنتی دادند که خیلی استقبال می کنم. از همینجا برای افزایش معلوماتم دستهایم را به سوی همه ی آنها که دانشی دارند دراز می کنم.

پ.ن ۲. من انسان احمقی هستم. ببخشید که برخی اوقات اینگونه از خود بیخود می شوم. لطف کنید و زیاد حرفهای مرا به دل نگیرید.

پ.ن۳. دوستی راجع به حجاب پرسیده بود و کمی هم فحش به این و آن داده بود و از جمله اسلام. حقیقت را بخواهید برخی از مطالبی که در این حواشی می نویسم برای این مجله و آن خبرنامه ی داخلی است که مجبورم استانداردهای آنها را هم مورد تایید و تاکید قرار دهم. من اهل دست بردن در هیچ چیز نیستم حتا در نوشته های خودم. نوشتن یک بار است و درج در اینجا و آنجا هم یکبار این است که بر من ببخشید. ضمن آنکه زیاد هم دین را در همه چیز دخیل نمی کنم. بنابراین انسان مسلمانی هستم. لیکن به همان اندازه که مسلمانم و نه بیشتر!!! مومن آنگونه که خدا برای مومنینش در قران وعده داده نیستم. به قول سید حسن کاظم زاده  من یک لیبرال دموکرات مسلمانم(اوهم به نقل از یک اندیشمند!(

پ.ن۴. می خواهم راجع به یک موضوع جنجالی بنویسم. این که می بینید گاهی اوقات وقایع عادی زندگی ام را درج می کنم از این روست. پس اندکی صبر کنید تا همه چیز روشن شود. من از اوانگارد بازی خیلی لذت می برم. نه این که خودم عرضه اش را داشته باشم. اما وقتی می بینم کسی ادایش را هم در می آورد لذت می برم. به آقای غالبی  هم رجوع کنید!!!!

 

و من برای او نوشتم: سلام. من هرگز خود را لیبرال ندانسته ام و تنها در مقطعی خود را سوسیال دموکرات مسلمان می دانستم از آن عبارت امروز تنها سوسیال دموکراتش باقی است و مسلمان بودنش بر باد رفته است.

در ضمن درکتان می کنم شما هم مانند بسیاری از دوستان روشنفکر دینی تان تنها در ظاهر مسلمانید و در شعار ولی تا کی می توانید این وضع را تحمل کنید.

آیا زمان آن فرا نرسیده است که پوستین پاره کنید

 

و او برایم نوشت: دوست عزیزم( البته اگر لیاقت دوستی تان را داشته باشم) کاظم زاده گرامی، ما پوستینمان سالهاست که دریده و پرده پاره کرده ایم که دیگر از این قماش نیستیم که بخواهیم نان دین بخوریم و دکان عرق فروشی باز کنیم! هم عرق شرم بر چهره مان نشسته و هم عرق نخورده مست مستیم. روشن فکر دینی هم نیستیم. ما فقط انسان هایی هستیم که می خواهیم خودمان باشیم. جدای از همه ی آن چیزهایی که شبانه روز در همه جا و به وسیله همه کس به ما بسته می شود. بله، شاید از مسلمانی فقط اسمش را برده ایم. از پاکدامنی فقط بدنامی اش را و از افتخار فقط عرق شرمش را! اما جان من یک بار به من نگاه کن. دلت برای که می سوزد؟ برای خودت؟ یا برای چون منی که امروز فقط آن چیزی هستم که شما می خواهید. نه آن چیزی که خودم. که اگر چنین باشم و چنین باشیم همه ی ما را دار می زنید. حتا خود تو. تو که نمی دانم روزگاری چه بوده ای و الان چه هستی( همان که در بالا گفتی) می آیی و خودت طناب دارم را می کشی. سریع تر ازهر کس دیگر تا از کیان دین یا سوسیال دموکراسی و یا هرچیز دیگر دفاع کنی. و این منم، به چهار میخ آزادی آویخته...

