تبليغاتX
تردید
تردید
روزگار یقین به سر آمده هزاره ما هزاره تردید است
ارایه تصویری زنانه از مرگ در یک بوس کوچولو

بهمن فرمان آرا، یکی از نوابغ روزگار ماست. حیف که مدت مددی را اجازه فیلم سازی در ایران را پیدا نکرد، و گرنه می توانست در طول یک دهه، کار عظیمی را سامان دهد و سبک نوینی و ماندگاری را از خود بر جای گذارد. و البته معلوم نیست که هنوز با گذشت سه دهه از عمر انقلاب، چند تا از این هنرمندان هستند که هنوز توی تاقچه زندگی، گرد و خاک می خورند و کسی هم به سراغشان نمی رود.

درست نمی دادم که فرمان آرا،در دوران جدید فیلم سازی اش، موفق به ساخت چند فیلم شده، اما من تنها دو فیلم "بوی کافور عطر یاس" و "یک بوس کوچولو" را از او دیده ام.

او در فیلم بوی کافور عطر یاس، علاوه بر کارگردانی، نقش اول فیلم یعنی نقش بهمن فرجامی را نیز خود ایفاء می نماید. این بهمن فرجامی، آئینه تمام نمای فرمان آرا است و فرمان آرا در این فیلم خیلی خوب توانسته نقش خودش را بازی کند.

او در فیلم یک بوس کوچولو، هنوز هم با دغدغه مرگ دست و پنجه نرم می کند و مردن را خمیر مایه کار خود می نماید. تصویری که او در این فیلم از مرگ ارایه داده تصویری شایسته توجه می باشد: تصویری زنانه از مرگ!!

در واقع، فرمان آرا در این فیلم ساختار شکنی کرده و سنت سینمایی ایران را که در آن عمدتا مرگ با چهره ای مردانه خودنمایی می کند را تغییر داده است.

در فیلم یک بوس کوچولو، مرگ در چهره یک زن(هدیه تهرانی) خود را نشان می دهد. آیا بهمن فرمان آرا با ارایه تصویری زنانه از مرگ درصدد بود تا ساختار شکنی نموده و بیننده را در بهت و حیرت فرو برد. یا منظوری دیگر، او را به چنین نوآوری وادار نموده است.

فرمان آرا می داند هنوز که هنوز است، موضوع مرگ برای انسان به ویژه ما ایرانیان، موضوع وحشتناک، خشن و پر حاشیه می باشد. و نشان دادن چهره ای عریان از مرگ می تواند به دلیل انتقال خشونت به بیننده و وارد ساختن شوک به او مانع از برقراری ارتباط بین ببینده و فیلم گردد  و اصطلاحا او را از فیلم برماند. از این رو، کارگردان سعی می کند با استفاده از چهره آرام یک زن (هدیه تهرانی) از مرگ، تصویری قابل تحمل تر ارایه دهد.

کارگردان فیلم می دانست که فیلم یک بوس کوچولو، به دلیل شدت مرگ اندیشی موجود در آن، به اندازه ی کافی وحشت آفرین است در صدد برآمده تا با ارایه تصویری مونث و زنانه از مرگ، کمی از خشونت فیلم بکاهد. برای درک این موضوع، کافی است که تصور کنید نقش مرگ را کیانیان یا نجفی ایفاء کرده اند.

|+| نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:13  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

کدام خلیج فارس...

در روزگاری دور، که ایران یکی از دو ابرقدرت جهان به حساب می آمد، خلیج فارس، در حکم حیات خلوت حکومتهای شاهنشاهی ایران به حساب می آمد و ایرانیان، این منطقه را به میدان ترکتازی خود تبدیل نموده بودند.

آنان به مدد ناوگان دریایی خود و هزاران هزار سربازی که از جای جای خاورمیانه به مزدوری گرفته بودند، به راحتی از آبهای این دریای خروشان می گذشتند و ضرب شصت خود را، به عربهای یک لا قبا نشان داده و دار و ندار ایشان را غارت نموده و به یغما می بردند.

داریوش ذوالاکتاف، در زمان سلطنت خویش به اعرابی که بی اجازه در آبهای خلیج به تردد پرداخته و از دادن باج و خراج به حکومتش سر باز زده بودند حمله نموده و کتف آنها را سوراخ می نمود و از درون سوراخها طناب رد می کرد تا به زعم خود اینگونه این نافرمانان ناسپاس!!! را تنبه کرده باشد.

