تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
پاسخ به یک نظر

این پست باعث دلخوری برخی از دوستان شد. شاید دلیلش هم این باشد که این قدر تندی را از من توقع نداشتند اما چه کنم که سرمایه های آدم هایی مانند من هم این دوستان اند و اگر دلخور شده و حرفی زده ام نه از روی سروری که به عنوان برادری بزرگ تر بوده که لااقل چند تا پیراهن بیشتر از آنها جر داده ام. به هر حال اگر کسی ناراحت شد عذرخواهی می کنم.

اما دوستی در واکنش به آنچه نوشته بودم مطلبی نوشته که به قرار زیر است:

"سید جانم. این که شاید برایت نظری نگذارم دلیل نمی شود که نخوانمت. دلخوری از همه ی ما... چون من که روزگاری دلخوربودم از همه شما... که مرا رها کردید تا در گل مشقت مالی بمانم و تصمیم بگیرم از همه تان ببرم... ببرم و بروم تا غول اقتصادی ای شوم که همیشه آرزویش را داشتم.

اما...من مردش نبودم. امروز که سه سال از تحقیق فروختنم به همین خلق می گذرد از همه چیز حتا از خودم متنفر شده ام. اصرار دارم که مرا در آرامستان عقل ها دفن کنید و یا حداقل بستری و به گوش کسی فرو نمی رود.

امروز اگر از جانب من تنهایی، تاوان روزهایی را پس می دهی که له له می زدم لحظه ای باتو باشم و تو حتا حرفهایت را از من دریغ کرده بودی و به دیگرانی می اندیشیدی که از من فکورتر به نظر می رسیدند. من سیه چهره ی آبله رویی که هر وقت می دیدی می گفت... غم نان اگر بگذارد ... غم نان اگر بگذارد...

برای خلایق بسیار نوشتم. به یاد داری! به جای خودت و به جای یاسین رادمنش. در انتخابات نهم. در وصف هاشمی رفسنجانی. آیا مرا جز غم نان دردی بود؟ که همه مرا قلم به دستی می نامیدندکه به هر سبک و با هر لحن که بخواهد می تواند بنویسد و آن روزها در بین نشریات شایع شده بود که سایز ستونت را بده و فونتت! فلانی برایت خواهد نوشت... به یاد داری؟

امروز هم تحقیق می نویسم. مقاله می نویسم. یادداشت می نویسم. برای این و آن در این سایت و آن سایت. در این روزنامه و آن روزنامه. در این جریده و در آن جریده. تا آنها نامی بیاورندو من نانی...

سید جانم. من از دست هیچ کس دلخور نیستم. من خود بودم که این چنین آشفته گی آفریدم. من خود بودم که غمم نان بود و شکمی که سیر باشد تا بخواند و بخواند و بخواند و بنویسد. اما امروز شکمی است که له له می زند تا برای دیگرانی بنویسد که شکمشان سیر بوده است... تا خود سیر شود...

برایت می خواستم از خودمان بنویسم و از این که کاش این روزها می دیدمت. اما به یاد آوردم که از آخرین دیدارمان دیگر به اصفهان نیامده ام. آخر دیگر وقتی برای زیستنم نمانده...

تو بخوان... دغدغه اش را نداشته باش. من روزی به جای خودم هم خواهم نوشت. و آن روز مسلما شاه بیت نوشته هایم خواهد آمد. برای که؟ برای خودم. آن روز خبرت می کنم...

قربانت. هرکسی که دوست داری فکر کنی که این نوشته را نوشته ...."

 

اجازه می خواهم از این دوست گرانمایه تا پاسخی به برخی از مطالبی که عنوان نموده ارایه دهم:

1. من از کسی نظری نخواسته ام و دلخوری ام هم دادن یا ندادن نظر نبود. من نگران استعدادی بودم که هر روز فرسوده تر می شود. افسوس آتار خلق نشده ای را می خوردم که می توانستی خلقشان کنی و نکردی.