 

و باز من برای او نوشتم: پاسخ به یک بزرگوار

یکم آنکه کلمه را حاملی شایسته برای انتقال معنا نمی دانم و از اینروست که از کلمه بیزارم به ویژه از نوع فارسی آن که الکن تر از همه ی انواع کلماتی است که خرده آشنایی با آنها دارم. و بر آنم که معنا را نمی توان انتقال داد جز با جسم: اینکه دست بسائیم، ببوسیم، بخندیم یا گریه کنیم یا از خندانک های یاهو استفاده کنیم و... از اینرو شاید این آخرین کامنتی باشد که توی وبلاگ کسی می گذارم. (سخن گفتن را بیهوده می دانم ولی گریزگاهی از آن نیز نمی شناسم)

دوم آنکه عرض کردم: "درکتان می کنم شما هم مانند بسیاری از دوستان روشنفکر دینی تان تنها در ظاهر مسلمانید و در شعار ولی تا کی می توانید این وضع را تحمل کنید.آیا زمان آن فرا نرسیده است که پوستین پاره کنید." - که برآشفتید- و مرادم از این عبارت آن بود که تضادی را که میان مسلمان و لیبرال بودن وجود دارد را به شما نشان دهم. منظور این بود که به شما یادآوری کنم که میان زن مسلمان بودن و آزادیخواهی رابطه ای وجود ندارد اگر مسلمانید پس لاجرم باید پذیرای صیغه و نصف بودن باشید و به قول قدیمی ها شتر سواری دولا دولا نمی شود. یا شتر باشید و ببرید و یا مرغ باشید و بپرید مطلبی هم که با عنوان "زن ایرانی و سه چالش پیش رو" نوشتن در واقع خطاب به شما و آن مطلب زن مسلمان و جهانی شدن بود.

سوم اینکه فرمودید که: "روشنفکر دینی هم نیستیم" ببخشید که روشنفکر دینی در این مملکت به یک تمسخر شبیه شده که نسبت دادن آن به شما –  شما که نه، به افکارتان – اینقدر خشمگینتان کرد اما دوست عزیز مگر می شود از توی اسلام فیمینسم بیرون کشید و روشنفکر دینی نبود و مگر می شود لیبرال مسلمان بود و باز روشنفکر دینی نبود این واژگان همه از کارخانه روشنفکری دینی بیرون می آید. پس وقتی می گویم روشنفکر دینی هستید لابد درست می گویم. چرا که قراین و شواهد اینگونه نشان می دهد.

 چهارم اینکه فرموده اید: "اگر چنین باشم و چنین باشیم همه ی ما را دار می زنید. حتا خود تو. تو که نمی دانم روزگاری چه بوده ای و الان چه هستی(همان که در بالا گفتی) می آیی و خودت طناب دارم را می کشی. سریع تر ازهر کس دیگر تا از کیان دین یا سوسیال دموکراسی و یا هرچیز دیگر دفاع کنی. و این منم، به چهار میخ آزادی آویخته..."

قبول دارم که روزی دوباره در این کشور طناب دار ساخته خواهد شد این سرنوشت محتوم ملت ماست که در گذر از هر مرحله ی سترگی از تاریخ بسیاری را بر دار می کشند اما من کسی را در آن روز به دار نخواهم کشید چون مبانی فکری ام با این کار موافق نیست در آن روز اگر کشی چارپایه از زیر پای مخالفان خود بکشد حداقل باید به این چند چیز باور داشته باشد: "همه چیز آشغال است"، "همه ی انسان ها احمقند" و باز کسانی می توانند طناب دار بر گردن دیگری نهند که حتا تاب خواندن یک کامنت را هم نداشته باشند و بر منتقدان بتوپند و آنها را به جرم ناکرده (دار زدن مخالفان) متهم سازد.