علی رقم آنکه این منطقه از جهان قرنها، ساکنینی عرب زبان را در خود جای داده بود، اما به دلیل وجود ابرقدرتی چون ایران با لشکری قدرتمند و پادشاهانی خودکامه و  ثروتمند، نام خلیج فارس بر آن تحمیل شده بود.

اما سالهای سال گذشت و عرب از حضیض ذلت بدرآمد و از شیر شتر خوردن و سوسمار دست کشید. و حتا کم کم کارش به جایی رسید که تاج کیانی را آرزو نمود و قدرتی و ثروتی سترگ به هم زد.

امروز به واسطه برنامه ریزی دقیق و دیپلماسی شایسته، کشورهای عربی به کشورهایی توسعه یافته تبدیل شده اند و امروز قلب توسعه اقتصادی جهان در همین منطقه می تپد. کشورهای عرب زبان منطقه خلیج همه ساله پیشرفتی چشمگیر در زمینه اقتصادی به دست می آورند. و به قدرت طراز اول این نطقه تبدیل شده اند و ما ایرانیان، به دلیل مدیریت دیمی و تاریخ مصرف گذشته و دیپلماسی آتش افروزانه، به یکی از ضعیف ترین و بی پایگاه ترین کشورهای جهان تبدیل شده ایم چنانکه هر لحظه بیم آن می رود که هر لحظه، مورد هجوم قدرتهای بیگانه قرار بگیریم.

دنیا که تا قرنها، منطقه خلیج را با نام پارسیان، هرمز، بوشهر، بندر عباس و... می شناخت، دیگر این نامها را از یاد برده و این نامها برای آن به لغاتی تهی از معنا بدل شده است.

اکنون دیگر جهانیان، منطقه و خلیج را به نام دبی، قطر، امارات و اعراب می شناسند. دوبی که ده برابر ایران جهانگرد دارد در دنیای امروز آشناتر و معروف تر از ایران است. و قطر به ترمینال کامپیوتری خاورمیانه تبدیل شده است.

آدم اگر انصاف داشته باشد، اگر آدم مرده پرست نباشد، نیم نگاهی که وضعیت سیاسی اجتماعی اقتصادی منطقه بیاندازد در می یابد دیگر از آن خلیج فارس، جز نامی و خاطره ای دست نیافتنی باقی نمانده است. و بی شک هویت خلیج دیگرگون شده و دیگر به خلیجی عربی بدل گردیده است.

حال در این بین، ما ایرانیان چه گریبان خود را بدریم چه نردیم چه خویشتن را جر دهیم و چه جر ندهیم و به جای راهکارهای معقولی چون توسعه اقتصادی و دیپلماسی کارآمد و اتخاذ سیاستی تنش زدا به راهکارهای احمقانه، مانند ایجاد بمبهای گوگلی و نوشتن مقالات تحریک آمیز و تهدید همسایه ها بپردازیم، قادر نخواهیم بود که بار دیگر هویتی پارسی به خلیج بدهیم.

حیف که هنوز در خواب غفلتیم.

|+| نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 16:36  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

ما هم پخی بودیم چون دیگران

"سیصد" که ساخته شد و به نمایش درآمد خون در رگهایمان به جوش و خروش آمد و به رگ غیرتمان برخورد. فریاد وا مصیبتا سر دادیم و به محکوم نمودن این اقدام بی شرمانه!!! پرداختیم.

ملیت، هویت و ایرانیتمان (که دقیقا نمی دانم چیست؟)زیر گاری رفته بود و فیلم سازی آمریکایی با هزینه ای اندک، در داخل یک استودیوی کوچک، تمام آنچه را که از اقدامات اسلامیستها و رئیس جمهور منتخب سالم مانده بود به یکباره زیر سوال برده و ما را در نزد جهانیان بی آبرو ساخته بود.

ایرانیت ما، با یک فیلم زیر سوال رفته بود و نیاکانمان در درون مقابرشان دچار عذاب  شده بودند. آنها ما را ملتی با سوابق وحشیانه و چهره هایی زشت، سیاه و خشن که بی شباهت به جانوران نبود تصویر کرده بودند.

