تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
اولین درس دینداری دخترم*

ابا داشتم از اینکه دخترم را در یک مدرسه اسلامی که به مهد قرآن شهرت دارند ثبت نام کنم. چرا که از نظر من این مدارس اسلامی جز تبدیل فرزان ما به بز اخفش کار دیگری انجام نمی دهند و گمان می کنند، که با حفظ نمودن چند سوره و آیه و حدیث و تاریخچه ای مختصر از زندگی ائمه و نام ایشان، می توانند آنها را به افرادی دیندار و مومن تبدیل کنند.

بلکه بر عکس، این گونه مدارس، با آن بمباران تبلیغاتی – روانی و آن سخت گیری های دینی، آغازگر نوعی دلزدگی و ضدیت کودکان با دین و دینداری را فراهم می آورند. بیچاره والدینی که به امید دیندار نمودن فرزندان و عاقبت به خیر شدن ایشان، این طفل معصوم ها را به اینجور سلاخ خانه های دین گریزی می فرستند.

از اینرو بود که فرزندم را در مدرسه ای معمولی ثبت نام نمودم تا دیانت را در کنار شطرنج، موسیقی و ژیمناستیک بیاموزد. تا اینکه چند روز قبل اتفاق جالبی افتاد که شنیدنی است.

گویا مربی مدرسه پیش دبستانی سعی کرده بود به مناسبت ضربت خوردن امام علی (ع) تصویری ذهنی از واقعه را به این کودکان شش ساله ارایه نماید اما کاری که کرده بود موجب شد من و همسرم تا مدتها به ماجرای پیش آمده بخندیم.

ماجرا از این قرار است که دخترم در اولین شب از شبهای قدر مانع رفتن ما به مسجد شد چرا که می ترسید فردی با شمشیر آلوده به زهر بر فرق سر ما هم بکوبد و ما را بکشد او با زبانی کودکانه ما را نصیحت می کرد که به مسجد نرویم چرا که مسجد جای خطرناکی است و هر کسی که به آنجا برود شمشیر سمی به فرقش خواهد خورد.

وقتی که از او پرسیدم مگر برای چه کسی چنین اتفاقی افتاده او با شدت و حدت و هیجان تعریف نمود که گویا چند روز قبل یک آدمی به نام حضرت امام علی توی مسجد به آدم خوبی به نام ابن ملجم حمله کرده و شمشیر زهرآلود خود را به فرق سر او زده و او را کشته و حالا پلیس دنبال حضرت علی (ع) می گردد تا او را دستگیر کند.

آن قدر از ماجرا شوکه شده بودم که تا چند لحظه نتوانستم از جایم بلند شوم. خیره به فرزندم می نگریسم و فکر می کردم که چگونه باید این ماجرا را از ذهن این کودک خردسال که هنوز تصور کاملی از یک شمشیر زهر آلود ندارد پاک نمایم.

دخترم بعد از تعریف کل ماجرا پیشنهاد داد که بابا بهتر است که برای دفاع از خودمان یک اسلحه راست راستکی بخریم تا هر وقت که امام علی خواست به ما حمله کند و با شمشیر به فرق سر ما بزند با تفنگ از خود دفاع کنیم.

در این بین، همسرم تلاش فوق العاده ای را برای توجیه فرزندمان آغاز نمود و به او گفت که اولا ابن ملجم بد بوده و امام علی بوده که آدم خوبی بوده دوما دعوایشان بر سر این بوده که امام علی به فقرا کمک می کرده و به آنها نان و خرما می داده اما ابن ملجم از این کار بدش می آمد و سوم اینکه امام علی هم کشته نشده و الان در بیمارستان تحت نظر پزشکان قرار دارد و ابن ملجم هم در زندان آب خنک می خورد. تازه بعد از توضیحات همسرم بود که دخترم از من پرسید که بابا یعنی حالا دیگر مسجد رفتن خطری ندارد.

 

*در تنظیم این متن سعی نموده ام که کاملا ادب را رعایت کنم لذا برخی تعبیراتی را که از فرزندم شنیده بودم حذف یا تلطیف نمودم تا ماجرا قابل بیان باشد

|+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:19  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دیانت و عقلانیت

چند روز پیش، مطالعه مطلبی، خاطره ای را برایم زنده ساخت. چند سال پیش به دوستی برخوردم که در دوره کارشناسی ارشد رشته علوم قرآن و حدیث پذیرفته شده بود. او در این دیدار، نظرم را پیرامون تفسیر ماثور (منقول یا تفاسیری که صرفا با اتکاء به احادیث تهیه و تنظیم شده اند) و تفاسیر عقلانی جویا شد. و من در پاسخ خاطر نشان نمودم که به تفاسیر ماثور اعتقادی ندارم و ما صرفا باید از احادیث باقی مانده به نحوی محدود و کاملا جزیی در تفاسیر خود استفاده کنیم چرا که این کار مانع بهره مندی ما  از عقل می شود. و باب عقلانیت را در جهان اسلام تعطیل می کند. خاصه اینکه از نظر من اکثریت قریب به اتفاق این احادیت در زمره اسرائیلیات و جعلیات بوده و فاقد اعتبار اسنادی می باشند.