پیروز باشید – سید حسن کاظم زاده

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:10  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"زن ایرانی و سه چالش پیش رو"

مساله زن در ایران، صرفا مساله ای حقوقی نیست که با تحت فشار قرار دادن حاکمیت بتوان تغییرات مورد نظر را اعمال نمود بلکه این مساله در کشورمان مساله ای حقوقی – فرهنگی است و بخش فرهنگی آن بر بخش حقوق اش می چربد و فعالین حقوق زن تا در بخش فرهنگی موفق نشوند توفیقی نیز در بخش حقوقی به دست نخواهند آورد و اگر هم در حوزه حقوقی موفق شوند به دلیل مخالفت هایی که در جامعه با آن مواجه خواهند شد قادر به بهره مندی از آن حقوق نخواهند بود.

این را به آن دلیل عرض کردم که متوجه باشید زنی که آموخته این فرهنگ است و خود را جنس دوم می داند و این حق را برای همسرش قایل است که زن دیگری اختیار کند حتا در صورت وجود قانونی که بتواند بر اساس آن بر علیه شوهرش اقامه دعوا کند باز هم چنین کاری نخواهد کرد.

اما زن ایرانی در دستیابی به "برابری" و "آزادی" با سه چالش اساس رو برو است از اینرو لازم است تا در هر سه زمینه فعال باشد و تغییرات مطلوب را در هر سه مساله پیگیری نماید. آن سه مساله و چالش عبارتند از: "سنتهای اجتماعی" -که ریشه در فرهنگ ایرانی ما دارد- "سنتهای دینی"و "نظام حقوقی- مدنی" - که ریشه در همان سنتهای مذهبی دارد-.

از اینروست که من معتقدم مبارزه ای جامع و مانع است که همزمان هر سه مورد از این چالش ها را در بر بگیرد و بی توجهی نسبت به هر کدام از موارد فوق الذکر موجب بی اثر و بی ثمر شدن فعالیتهای انجام شده برای دستیابی به "آزادی" و "برابری" زنان را فراهم خواهد آورد.

متاسم از اینکه باید بگویم ساختار دینی حاکمیت و حساسیت هایی که نسبت عملکرد این نظام سیاسی – دینی وجود دارد زمینه یکسویه نگری را در جنبش زنان فراهم آورده و آنها را صرفا به سوی مواجه با بعد حقوقی سوق داده است حال آنکه سنتهای اجتماعی خود بخش فربه و قابل توجهی از موانع "آزادی" و "برابری" زن محسوب می شود.

اهمیت بیشتر دادن به فرزندان ذکور خانواده، نان خور انگاشتن دختران در ساحت خانواده، داد و ستد دانستن ازدواج به ویژه در مناطق روستایی و مرزی، مخالفت با تحصیل دختران، در پرده نگاه داشتن آنان و اعمال محدودیتهای غیر ضروری به ایشان تحت عناوینی چون ناموس و غیرت و... تنها بخش بسیار کوچکی از ستمی است که از سوی فرهنگ بومی مان بر ایشان روا داشته می شود.

شرمسارم از اینکه بگویم در برخی از مناطق کشورمان مرسوم است که مادر شوهر یک شب قبل از زفاف (سنت ازاله بکارت ک به شکل بسیار وحشیانه ای در کشورمان انجام می شود) عروس را وارسی می کند تا از باکره بودن وی اطمینان حاصل کند و زنان تنها اجازه دارند که بعد از غذا خوردن مردان بر سر سفره بنشینند و صرفا از باقی مانده غذای ایشان استفاده کنند.

بر اینها بیافزایید سنت ازدواج اجباری عمو زاده ها بده بگیری ها(پسری به این شرط از یک خانواده دختر بگیرد که پسر آن خانواده هم با خواهر او ازدواج نماید و یک نانخور از مجموعه ای از نانخورها کم شود) و ختنه زنان که هنوز در برخی از مناطق کشورمان اجرا می شود و موارد دیگری که از شرم قادر به بیان آنها نیستم.

همچنین سنتهای دینی نیز یکی از مهمترین چالش های پیش روی زن ایرانی است و سنگینی این سنتها، پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل تسلط سیاسی مذهب در تمامی عرصه های فردی و اجتماعی مردم سرزمینمان نمود بیشتری یافته است.