داستانی تحریف شده بود تا "ایران و ایرانی هراسی" را در تکمیل پروژه اسلام هراسی به خورد غربی ها بدهد و آنان را با سیاستهای جنگ طلبانه جرج بوش همراه سازند.

برخی از ما وبلاگ نویسان در برابر این هجمه تاثیر گذار، گریبان دریدیم و فرهنگ 2500 ساله خود را به رخ جهانیان کشیدیم و بدان فخر فروختیم و به کتیبه کورش کبیر - که معوم نیست چرا به خود اجازه می داد به دیگر سرزمینها جهان حمله نماید و عزیزان دیگر ملل را به خاک خون بکشد اما نسبت به بتهایشان، کوچک ترین بی احترامی را روا نمی داشت - افتخار می کردیم.

در این بین کسی نبود که از ما بپرسد "ابرندخانه"ها که در آن پسران نوجوان و زیبا رو خودفروشی می کردند، باب آخر کتاب اخلاقی قابوس نامه که پیرامون آداب لواط و بچه بازی نگاشته شده، ختنه دختران که تا مدتها پیش در جای جای این مرز و بوم رواج داشته، و مردانی که هنگام مسافرت آلت تناسلی همسرانشان را با قفلهای پوسیده و زنگ زده ای که از مادرانشان به ارث برده بودند قفل می نمودند تا خیالشان از باب خیانت همسرانشان راحت باشد، در کجای فرهنگ پر افتخار ایرانی جای دارد.

راستی آن رسمی که طی آن عروس را در شب اول ازدواج در اختیار سید، شیخ، خان و می گذاشتند که آنها را متبرک سازند در کجای ایرانیت ما قرار دارد.

ایرانیت ما تا کجا مدیون پدران، مادران و دخترانی است که از خود گذشتگی کرده و برای حفظ فره ایزدی از گزند روزگار با پسران، پدران و برادران خود همخوابه می شدند.

شایسته است هنگامی که سیصد و سیصدهای دیگر را می بینیم بیهوده خونمان به جوش نیاید چرا که ما نیز همان پخی بودیم که یونانی ها، رومی ها و دیگران بوده اند.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:21  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

از کورش کبیر تا جرج بوش صغیر

ببخشید که دیر کردم اما این دلیل نمی شود تا دیدگاههای خود را در باب سد سیوند و قبر کورش ارایه ندهم. من به پاسارگاد، قبر کورش و هر کوفت و زهر مار دیگری را که ممکن است به تقابل دولت – ملت در ایران بیانجامد ارزش قائلم. اما از منظری دیگر، سد سیوند را، از آنجا که به کشاورزان منطقه اجازه ادامه بقاء و حیات می دهد بر مقبره ای که استخوانهای میتش، قرنها پیش، توسط جوینگان گنج به غارت رفته ترجیح می دهم.

تمامی آنچه که کورش را در نظرمان بزرگ نموده، کتیبه ی استوانه ای شکل، درب و دارغون و رنگ و رو رفته ای است که حامل یکی از آخرین پیامهای این فاتح بزرگ است.

برای اینکه بدانیم این جناب سلطان چقدر به آنچه گفته پایبند است کافی است که این پیام را در کنار لشگرکشی های بی حد و مرز این به اصطلاح بزرگمرد تاریخ بگذاریم تا دریابیم که این بابا برای ملل دیگر همان نقشی را ایفاء می نمود که چنگیز خان در به در شده برای ما ایفاء نمود. درست مثل جورج بوش صغیر که در ظاهر دم از آزادی بیان، حقوق بشر و دموکراسی و مبارزه با تروریسم می زند ولی در عمل آب به آسیاب حکومتهای خودکامه عرب و غیر عرب می ریزد و به بهانه های واهی تا می تواند جنگ و دعوا به راه می اندازد.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:45  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

استاد بزرگ - گند بزرگ

محمد رضا لطفی، استاد بزرگ موسیقی سنتی ایران، پس از ربع قرن دوری از وطن که در پی سخت گیری های فقاهتی انقلاب بر اهالی هنر موسیقی پیش آمده بود، آرام و بی صدا به ایران باز گشت.