دوستم که کمی از پاسخم جا خورده بود بر من خرده گرفت که مرا چه شده که دیدگاه خود را در تفسیر کتاب خدا بر دیدگاه عترت رسول گرامی اسلام ترجیح داده ام و مگر حدیث ثقلین را نخوانده یا نشنیده ام که چنین گستاخانه سعی در جدا نمودن کتاب خدا از عترت رسول گرامی اسلام تلاش می کنم و تعطیلی عقل در برابر احادیث باقی مانده از بزرگان عین اسلام و دینداری است.

در جواب عنوان نمودم که من اصلا چنین قصدی ندارم تنها می گویم که اگر قرار باشد با استناد به احادیث، باب عقلانیت در جهان اسلام مسدود شود بهتر آن است که به این احادیث استناد نکنیم و یا به صورتی جزیی از آنها در تفسیر بهره شویم چنانکه از محوریت عقل در تفسیر قرآن کاسته نشود.

آن روز آن مکالمه بدون نتیجه و با اندکی دلخوری از جانب آن دوست عزیز پایان گرفت. اما اگر دوباره آن دوست را با همان سوال ببینم پاسخی دیگر به او خواهم داد و به او خواهم گفت در دنیایی که ما هم اکنون در آن زندگی می کنیم انسان مجبور است که میان دیانت و عقلانبت یکی را برگزیند. و ممکن نیست که ما هم مذهبی باشیم و هم بتوانیم عقلانیتی صرف و فی نفسه از خود ارایه دهیم. و احتمالا رورتی بوده که پیش از این دینداری را پایان عقلانیت عنوان نمو.ده بود.

در واقع تفکر برای انسان مذهبی ابزاری برای اثبات آن چیزی است که قبلا ارایه شده است و چنین تفکری در واقع نوعی توجیه پاسخ هایی که در گذشته ارایه شده است.

اگر در مورد شراب تحقیقی ارایه شود باید توجیه گر حرمت آن باشد و اگر در مورد استمناء کنکاشی انجام می پذیرد صرفا باید بر ناپسند بودن آن بیانجامد. انسان مذهبی، فردی است که جواب سوالهایش از پیش داده شده است و سوال جدیدی هم ندارد چرا که در هراس آن است که مبادا دامان دیانتش به آب "شبهه" تر گردد.

او هر کاری که می کند برای اثبات دیانت خویش است و دغدغه او دغدغه ایمانی است که بدان آویخته شده اند. چیزی که بودش به او امنیت، آرامش و رضایت خاطر می دهد و خلل در آن برایشان از مرگ هم وحشتناک تر است.

تفکر انسان مذهبی تفکری محدود به مرزهایی از پیش تعیین شده است با هدفی که از پیش مشخص و معین شده است. او در تفکر خود تلاش می کند تا ایمانش را به اثبات برساند و تنها نسبت بدان احساس تعهد می کند. هرگز به خود  اجازه نمی دهد تا عقلش از مرزهای دینی عبور نماید. عقل در بینش او درنده ای است که باید در قفسی آن را مهار و محدود نمود.

شاید در دین یا افراد دینی تعارفات زیادی پیرامون عقلانیت تفکر و اندیشیدن ارایه می شود اما همواره این تفکرات باید محدود به آیات الهی باشد و به موضوع اندیشه، همچون نشانه ای از جانب خدا نگریسته می شود . در چنین بینشی ایمان مانع تفکر واقعی است و اگر تفکری نیز رقم بخورد برای توجیه پاسخ هایی است که از هزاران سال پیش در اختیار ما بوده اند. در این بینش، همه ی علوم ابزاری می شود برای توجیه دین و اگر باور ندارید کافی است به کتابهای مهندس بازرگان توجه کنید تا تفاوت میان تفکر در دو بینش دینی و غیر دینی را ملتفت شوید.

|+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 12:51  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

چرا "خودگویه" می کنیم؟

توی میدان انقلاب اصفهان با همسر و دخترم در حال قدم زدن بودم که با مردی موقر مواجه شدم که داشت با شدت و حدت فراوانی با خود صحبت می کرد ابتدا گمان کردم که دارد هندس فری توی گوش راستش دارد و با موبایل حرف می زند اما با اندکی متوجه شدم که شاهد خودگویه مردی با سن و سال بالا هستم.