2. من کسی را رها نکردم، این تو بودی که کناره گیری می کردی. یادت هست چقدر پیغام می دادم که بیایی و نمی آمدی و بهانه می آوردی؟ تو اهل صورت بودی، هم از این رو بود که از دیگران کناره گیری می کردی. چه گمانت این بود که به خاطر ظاهرت – که بر اساس تصورات و پنداشته هایت، احمقانه از آن گریزان بودی هنوز هم گریزانی– دیگران به تو وقعی نمی نهند. اشتباه می کردی. من دوستت داشتم الان هم که به سراغ تو آمده ام و نه دیگری - به تو می توپم و نه دیگری -، برای این است که برایم اهمیت داری. خیلی هم اهمیت داری؟

3. به جای من چیزی ننوشته ای آنچه نوشتی و پولش را گرفتی نصیب "علمدار" و دیگران شد برای بی آبرو شدنم در برابر ملت، همان دو سخنرانی که در دانشگاه میبد و مرکز تربیت معلم انجام دادم کافی است دیگر تو بر جرایم من چیزی نیافزای. 

4. اما در باب غم نان نوشته بودی. غمی که گریبانگیر همه مردم ایران است. "این" ها هم از همان وصیت ناصرالدین شاه تبعیت می کنند. گرسنه مان نگاه می دارند تا مجال اندیشیدن، خواندن و نوشتن نداشته باشیم. رفیق من هم غم نان دارم من هم قبض ها را می دهم خرج مدرسه غیر انتفاعی می دهم قسط و چک رد می کنم و هنوز از داشتن آلونکی برای خود محرومم. اینها بهانه است. اگر انسان نتواند با یک دست دو تا هندوانه بلند کند دیگر به درد نمی خورد. من نگفتم که نخور گفتم لااقل روزی دو ساعت مال خودت باش نه شکمت. این شکم بهانه ای شده که بتوانی خودت را دور بزنی از خودت فرار می کنی. خودی برای خود لولوخورخوره اش ساخته ای.  

|+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:1  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

در باب ناقص العقل بودن زنان

فروید بود که گفته بود:"هیچ زنی زن به دنیا نمی آید، زن می شود" – و به گمانم پس از او چند نفر دیگر این سخن را بر گونه های گوناگونی تکرار نموده اند –

تاکید می کنم "هیچ زنی از ابتدا ناقص العقل به دنیا نمی آید ناقص العقل می شود" در واقع محدودیت های اجتماعی از عوامل مهمی است که به نقص عقلانی زنان می انجامد.

در جوامع شرقی از جمله در همین ایران خودمان،جامعه به زنان می آموزد که باید محدود باشند و این را به نام - عفت- به ایشان تحمیل می کند.

به ایشان تحمیل می شود که نباید مراودات اجتماعی داشته باشند و یا آنرا در پیله محدود خانواده یا جنس خودشان پی گیرند. با این تحمیل، امکان تجربه کردن را که زیربنای هر عقلانیتی است از ایشان می ستاند.

بر خلاف زنان، مردان از همان ابتدای تولد که عقل در حال شکل گیری است، در عرصه های مختلف اجتماعی شرکت جسته و تجارب گوناگونی را به دست می آورند که می تواند زیربنای عقلانیتی سالم و قوی در آنها شود.

پس تا زمانی که این محدودیتهای اجتماعی بر جای خود باقی باشند زنان در رسیدن به برابری عقلانی ناتوان خواهند بود.

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دوستان خیلی خیلی گنده ی من !!!

بنا نیست که آدم ها همیشه "کوچولو" باقی بمانند. دیر یا زود گنده می شوند و قطر گردنشان کلفت تر می شود و ضرب ادرارشان سنگ را دو نیم می کند.

آنهایی که در کافی شاپ تو را به چای و قهوه دعوت می کردند و از مصاحب با تو لذت می بردند حالا تصدیق لیسانسشان را گرفته و در مقطعی بالاتر پذیرفته شده اند. و خانواده قول ادامه تحصیل در انگلستان را به ایشان داده و تومنی ده شاهی با شما فرق دارند.

چه کارشان داری که هی می خواهی خودت را به آنها تحمیل کنی؟ خودت را به آنها فرو کنی؟ هر چه که بوده مربوط به گذشته های می شود بالاخره تغییرات روی رفتار و روابط آدم ها تاثیر می گذارد و قرار نیست دوستی که دیگر یک "جن تل من" شده و با از ما بهتران سر سفره می نشیند، باز هم یاد شما باشد و شما را داخل آدمیزاد فرض کند.

راستی چه ضرورتی دارد که وبلاگ تو را که بی کلاس ترین رفیقش هستی در کنار وبلاگ بزرگان و فرزانگان لینگ دهد. نمی دانم شاید هم سهو و خطا موجب شده که فاطمه رجبی را – که نمی دانم کیست و از کدام گورستانی درآمده – جای تو را بگیرد.