در ابتدا کسی متوجه حضور لطفی در ایران نشد و از او در فرودگاه استقبالی به عمل نیامد، اما چندی بعد میان مایه گان موسیقی و صفحات فرهنگ و هنر روزنامه ها، مقدمش را گرامی داشتند.

در واقع روزنامه ها و مطبوعات به دلیل دوری 25 ساله استاد از ایران و تبدیل شدنش به اسطوره موسیقی سنتی، سوژه ی جدیدی را یافته بودند که بتوانند صفحاتشان را لبریز نموده و نظر خوانندگانشان را جلب نمایند.

موسسه ی آوای شیدا هر روز چندین نوبت از جمعیت پر و خالی می شد و روزنامه نگاران، برای یک مصاحبه ی چند دقیقه ای با استاد، سر و دست می شکستند.

لطفی در اندک زمانی به مطبوعاتی ترین چهره هنری سالهای اخیر تبدیل شد و در کنفرانس مطبوعاتی اش دهها روزنامه نگار و عکاس و فیلمبردار شرکت داشتند.

لطفی در یکی از این مصاحبه ها زبان به انتقاد از دوستان قدیمی و شاگردانش گشود که مقدمم را گرامی نداشتند و کسی از ایشان حضورم را در ایران تبریک نگفت و حتا یک نفرشان هم به من تلفن نکرد.

بی شک اظهار نظر وی در انتقاد از برخی استاید موسیقی ایرانی به ویژه کلهر و ... و ریز دیدنشان آن هم در بروشور یکی از آلبومهایش، در نوع  مواجهه ی اساتید موسیقی ایران با لطفی بی تاثیر نبوده است.

به هر حال، لطفی پس از سالها آوارگی در ایتالیا سوئیس و آلمان و آمریکا و... به ایران باز گشته بود  تا به قول خودش موسیقی سنتی ایران را از تنگنایی که گریبان گیرش شده رهایی بخشیده و افقی نوین در برابر آن ایجاد نماید و دوران نوینی را برای موسیقی سنتی ایران رقم بزند.

گرچه ار او در بدو ورود به ایران آنگونه که خود می خواست استقبالی نشد و دوستان قدیمی اش از جمله شجریان نیز وی را مورد بی توجهی قرار دادند اما خیلی زود به مدد روزنامه ها و مطبوعات به طراز اول ترین شخصیت موسیقی سنتی ایران تبدیل شد. اتفاقی که کار لطفی را سخت تر و پر مخاطره تر نمود.

تبیغات انجام شده در مطبوعات پیرامون لطفی کار را به جایی رساند که رادیو ایران از او دعوت کرد تا در یکی از برنامه زنده حضور یابد و همچنین مطبوعات ایران نیز هر روز اخبار و ‏مصاحبه های او را پوشش داده و هر روز آثار پیشین استاد را معرفی می کردند.

چند ماه پس از ورود لطفی و آغاز فصلی نوین در فعالیتهای آموزشی، پژوهشی و ترویجی مو سسه اوای شیدا زمزمه ‏های اجرای کنسرتی دوران ساز در کاخ نیاوران توسط استاد محمد رضا لطفی و یار چندین ساله اش جناب خلج به ‏گوش می رسید. ‏

‏چندی بعد استاد با اعلام رسمی این برنامه به فرایند اجرایی شدن آن سرعت بخشید. گیشه نیاوران به ‏همراه شش مرکز دیگر، بلیط های کنسرت لطفی  و خلج را تا آخرین عدد به فروش رساندند و رسانه ها در این ‏زمینه به لطفی یاری دادند تا در این مرحله از کار موفق باشد.‏

بسیاری از علا قندان موسیقی سنتی ایران و شخص لطفی، با طیب خاطر برای شرکت در این کنسرت بلیط تهیه نمودند.

اما در میان شرکت کننده گان در کنسرت بداهه نوازی لطفی، بودند کسانی که جوگیر مقالات و اخبار مندرج در روزنامه هایی چون شرق و هم میهن ‏شده بودند و از این رو برای مشاهده کنسرت به نیاوران آمدند و اتفاقا، همینها هم بودند که بعدها باعث به وجود آمدن حرف ها و حدیثهای فراوان ‏پیرامون برگزاری این نوع کنسرت شدند.