کمی آن سوتر در جوار زنده رود عزیز، پسر 17-18 ساله ای، خودگویه ای دیگری را پیگرفته بود و من داشتم فکر می کردم چرا ما انسانها خودگویه می کنیم؟ در همین فکرها بودم که همسرم مرا به خود آورد: ای بابا، ما رو آوردی بیرون یا داری با خودت صحبت می کنی؟

تفکر به مثابه علت خودگویه؟

خودگویه به افراد خاصی تعلق ندارد و اینگونه نیست که تنها روانی ها و استرسی ها به این امر مبتلا باشند. همه ما، هرگاه که در مورد چیزی می اندیشیم در حال خودگویه ای درونی هستیم هستیم. اما در زمانه ما، آنقدر خودگویه از روی استرس و مشکلات روحی روانی زیاد شده که دیگر کسی ریشه خودگویه را تفکر نمی داند.

عدم آزادی، به مثابه عامل خودگویه

جامعه ای را فرض کنید که ارتباطات اجتماعی با انواع قید و بندهای قانونی و عرفی محدود و محصور شده باشد. و مردمی را در نظر آورید که دهانشان دوخته و زبانشان بسته است و قواعدی در زندگی شان وجود دارد - مثلا تعارف- و چیزهایی در زندگی خود به عنوان ارزش و هنجار دارند که آنها را از بیان منویات ذهنی شان برای دیگری بازشان می دارد لذا حرفهایی که باید در جمع زده شوند در دل زده می شوند و گاه چنان محسوس می شوند که به زبان نیز جاری می گردند. از اینروست که نممکن است هر روز توی اتوبوس یا تاکسی با کسانی روبرو شویم که در عالم خود در حال دعوا با همسرش نصیحت دخترش و توضیح دادن به رئیسش و فحش دادن به همسایه اش می باشد. او کسی است که برای گریز از واقعیت و عواقب گویش خود به عالم خیال پناه آورده است. اگر دعوایی می کند در عالمی خیالی دعوا می می کند. اگر اعتراض می کند در عالمی خیالی اعتراض می کند چه از عوقب قضایی و عرفی گفته هایش در عالمی حقیقی در ترس و هراس است.

|+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:50  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

"نامجو صدای زمانه ی ماست"

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

دوست وبلاگ نویسم در وبلاگ خود نامه های شوشیانت هزارم، آخرین نوشته خود را به مناسبت اول مهر سالروز تولد محمد رضا شجریان اختصاص داده - ای کاش به همین امر اکتفاء می نمود- و زبان به ریشخند و خرده گیری از محسن نامجو گشوده و او را فردی اهل دریوزه‌ی نام و شهرت که قرار است چند صباحی دیگر به ریش شنوندگانش که دارند با "زوزه‌هایش" مست می‌شوند بخندد  معرفی می نماید.

نمی دانم که این چه رسمی است در میان ما ایرانیان که به جای نقد اثر و بررسی کار، به مکنونات ذهنی و نیت درونی افراد می پردازیم و دیگران را به توطئه و یا تلاش برای مطرح شدن و نام جویی متهم می سازیم. البته این مورد، در زندگی و زمانه ما امر غریبی محسوب نمی شود و دیر سالی است که در این دیار، توهین و تهمت جای نقد و استدال را گرفته است.

به زعم این دوست وبلاگ نویس، کار نامجو بد است چون او با این کار می خواسته نامش را پر آوازه سازد و احتمالا چند صباحی دیگر به ریشخند طرفداران خود بخندد ببینید که  چه شعور و شرفی در این قضاوت موج می زند.

اما سابقه ی آشنایی من با کار نامجو به تنها آلبومی بر می گردد که چندی پیش با نام ترنج، توسط حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی و به همت آوای باربد روانه بازار شد و پیش از آن هرگز صدای نامجو را نشنیده بودم.

آنگاه که نخستین بار، صدای ساز و آواز این هنرمند ایرانی را شنیدم نوعی احساس همنوایی به من دست داد و بر آن شدم، آنچه که هم اکنون بدان گوش می دهم، گمشده هزاران ساله سرزمین ماست و من، سالها در فراغ چنین اثر ارزشمندی سوخته و ساخته ام.