متاسفانه برخی فعالان زن به ویژه آنها که به مجموعه روشنفکران دینی تعلق خاطر دارند با نادیده گرفتن بسیاری از سنتهای دینی و صرفا با اتکاء کلیشه ای به برخی رخدادهای تاریخی مانند جلوگیری از زنده به گور نمودن دختران و... سعی در بنا نمودن اندیشه ای نا همگون تحت عنوان جعلی "فمنیسم اسلامی" می نمایند.

اما از نظر من، مساله "آزادی" و "برابری" زن ایرانی جز با مشخص شدن رابطه زن و سنتهای دینی امکان پذیر نمی باشد و فلسفه بافی هایی چون فمنیسم اسلامی، علاوه بر اینکه استخوان لای زخم گذاشتن است زمینه سرکوبی طیف سکولار جنبش زنان را توسط حاکمیت فراهم خواهد ساخت. (مگر سروش با جعل واژه مرمسالاری دینی چنین کمکی به نظام نکرد)

باید توجه نمود که در سنتهای دینی زن "جنس دوم" محسوب می شود و تحت مالکیت و یا حداقل قیمومیت مرد قرار می گیرد و مرد می تواند زن خود را در صورت هم بستر نشدن مورد ضرب و شتم قرار دهد.

توصیفاتی که در این نگره در باره زنان شده عبارت اند از: زن "دام" و "سلاح" شیطان محسوب می شود و اگر زن وجود نداشت مردان همه به بهشت می رفتند و زنان خوب مانند کلاغی هستند که بر روی یکی از دو پایشان خط سفیدی باشد(کنایه از نایاب بودن زن صالح) و اگر زنان نبودند خداوند آنگونه که شایسته او بود پرستش می شود.

این همه ماجرا نیست و در بخشی از متون مذهبی آمده که از شر زن باید به خدا پناه برد و از زنان خوب هم ترسید و به مردان سفارش شده که با لباس نخریدن برای زنان و برهنه نگاهداشتن آنها، زنان را خانه نشین کنید از بیرون رفتن ایشان جلوگیری کنید.

همچنین در این نگره، زن از دنده کج آفریده شده است و اگر بخواهیم او را درست کنیم می شکند(کنایه از درست نشدنی بودن زنان) و وظیفه اصلی زن "زادن" است و زن نازا موجود بی ارزشی محسوب می شود.

زنان بنا بر سنتهای دینی حتا حق شکایت از شوهر خود را ندارند و زنی که برای شکایت از شوهرش بیرون می رود دشمن داشته می شود و بهترین مکان برای نمازگزاردن زن قعر خانه و تاریک ترین نقطه منزل است و اگر قرار بود که خداوند اجازه سجده انسان بر انسان را بدهد پس به زنان دستور داده می شد که بر شوهران خود سجده کنند و صدها نمونه از این دست که مجال طرح همه آنها در اینجا نیست و آنها که علاقمند مطالعه در این زمینه هستند می توانند به کتب مذهبی و حدیثی از جمله نهج الفصاحه مراجعه نمایند با این همه نمی دانم روشنفکران دینی چه اصراری دارند که از دل دین فمنیسم اسلامی استخراج نمایند.

اما سومین چالشی که زن ایران با آن مواجه است حقوق مدنی تبعیض آمیزی است که بر علیه او در قوانین کشور گنجانده شده است و دارای ریشه هایی دینی هستند.

در این قوانین زن فی نفسه حق حضانت و سرپرستی فرزندان خود را ندارد و پدر و جد پدری در نگهداری فرزند بر زنان ارجحیت دارند.

همچنین در این نگره، زن از حق امارت و قضاوت محروم است و "دیه" "گواهی دادن" و "ارث" زنان نصف مردان بوده و مردان از حق ازدواج مجدد و صیغه برخوردارند و صدها مورد از این دست تضییع حقوق و ازادی های زن که برای فهم آن باید به کتب حقوق مدنی مراجعه نمود.