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

در باب انتحار

الف- در سالهایی بسیار دور، پیرمردی را می شناختم که در "تالش" اسم و رسمی داشت و مردم او را به عنوان فردی با ایمان و مذهبی می شناختند و به شدت اهل نماز و روزه و مسجد و آداب اسلامی بود اما همین فرد در نیمه شبی خود را حلق آویز نمود و مردم را در بهت و حیرت فرو برد و هنوز که هنوز است انتحار او به صورت یک مساله غیر قابل باور برای مردم شهر باقی مانده است.

ب- سه سال پیش بود که دوستم آرین، با قرص برنج دست به خودکشی زد. چندی بعد فرصتی پدید آمد تا با مادر آرین عزیز صحبت کنم و این بانوی داغدار و زجر کشیده به من فهماند که بیش از مرگ فرزند از نیش کنایه های این و ان به تنگ آمده چرا که دیگران از هر فرصت استفاده می کنند تا یادآور شوند این نذورات تاثیری در وضعیت فرزندش ندارد و آرین هم اکنون در قعر جهنم قرار دارد و دارد می سوزد و عذاب می کشد.

آن روزها خودم هم گرفتار چنین نگرانی هایی بودم اما اکنون دیگر به چنین تحلیل هایی توجه ندارم و اگر باز هم به نفی خودکشی می پردازم نه از روی رسوبات باقی مانده از تفکر مذهبی ام که صرفا به دلیل تاثیری است که انتحار، در زندگی بازماندگان می گذارد.- فرزندان، والدین و همسر-

ت- اکنون به مدد گسترش دانش پزشکی و مخلفاتش، خیلی چیز ها بر ما روشن شده ما دیگر خودکشی را بر خلاف تصور سنتی مان، نه یک گناه که رخدادی معلول توارث، آب و هوا، نور خورشید و بیماریهای روانی می دانیم.

در واقع ما با استناد به داده های علوم پزشکی و آمار و ارقامی که در پی تحقیقات علمی حاصل آمده، در یافته ایم که "نور خورشید" و "تغییرات فصول" و به ویژه "نوع انتشار نور خورشید در برخی از ماههای سال" و... زمینه را برای ترشح ماده ای در مغز مهیا می سازد که که ازدیاد آن می تواند به رشد تمایلات خویشتن کشی بیانجامد.

امیدوارم که این سطور کمکی هرچند نا چیز برای رفع توهمات سنتی و مذهبی پیرامون خودکشی برداشته باشد.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دلخورم، از همه دوستان دلخورم

من که بضاعتی ندارم. دیر بیدار شدم و در جایی که جوانی ام در آن به فاضلاب کشیده شد کسی بیدارم نکرد. حال بی هیچ بضاعتی، و قلبی لبریز از "تردید"، گوشه ای "در غربت" این سرزمین غریب،  روزگار می گذارم و هر روز هزار بار به فرصتهای از کف رفته حسرت می خورم.

با این همه، نه دغدغه مسکن و نه نان آور بودنم برای خانواده ای سه نفره، هیچکدام مرا به سنگ تبدیل نکرد و با همه ناامیدی ام، روزی چهار ساعت مطالعه می کنم: دو عنوان روزنامه می خوانم، چندین مقاله ادبی و هنری از اینترنت می گیرم، اخبار را حداقل در سی سایت اینترنتی پیگیری کرده و  هر هفته خواندن یک کتاب را تمام می کنم.

اما وقتی دوستانم را می بینم که در عین جوانی با آن دانش تئوریک عظیم، چگونه درگیر امور روزمره شده و اینطور هرز می روند دلخور می شوم.

دلخور می شوم از درختی که می توانست میوه های شیرینی داشته باشد اما به بهانه "معیشت" دور همه چیز از جمله "کتاب" را خط کشیده است.

دلخور می شوم از عزیزی که دو کامپیوتر و یک دستگاه کپی خریده و در مغازه ای استیجاری تایپ و تکثیری راه انداخته و ارتزاق می کند و چه ارتزاقی؟!!! – اگر بتوان تهیه تحقیق، پروژه و پایان نامه برای دیگران را ارتزاق نامید"

دلم می سوزد برای خودم از دوستانی که می توانستند شاملو یا دولت آبادی دیگری شوند و بدرخشند در آسمان ادب ایران و این آسمان را نورباران کنند یا هایدگر شوند و قله ای شوند در کرانه این وطن اما از میان همه این ها به فعله گی در کارخانه رضایت داده اند.