در واقع اینها علاوه بر خود، بقچه توقعاتشان را که توسط رسانه ها و شخص ‏لطفی آفریده شده بود را به نیاوران آورده بودند لذا طبیعی بود که با برآورده نشدن این توقعات، زبان به اعتراض گشودند.‏

بالاخره کنسرت به مدت سه روز در نیاوران برگزار شد. در ابتدا همه زبان به تحسین از اسطوره موسیقی ایرانی گشودند و به به و چه چه ها سر دادند که استاد در این مجلس هم می خوانده و هم می نواخته، هم کمانچه زده ‏هم تار هم دف و هم سه تار و نشان داده که یگانه ی روزگار است و جمیع کمالات موسیقی را دارد و همه آنچه را که دیگران ‏یک یک دارند او به تنهایی دارد.

اما در ادامه کار نق و نوق ها هم به گوش رسید و کم کم در چند وبلاگ و روزنامه خود را نشان داد که چرا لطفی اینگونه ‏به کسوت دراوریش در آمده؟ چرا سعی داشته بداه نوازی کند؟ چرا زخمه از دستش افتاده؟ و چرا خواسته با یک دست ‏چند هندوانه بر دارد؟ ‏

چرا صندلی های نیاوران راحت نبودند؟ و چرا باید کلاغهای محوطه کاخ، در لابلای تار نوازی استاد، با تار او هنوایی نمایند ‏و صدها عیب و ایراد دیگر که طی چند روز گذشته شنیده و خوانده ایم و ممکن است که طی روزهای آینده بیشتر به ‏گوش بخورد.‏

راستی لطفی چه اشتباهی کرده بود که به چنین بلیه ای گرفتار آمد؟ ‏

در واقع او نیز دچار همان اشتباهی شده بود که پیش از او احمدی نژاد رئیس جمهور فعلی ایران مرتکبش شده بود منتها نه در عرصه موسیقی که در عرصه سیاست ورزی.

استاد بزرگ گند بزرگ زده بود و با ایجاد حاشیه های مختلف و بیان این که آمده تا عرصه موسیقی را از تنگنا ‏به درآورم و ... توقعی را در مردم ایجاد نموده بود که بعدها به پاشنه آشیل او تبدیل شد.

مشکل لطفی، ایجاد مطالباتی در اهل موسیقی بود که نتوانست آنها را پاسخ دهد.

عکسها از روزنامه شرق

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:28  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

تا کور شود هرآنکه نتواند دید

یک روزهایی بود که مردم و شهروندان کشورمان را در کوچه و خیابان، بنام حجاب و عفاف و ... کتک می زدند و کسی جرات جیک زدن نداشت. و چه بسا مردم نیز ماموران را یاری می کردند تا فردی به اصطلاح خاطی را تنبیه نمایند. اما اکنون وضع به گونه ای تغییر یافته که مامورین جرات نمی کنند تا با شوژه های مورد دار در مکانهایی برخورد نمایند. و اگر هم برخوردی شود، شاهد تجمع و اعتراض شدید عابران و رهگذارن خواهند بود. نمونه اش، همان برخوردی که در میدان هفت تیر تهران با آن زن سر شکسته نمودند و نتیجه اش داشت به بلوایی عظیم تبدیل می شد.

غروب روز جمعه در میدان انقلاب اصفهان منتظر تاکسی بودم که یکباره، متوجه جمعیتی انبوه شدم که در آن سوی خیابان تعدادی از ماموران شهرداری را به محاصره خود درآورده بودند.

به صحنه نزدیک شدم و جوانکی را دیدم که در برابر ماموران سد معبر مقاومت کرده و کتک خورده بود اما همچنان از سوار شدن به خودرو شهرداری استنکاف می کرد. در این بین، مردم هم هرچه دل تنگشان می خواست نثار مامورین می کردند و وضع به جایی رسید که ماموران آن جوان رها نموده و از مهلکه گریختند.