این سه چالش مهمترین چالش های پیشروی زن ایرانی است و زن ایرانی برای دستیابی به آزادی و برابری ناگزیر به مواجه با آنها می باشد.

|+| نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:33  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"خود کرده را تدبیر نیست"

پس از به قدرت رسیدن سید محمد خاتمی در تابستان 76 و آغاز اصلاحات سیاسی - فرهنگی در کشور بود که روحانیون و مراجع، قدم در میدان نقد دولت نهادند و نسبت به بسیاری از اقدامات انجام گرفته یا در حال انجام آن دولت انتقادات یا اعتراض کردند. اقدامی که خاتمی را به تعدیل بسیاری از برنامه ها و انجام چندین سفر توجیهی به قم مجبور ساخت.

البته این انتقادات، علی رقم اینکه در ابتدا مسایل فرهنگی و سیاسی را هدف قرار داده بود، اما کم کم و به ویژه در دومین دوره ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، رنگ و بویی اقتصادی - معیشتی به خود گرفت و زمینه ساز قوت یافتن گروههای اصولگرا به عنوان آلترناتیو وضع موجود و ایجاد "تصور فقر" در جامعه شد.

اصولگرایان با هدف قرار دادن این دغدغه ی مراجع تقلید و رحانیون عالی رتبه، شروع به ارایه برنامه های  اقتصادی نمودند و با سردادن شعارهایی چون "حذف ربا از سیستم بانکی" و "آوردن نفت بر سر سفره های مردم" نظر و حمایت تعداد قابل توجهی از ایشان را به خود جلب کردند.

اما امروز، وضعیت اقتصادی کشور به دلیل ناتوانی دولت به بدترین شرایط ممکن رسیده و کمتر روزی را می توان سراغ داشت که در آن روز مرجع تقلید یا روحانی عالی رتبه ای، زبان به انتقاد از وضع موجود نپردازد و از دولت نخواهد که نسبت به وضعیت معیشتی مردم اهتمام نماید.

این انتقادات به ویژه از ابتدای امسال در چنان حجمی ارایه شده اند که به جرات می توان ادعا کرد در همین سه ساله ی نخست ریاست جمهوری احمدی نژاد، - چه از نظر کمی و چه از نظر کیفی- با انتقادات انجام شده نسبت به دولت خاتمی در طول هشت سال ریاست جمهوری اش برابری می کند.

این نگرانی علماء از آنجا ریشه می گیرد که در نگره ی اسلام، ارتباط تنگاتنگی میان "دینداری" و "معیشت" وجود دارد، چنانکه در این نگره، فقدان معاش زمینه ساز رشد بی دینی در جامعه را خواهد بود و اگر فقر از درب خانه ای وارد شود ایمان در درب دیگر آن خانه خارج خواهد شد و...

از اینرو است که علمای طراز اول حوزه و به ویژه مراجع نگرانند که این بد معشیتی به بی اعتقادی و رشد مفاسد اخلاقی در جامعه منجر شود.

از سوی دیگر، - بد یا خوب- نظام سیاسی حاکم بر ایران نظامی دینی بوده، نماد و نماینده روحانیت، حوزه و دین محسوب می شود و سرنوشت سیاسی – معنوی دین، روحانیون و حوزه های علمیه با سرنوشت این نظام سیاسی گره خورده است و این مساله یکی از بزرگ ترین نگرانی ها را برای روحانیون فراهم ساخته است چرا که آنان این مساله هستند که مجموعه بحرانهای اقتصادی موجود -که برای مردم از دیگر مشکلات سیاسی یا فرهنگی ملموس تر است- زمینه ساز دلسردی از دین، روحانیت و حوزه در میان مردم شود. و مردم دین، روحانیون و حوزه را در اداره کشور ناتوان بدانند.