شاید گمان کنید که من نیز تحت تاثیر القائات رسانه ای و تبلیغاتی تحت تاثیر قرار گرفته و با تبعیت از مد روز، دلسپرده نامجو و آلبوم ترنج او شده ام. ولی اگر راستش را بخواهید من پیش از این، مطلب چندانی درباره این اثر و خالق آن نشنیده و نخوانده بودم و تنها شایعاتی درباره انتشار غیر قانونی برخی از آثار نامجو  به گوشم خورده بود و از پیش حساسیتی منفی یا مثبت در مورد او در ذهن نداشتم.

اما اینکه چرا آلبوم ترنج، تا این حد مورد پسند واقع شد، باید گفت که راز این موفقیت واین به دل نشستن در در جرات و جسارت  آهنگساز و خواننده نهفته است.

من هرگز محافظه کار نبودم و همواره نظم موجود را به چالش می کشم. طرفدار نظم جدیدی هستم غیر از آنچه که اکنون است. در واقع، من دارای روح و روحیه ای سنت ستیز و ساختار شکنم. هم از اینروست که اثر نامجو، علی رقم آنکه چه کسی آنرا هنر بداند یا نداند برایم زیبا، دلچسب و لذت بخش می نماید.

در نظر من نامجو مردی از سنخ ملای رومی است و پیش از این، مولانا نیز به همان راهی رفته که امروز، نامجو در آن گام نهاده است. مولانا، خود از بزرگترین "سنت" و "ساختار" شکنان ایرانی است. کار او در سلوک، نوعی هنجار شکنی است و او را به منفورترین مرد زمانه اش تبدیل شده بود اما او شوریده تر از آن بود که به خاطر خوش آمد این و آن - که این شامل خانواده او نیز می شد - دست از ندای باطن خود بشوید و خود را به آنچه که رسما رایج است مقید سازد.

مولانا، در زمانه خود لاابلالی ترین فردی بود که می زیست. شما نگاه کنید ببینید اگر فقیهی قرآن بر زمین نهاده و تنبور به دست گیرد در زمانه ما چه برخوردی با او خواهد شد مردم در مورد او چه خواهند گفت چند نفر قصد جانش را می نمایند و چه تهمتهایی به او خواهند زد.

نامجو فرزند معنوی چنین مردی است. او روح عصیانگر سرزمین ما بر علیه سنتها و ساختارهای تاریخ مصرف گذشته است. او نیز چون مولانا، درصدد است تا آنگاه که به سراغ سنتها می رود آفتابه اش را به همراه داشته بردارد.

مولوی از سبک نامجو بیشتر لذت می برد تا شجریان و ناظری. و بی هیچ شکی، نامجو آرزوی دیرینه مولانا را تحقق بخشیده است. معنا ندارد که خود را منحصر به سبکی خاص نماییم. دلیلی ندارد که همواره از چیز به خصوصی لذت ببریم. ضرورتی ندارد که تنها، از یک شیوه ی هنری دفاع نموده و برای دوام آن، با هر که ساز مخالف زد دشمنی کنیم. که اگر چنین است بر نیما نیز باید خرده گرفت. چه این او بود که با شعرش، آب در لانه موران انداخت و نامجو هم در موسیقی چنین کرد. دیگر وقت آن بود که جانی تازه در این کالبد پوسیده دمیده می شد. زیبایی شناسی الزامی ندارد که ما تنها از صدای شجریان یا موسیقی سنتی لذت ببریم.

کار بزرگی که نامجو به خوبی توانسته از عهده اش برآید آن است که توانسته چیزی بر گذشته بیافزاید، چیزی نو آفریده و به جامعه ای که تشنه نوآوری است ارایه دهد. و علت این همه استقبال از نامجو در ایران و جهان همین نوآوری است همین بیرون شدن از مفتعل مغتعلن است این است که بالاخره یک نفر توانسته خود را از تنگنای بیت و وزن و قافیه وارهاند.

شوشیانت هزارم در بخشی از مقاله خود از شجریان هم گفته بود من اینجا نمی خواهم کسی را بر دیگری ترجیح دهم که در کار هنر این کار حماقتی تما عیار محسوب می شود. اما لازم به ذکر است که من هم آلبومهای شجریان را گوش می دهم و به هنر و هنرمندی اش احترام می نهم، اما اذعان می کنم که شجریان و شجریانها، صرفا شاگردان خوبی برای اساتیدشان بودند ولی اختراعی و اکتشافی ارایه ننموده اند. کارشان خوب است اما تکرار آن چیزی است که پیش از این بوده است. در واقع شجریان انبار دار خوبی برای موسیقی ایرانی است اما این، کار بزرگی محسوب نمی شود.