 

پیشنهاد: "لااقل روزی دو ساعت مال خودت باش"

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:31  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

معرفی دو کتاب: " ملکوت "* و " تاویل ملکوت "**

" ملکوت "، شاید تنها داستانی باشد که بتوان از آن، در کنار " بوف کور " صادق هدایت، به عنوان یکی از ماندگارترین رمان های ایرانی یاد کرد.

بهرام صادقی نویسنده این رمان، گرچه یکی از کم کارترین داستان نویسان ایرانی است، و از وی تنها مجموعه داستان "سنگر و قمقمه های خالی" و رمان "ملکوت" منتشر شده، اما توانسته یکی از ماندگارترین و در عین حال مرموزترین داستانها را خلق نماید.

جالب اینکه به دلیل عدم وجود حواشی مختلف در زندگی نویسنده (مانند صادق هدایت)، زندگی بسیار کوتاهش، محدود بودن آثار به جای مانده از وی، و نیز برگزیدن زبانی رمز آلود و سمبولیک در مهمترین داستانش (یعنی ملکوت)، نامش، آن گونه که شایسته آن می باشد در تاریخ داستان نویسی ایران مطرح نشد و جایگاهی را که باید در میان خوانندگان ایرانی داشته باشد به دست نیاورد.

گفتیم که بهرام صادقی در روایت رمان ملکوت، از شیوه ای سمبولیستی بهره گرفته و همین امر به مانعی در برابر برقراری ارتباط میان متن و خواننده تبدیل شده است. چنانکه خواننده در خوانش متن یا حیران می ماند و یا از ظن خود یار متن شده و دانش ها و داشته های پیشینی خود را بدان نسبت می دهد.

اینکه چرا نویسنده ای چون بهرام صادقی، به برگزیدن شیوه ای سمبولیستی در روایت داستانش می پردازد ممکن است به محدودیتهای سیاسی - اجتماعی کشور در زمان نوشتن داستان برگردد.

بی شک برای فهم صحیح چنین داستان سترگی به تفاسیر و بررسی های عمیق و دقیقی نیاز مندیم که "تاویل ملکوت" از آن جمله اند. غیاثی نویسنده کتاب که پیش از این نیز "تاویل بوف کور" را منتشر نموده با ارایه بخشی از زندگی و دیدگاههای دیدگاهها و دلبستگی های بهرام صادقی، مسایل فنی در داستانهای سمبولیستی و اشاره به داستان بوف کور که صادقی در نگارش داستانش از آن الهام گرفته و نیز توجه به شرایط سیاسی اجتماعی ایران در زمان آفرینش داستان، نکات ارزنده ای را برای فهم داستان در اختیار خواننده ایرانی قرار داده است.

 

*ملکوت – بهرام صادقی – انتشارات کتاب زمان – چاپ هشتم  1386 – 2000 تومان

** تاویل ملکوت – محمد تقی غیاثی – انتشارات نیلوفر – چاپ اول 1386 2700 تومان

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"ماهی ها در شب می خوابند"

"این نوشته نه "نقد" است و نه "تحلیل" – چه من شایسته نقد نوشتن و تحلیل نمودن فرا دستانم نیستم - بلکه صرفا نوشته ای جهت معرفی کتابی ارزشمند است. کتابی که خواندنش وجودم را لبریز لذت نمود،  از همین رو دوست دارم از این طریق آن را به دیگران نیز  پیشنهاد نمایم و چقدر خوب است کتابهایی را که از خواندنشان لذت می بریم به دیگران معرفی کنیم."

درست است اغلب ایرانیانی که در غرب زندگی می کنند، حداقل در عرصه ادبیات حرف چندانی برای گفتن ندارند و حتا نویسندگان ایرانی هجرت گزیده نیز، کمتر از زمان حضور خود در ایران مجال نوشتن می یابند. اما این یک قاعده نیست، و یک جمال زاده برای بطلان این نظریه کافی است.

سودابه اشرفی، قاعده شکنی است که کار نویسندگی را از غربت آغاز نمود. رمان کوتاه "ماهی ها در شب می خوابند" دومین کتاب این نویسنده و نخستین کتاب از او می باشد که در  داخل کشورمان منتشر شده است.