سومین دغدغه روحانیون عالی رتبه و مراجع تقلید در این انتقادات آنست که که ناتونی دولت -که در ابتدای کار از حمایت بخش وسیعی از آنان برخوردار بوده- مرجعیت را از چشم مردم انداخته و مردم آنها را نیز در ناکامی های اقتصادی کشور دخیل و سهم بدانند.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 21:46  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"نفتِ گران، به کام دیگران"

مشکل دولت نهم – دولت احمدی نژاد – انجام اشتباه در عرصه اقتصادی نیست مشکل این دولت نادیده گرفتن بدیهیات اقتصادی و لج بازی با اقتصاددانان است. به عنوان مثال مسوولین دولتی اصلن به این مساله توجه ندارند که تاریخ نفت در کشور ما تاریخ مخوفی است و هر بار که شاهد گران یا ارزان شدن نفت ایم باید با دقت بیشتری به مسایل پیرامونی آن داشته باشیم.

نفت گران می شود و اصولگرایان خوشحال از شانسی که دولت آنان به دست آورده و می تواند با تکیه به دآمدهای کلان نفتی سیاستهای خود را برای تثبت حاکمیت خود به کار بندد. دولت نیز شادمان از اینکه با خرج دلارهای نفتی می تواند بر مشکلات داخلی و خارجی فایق آید و به عده ی خود جهت آوردن نفت بر سر سفره های مردم جامه عمل بپوشاند.

عواملی چون "بحرانهای منطقه ای" و "رشد اقتصادی کشورهای مصرف کننده نفت خام" - که زمینه مصرف هر چه بیشتر را در آن کشورها فراهم آورد- و البته دولت ایران که گاه و بیگاه شعار استفاده از "نفت به عنوان حربه" را سر می دهد در این گرانی لجام گسیخته موثر است.

اما به راستی چه کسانی از گران شدن نفت در جهان ضربه می خورند. تولیدکنندگانی که اقتصادشان بر صادرات تک محصولی نفت (آن هم از نوع نفت خام) بنا شده است یا کشورهایی که نفت را با قیمتی گزاف وارد می کنند اما محصولات نفتی چون بنزین را با بهایی گزاف تر به همان کشورهای صادر کننده نفت می فروشند.

امروز مواد اولیه کارخانهای کشورمان به قیمتی وارد کشور می شود که عملن صنایع را از نفس انداخته و دولت می باست بخش بزرگی از درآمدهای نفتی را صرف ارایه سوبسید بیشتر به مردم نماید. چندی پیش مواد شوینده -که مواد اولیه آن از نفت تولید می شود- افزایش قیمتی باور نکردنی را پشت سر گذراند و قیمت تمام شده بنزین در عرض یکسال گذشته از ششصد تومان به هزار تومان رسیده است و اگر وضع به همین منوال پیش رود و قیمت نفت باز هم بالاتر برود، ننکن است که طی دو سال آینده، کشورمان به سرنوشت اتحاد جماهیری شوروی گرفتار شود.

بدتر اینکه مسوولین کشورمان هنوز متوجه وخامت اوضاع نشده و این افزایش قیمت نفت خام را  به فال نیک گرفته، با تزریق بی حد و مرز درآمدهای نفتی زمینه را برای تحمیل تورمی مضاعف بر مردم فراهم ساخته اند.

اما کشورهایی چون عربستان که متوجه عواقب گران تر شدن نفت شده اند با افزایش دویست و سیصد هزار بشکه ای صادرات نفت خود طی دو نوبت، سعی در مهار افزایش قیمت نفت نموده اند چرا که آنها می دانند که به عنوان واردکننده عمده محصولات نفتی هستند و سود چندانی از این گرانی نخواهند برد.

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:39  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

گلایه از خود

توی این سی و چند سالی که گذراندی، - گذراندی؟!!!- چه کردی؟ درست از دوازده سالگی بود که هوایی شدی و دربدری هایت شروع شد... از جمع فراری شدی و بازی با همسالان را کنار گذاشتی و در کنج خانه مخفی شدی تا دست زیر چانه بگذاری و کتاب بخوانی و بخوانی و بخوانی..خودت را حبس کردی و مشغول شدی با آنچه که از بنی صدر و مطهری و شریعتی و طالقانی باقی مانده بود و توی چهارده سالگی دو بار نصایح مشکینی و یکبار هم شبهای پیشاور و منتهی الامال را دوره کردی و بعد هم مولانا و سعدی و حافظ سنایی و مسعود و سعد سلمان و... بعد هم تجدید پشت سر تجدید و سرکوفت پشت سر سرکوفت...