نکته پایانی اینکه شناگران بر خلاف جریان آب در سرزمین ما بزرگترین جنایتکاران محسوب می شوند.

|+| نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:22  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

کورش چگونه کورش شد؟

قرنها و هزاره ها در ایران مرسوم بود که دین و مذهب به حکومت مشروعیت دهد و در نگره مذهبی ایرانیان، شاه دارای فره ای ایزدی بود که او را  به خدا مرتبط نموده و بقای حکومتش را تضمین می نمود.

شاهان ایرانی، در پیشگاه مغان و ملایان تاجگذاری می کردند و از آنجا که پاسدار مذهب رسمی کشور محسوب می شدند، روحانیون نیز مشروعیت حکومت شاهان را مورد تایید قرار می دادند. ( نوعی معامله پایاپای )

وضع برای محمدرضا (پهلوی دوم) نیز همین گونه بود و او با نقد سیاستهای ضد دینی پدر (رضا شاه) و ملغی نمودن آنها موفق شد تا مشکلات خود را در راه تثبیت حکومتش حل نموده و از تزلزلی که در ابتدای حکومت گرفتارش شده بود برهد.

او به مشهد و قم می رفت، به دیدار روحانیون عالی رتبه ای چون بروجردی می شتافت و در خفا دست او را نیز می بوسید و بروجردی نیز از این منظر که شاه حافظ مذهب حقه شیعه اثنی عشری است به تکیه گاه معنوی حکومت سلطنتی پهلوی تبدیل شده بود.امری که به شدت از سوی برخی روحانیون میان مایه یا دون مایه مورد انتقاد قرار می گرفت و کار را به جایی کشاند که برخی از ایشان، رویای ترور مرجع تقلید شیعه را در سر پروراندند.

پس از مرگ بروجردی، شاه از خلاء ایجاد شده به نفع اجرای سیاستهای اصلاحی مورد حمایت آمریکا در کشور استفاده نمود. "زنان واجد حق رای شدند"، "زمینهای بزرگی که به فئودالها تعلق داشت مصادره و در میان اقشار آسیب پذیر جامعه تقسیم گردید" و "حق حضور اقلیتهای مذهبی در مجلس شورای ملی به رسمیت شناخته شد".

این همه، موجبات شکراب شدن روحانیون با شاه را فراهم آورد و کم کم جای خود را به دشمنی و کینه داد. روحانیون بی محابا شاه را بر فراز منابر مورد هجوم قرار داده و به شدت از وی انتقاد می کردند و شاه نیز انتقاد آنها را با زندان و تبعید پاسخ می گفت.

این درگیری، حتی با وجود روحانیون محافظه کاری چون شریعتمداری و عسگری در حوزه، از کنترل خارج شد و مذهب، به عنوان منبعی عظیم در جهت تقویت سلطنت و مشروعیت بخشی بدان، از دست رفت و خلاء مشروعیت بخشی، موجبات آسیب پذیری حکومت را فراهم ساخت.

از اینرو بود که شاه مجددا به سوی سیاستهای پدر رجعت نمود، و کوشید تا این مشکل را به نحوی دیگر جبران نماید و به مسایلی چون ملیت، تاریخ شاهنشاهی، ناسیونالیسم ایرانی و پان ایرانیسم علاقمند شد.

روشنفکران وابسته به دربار، به سرعت به واکاوی تاریخ پرداختند، شخصیتهای خیالی آفریدند و از حمله مسلمانان به عنوان تلخ ترین خاطره تاریخ ایران یاد کردند تا از اسلام لولویی برای مردم خلق کنند.

شاه، آریا مهر نامیده شد و خود را وارث تاج و تخت پادشاهان بزرگ ایرانی دانست. جشن های 2500 ساله به راه افتاد، مبدأ تاریخ از هجری شمسی به شاهنشاهی تغییر یافت و کورش زاده شد. آنها به دلیل اهمیتی که غربی ها به خاطر منشور ملل به کورش می دادند، او را بزرگ تر از آنچه که بود تصویر نمودند. شاه به گور او شتافت و به او نوید داد "کورش آسوده بخواب که ما بیداریم" و شخصیتی که حتی یک بیت از او در شاهنامه نبود نماد ایرانیت ایرانیان شد تا شاید شاه بتواند از این طریق آب رفته را به جوی بازگرداند و برای حکومت رو به اضمحلالش منبعی جدید جهت مشروعیت کسب نماید.

سیاستهای او برای خلق بدیلی برای مذهب شرایطی را به وجود آورد که پس از انقلاب ممکن بود به تخریب همه مواریث تاریخی و باستانی ایران بیانجامد.

|+| نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:1  توسط سید حسن کاظم زاده  |