نویسنده کتاب، سال 1338 در تهران به دنیا آمده و نویسندگی را از سال 1990 در آمریکا آغاز نموده و اولین کتاب وی، مجموعه داستانی است با عنوان "فردا می بینمت" که در سال 1999 در آمریکا منتشر شد و ماهی ها در شب می خوابند، به همت انتشارات مروارید و در سال 1383 منتشر شده است. کتابی که در کمتر از دو سال پنج بار چاپ شده و به احتمال قوی ناشر ششمین چاپ آنرا در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه نموده است.

رمان کوتاه "ماهی ها در شب می خوابند" علیرغم حجم اندکش، به دلیل سبک و میزان تاثیر گذاری، جایگاه ویژه ای را در نزد مخاطبان پیدا کرده و توانسته در اندک زمانی، سه جایزه مهم ادبی ایران یعنی "صادق هدایت"، "مهرگان ادب" و "بنیاد گلشیری" را به دست آورد.

یکی از مهمترین ویژگی های کتاب نثری است که اشرفی برای بیان روایت خود برگزیده است. اگر پیش از خواندن این رمان، "شازده احتجاب" گلشیری را خوانده باشید کاملا متوجه قرابتهای نثر این دو رمان خواهید شد. البته این شباهت، به تکرار منجر نشده و چه بسا شیوه اشرفی در "ماهی ها..." به دلیل نزدیکی به ذهن و زبان روزگار ما، زنده تر، جذاب تر و تاثیرگذار تر می دانم و بر این باورم که اشرفی، به نحوی شایسته توانسته سبک گلشیری را با شرایط زمانه ما بازسازی نماید و این، بیانگر توانمندی ها نویسنده کتاب است.

خواننده، در مواجه با روایت اشرفی، آرام آرام و با خواندن سطر به سطر داستان، به کلیت آن پی می برد و داستان، با خواندن چند صفحه یا فصل، خود را لو نمی دهد.

اشرفی، در داستان خود، جزء به جزء ماجراها را شرح نمی دهد و با ارایه تصاویری مبهم و نامنظم از داستان، عرق خواننده را در می آورد و اصلا داستانی "هلو برو تو گلو" نیست.

اشرفی در روایت خود از همان شیوه ای بهره برده که همه ما برای مرور خاطراتمان بهره می بریم. ما هرگز در مرور خاطرات خود در ذهن، از شیوه یادآوری خطی استفاده نمی کنیم و خاطرات را نه بر اساس نظم تاریخی که شیرینی و تلخی، اهمیت و میزان تاثیرگذاری شان به یاد آورده و مرور می کنیم.

اشرفی همین شیوه را برای بیان روایت کتاب برگزیده، چنانکه با خواندن کتاب، احساس می کنی فصل های "پنج"، "شش" و "هفت" می بایست به صورت "هفت"، "پنج" و "شش" تنظیم می شدند و یا فصل "سیزده" می بایست قبل از فصل "دوازده" روایت می شد. همچنین نویسنده در برخی از فصول، ماجراها را از آخر به اول تعریف کرده که این خود، زیبایی خاصی به مطلب داده است. شیوه ای که بسیار با حال  هوای رمانها کوتاه سازگار تر است.

شیوه مینی مالیستی نویسنده در روایت داستان، و ناگفته گذاشتن برخی ماجراها، این فرصت را در اختیار خواننده می گذارد تا بر اساس تجارب، علایق و ذهنیت خود، دنباله ماجرا ها را حدس بزند.

به عنوان مثال نویسنده بخشی از گرفتاری های طلائیه را در ترکیه بازگو می کند و اشاراتی مبهم به اعدام امید می نماید اما جزئیات ماجراها را بازگو نمی کند و به خواننده اجازه می دهد تا فهم و روایت خود را از داستان داشته باشد.

پیرامون این داستان و شخصیتهای آن، مطالب زیادی می توانست از جمله مادری که به دلیل "زن" بودن در جامعه ای سنتی، همواره در "حاشیه" قرار دارد و قربانی است و پدری که با همه سخت گیری اش بر خانواده، خود نیز  قربانی شیوه های ناعادلانه اقتصادی جامعه می شود و قربانیانی که با پافشاری بر بنیانهای سنتی جامعه، زمینه بدبختی خود را فراهم می آورند اما احساس می کنم که فعلا تا همین جا کافی باشد. شاید مجالی فراهم آید و در آینده ای نزدیک، شخصیتهای داستان را نیز به صورتی مستقل مورد ارزیابی قرار گیرد.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط سید حسن کاظم زاده  |