بزرگ تر که شدی و دستت توی جیبت رفت، پلاس شدی توی کتابفروشی ها، و کنج کتابخانه ها... دنبال چیزی می گشتی و بسیار تلاش می کردی تا بلکه پیدایش کنی گمگشته خود را ... اما حاصل این همه تلاش و دربدری چه بود... این همه خواندن و شنیدنها چه نتیجه ای در پی داشت...می مردی که اگر در همه این سالها تنها برای یکبار جرات کنی و چیزی را که دنبالش بودی خلق کنی؟!

|+| نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:11  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"کوچه"*

 

 

 

 

 

 

 

...می نشینم لب آن آب روان

می شوم تا دل این کوچه دوان

آب را می پاشم روی زمین

ماهی سرخ و قشنگی می خندد.

چه گیاهان قشنگی دارد،

باغ،

در آنطرف پرچین ها.

توی گلدان چه گل زیبایی است

باد می خندد و مهتاب به رقص آمده است

آب را می نوشم

چه زلال است و گوارا این آب

کوچه لبریز قشنگی است ولی

نفس آینه بی تصویر است...

 

* خواستم یادی کرده باشم از "سهراب"

|+| نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:43  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

" این همانی لذت است"

خواندن برخی کتابها و شرکت در بعضی سخنرانی ها، می تواند مسیر حرکتی انسان را دگرگون سازد. البته نه به این دلیل که آن کتابها و سخنرانی ها پاسخی شایسته در برابر سوالات تو  گذاشته اند – همانگونه که دین می گذارد - بلکه بر عکس، درست به این دلیل که سوالات جدیدی را در ذهن ما کاشته اند.

این موجب می شود تا ما حرکنی کنیم و تکانی به خود بدهیم، در مسیر جدیدی بیافتیم، چیز جدیدی را جستجو نمائیم و با چشم اندازی جدیدی روبرو شویم.

"لذت متن" رولان بارت از این دست کتابهاست که اینک به مدد پیام یزدانجو در اختیار ما قرار گرفته است. اعتراف می کنم که این کتاب مرا از پا انداخت و گرفتارم کرد و من، هرچه بیشتر تلاش نمودم، تنها موفق شدم تا به فهمی ناقص، حداقلی و پاره پاره از این کتاب سترگ دست یابم. چنانکه در تمام این مدت، همانگونه یهودیان تورات بر زمین نمی گذراند، لذت متن بر زمین نگذشته ام و هنوز هم ارتباطم با این کتاب برقرار است. کتابی که افقی جدید در برابرم نهاد و مرا به راهی نو رهنمون ساخت.

این را گفتم تا بدانید که لذت متن- به عنوان یک ایده و نه صرفا یک کتاب- تا چه حدی ذهنم را به خود مشغول داشته و در این باب که چگونه ما در موجهه با دو متن "A" و "B" از "A" لذت می بریم و نه از "B" ایده هایی دارم در ادامه با یکی از آنها آشنا خواهید شد.

شاید مسخره به نظر برسد ولی باور کنید که هنوز به دقت نمی دانم که چه تشابهات و تفاوتهایی میان لذت بردن از یک ارتباط جنسی و لذت از خوانش یک متن وجود دارد. اما من برای لذت متن حسابی جداگانه برگشوده ام فراتر از لذت جنسی. لذت جنسی برای من هنوز امر غیر قابل فهم، غیر قابل توجیه، تعریف ناشدنی، و بسیار مبهم است و برایم بیشتر در حکم نوعی معجزه است یا سحر- چه کنم که بیولوژی نخوانده ام و از اینرو نسبت به لذت جنسی جاهلم- اما بر آنم که "لذت" از "خوانش" یک "متن" را نیز نمی توان با فرمولی واحد تحلیل نمود و لذت بردن از متن، شاید میلیونها الگو و فرمول داشته باشد که ما هنوز که هنوز است از آنها بی خبریم اما من معتقدم که یکی از آن فرمولها، "فرمول این همانی لذت است" می باشد.

نمی دانم که آیا هرگز به کاربرد و مکانیسم دکمه هایی که از دو قسمت نر و ماده تشکیل شده اند دقت نموده اید. آنچه در لذت بردن ما از یک متن رخ می دهد شباهت بسیاری به چنین مکانیزمی دارد.

ذهن ما، مجموعه ای است از نیازها، کنش ها، واکنش ها، علایق و سلایق و صدها چیز ناشناخته یا شناخته شده دیگری که در خودآگاه یا ناخودآگاهمان جا خوش کرده و ذهنیتمان را شکل داده و می دهد و اگر میان آن ذهن یا ذهنیت و متنی که می خوانیم یا می بینیم، همسویی وجود داشته باشد، از مواجهه با متن لذت خواهیم برد.

هم از اینروست که ما متنی دنبال می کنیم که همسویی خاصی با ما داشته باشد و متن نا همسو را پس از صفحاتی چند کنار می گذاریم. و اگر خواندنش را ادامه دهیم این خوانش، خوانشی زجر آور و کسالت بار خواهد بود.

هر یک از ما جستجویی داریم، و هر کدام به دنبال چیزی یا کسی در تکاپو هستیم و شاید نسبت به آنچه جستجویش می کنیم آگاهی هم نداشته باشیم و صرفا، چیزی که جستجویش می کنیم در ناخودآگاه ما جا خوش کرده باشد اما هنگامی که مادینگی ذهن ما با نرینه گی موجود در یک متن مواجه می شود، دقیقن در پی این مواجهه است که با خود زمزمه می کنیم:" آه ، خدای من این همان است" و لذت اتفاق می افتد.

در واقع خوانش یک متن، جستجو در آن متن نیز هست و ما با خواندن آن، گمگشته های خود را در متن جستجو می کنیم و چون می یابیمش لذت می بریم.

پس آنچه که با من نسبت دارد لذت بخش است. از همین رو است که چون به سوالم و به نیازم و به کنجکاوی ام پاسخ داده می شود و وقتی که نگاه پرتمنایی نگاهم را پاسخ می دهد لذت می برم.

لذا می توان گفت "کشف کردن" نیز "لذت" است همین که اسراری را می یابی و با امر مجهول و نامکشوفی مواجه می شوی راه می افتی که علت آن را بیابی و کشفش کنی تا آن راز را دریابی لذت می بری و در واقع، ما با کشف به "این همانی" هم می رسیم.

کشف یافتن چیزی است که دنبالش می گشتیم. متن فی نفسه واجد هیچ امر لذت بخشی نیست ما نمی توانیم هیچ متنی را فی نفسه و بالذات لذت بخش بدانیم بلکه متن در مواجهه با ذهنیت من است که لذت بخش می نماید و متن لذت بخش است چون من از آن لذت می برم.

متنی خلق می شود، مولف در تالیف آن منفعل نیست و بر اساس ذهنیت خود خلقش می کند. خلقش می کند تا حرفی بزند معنایی را انتقال دهد  ذهنیتی را تکثیر نماید. اما هیچ خواننده متنی و هیچ ذهنی در خوانش آن متن، متن را فارغ از ذهنیت اش نمی خواند از هم اینروست که ذهنیتی متنA را مزخرف و ذهنی دیگر آنرا لذت بخش می داند و رجحانی بر این دو نگره وجود ندارد.

به معنای مندرج در کلمه "وجد" و "واجد" دقت کنید. "واجد" در زبان عرب "یابنده" است و "وجد" به شوق آمدن از یافتن.

 

نکته: هر گاه در این نوشتار از متن و خوانش آن گفتم مرادم نه "کتاب" و "مطالعه" که  تعبیری هایدگری از این دو واژه بود.

|+| نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:45  توسط سید حسن کاظم زاده  |