نا خودآگاه به یاد روزی تابستانی در سال گذشته افتادم که همراه دوستی در یزد وارد کافی شاپی شدیم و دیدیم که  یک خانم و آقای مامور جیب خانمهای دیگر را واکاوی می کنند و کسی هم صدایش در نمی آید. ما اعتراض کردم اما در آنجا کسی به حمایت از ما بر نخواست. و عموما سری از تاسف نیز تکان می دادند که یعنی مگر شما فضولید آبتان نیست نانتان نیست با مامور جماعت درافتادنتان چیست؟ از آن حادثه کمتر از یک سال گذشته ولی امروز به مدد دولت جدید و مهرورزی هایش!!! چنان وحدتی در میان مردم حاکم شده که حتا ماموران شهرداری نیز جرات انجام وظیفه!!! را ندارند. تا کور شود هرآنکه نتواند دید.

|+| نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 16:0  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

فيلسوفي روي ماه قدم گذاشت*

منتظر ماشين هستم تا مرا به خانه برساند.صد تومني مچاله شده در دستم، حسابي به خاطر گرماي تابستاني خيس عرق شده است. فوتش مي كنم تا رويم بشود که پول را توي دست راننده بگذارم. سرم را بلند مي كنم و به كوههاي سر به فلك كشيده و عريان اطراف نگاه مي كنم که بی شباهت به ماه نیستند و ياد سخن آرمسترانگ مي افتم. او اولين بشري بود كه روي ماه قدم گذاشت و پس از بازگشت، مدعي شد كه در ماه بدنبال خدا گشته و او را نيافته است.

سخنش در ابتدا بسيار خنده دار و مضحك به نظر مي رسد. اما اگر كمي دقت كنيم در مي يابيم كه آرمسترانگ، آن سخن را از روي طعنه و كنايه بر زبان آورده است.

منظور آرمسترانگ از بيان چنين جمله اي آن بوده كه چون در ماه انساني زندگي نمي كند و حياتي وجود ندارد وجود خداوند احساس نمي شود. در واقع، در ماه خداوند نسبت به كسي بخشش نمي كند و دغدغه راهنمايي و هدايت كسي يا چيزي را ندارد و.....

شايد منظور آرمسترانگ اين بوده كه خداوند براي خداوندي اش، وابسته به بشري دو پا به نام انسان است و مفهم خدا، محصول پيدايش بشر و زندگي اجتماعي او مي باشد و در آنجايي كه بشري زندگي نمي كند، خدايي هم نخواهد بود و گستره حضور و وجود خداوند به اندازه اي است كه بشري وجود دارد.

در واقع خدايان نيازمند هم زيستي با بشر هستند. شايد راز ماندگاري انسان در طبيعت در اين باشد كه خدايان از دنياي بدون انسان واهمه دارند و نيك مي دانند كه در دنيايي كه در ان نسل انسان منقرض شده باشد، نسل ايشان نيز منقرض خواهد شد.

*اين تيتر را با توجه به كتاب روي ماه قدم گذاشتيم (سری ماجراهای تن تن و ميلو ) انتخاب نمودم

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 7:55  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

دوست خوبم امیر رحیم پور

دوست خوبم جناب رحیم پور در وبلاگ خود araدو مطلب* پیرامون روشنفکری نوشته که بسیار زیبا و خواندنی است. آن موقع هم که در یزد بودم و با افراد زیادی حشر و نشر داشتم اطمینان داشتم که در میان دوستانم، شاید این تنها جناب امیر خان باشد که به جایی برسد و برای خودش متفکری شود.

سکوت معنادارش و شوقش برای شنیدن نظرات دیگران و آن تعمقی که از هایدگر آموخته و مشورتش با دوستان در مورد مسایل مختلف، روحیه ی آزاداندیشانه ای به او اعطاء نموده که مثال زدنی است.

سال گذشته نقدی** بر یکی از مطالب من نوشت که بسیار زیبا بود و واقعا به عنوان فردی بیطرف به آن نقد می نگریستم از خواندنش لذت می بردم.

اخیرا هم بر نوشته ای از یحیا نقدی*** نوشته که باز هم زیباست. مطلب جالبی هم در مورد سال جدید**** نوشته که آن هم جذاب و اثر گذار است. حیف، حیف و صد حیف که این بنده خدا تنها کم می نویسد.

* (++)

** (+)

*** (+)

****

|+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:3  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

رابطه تنگاتنگ پوپولیسم و دیکتاتوری

تجربه نشان داده که پوپولیسم مادر دیکتاتوری است. پوپولیسم که بیاید فضای بسته سیاسی را هم با خود خواهد آورد. اما چرا اینچنین است؟ آیا هر پوپولیستی ذاتا یک دیکتاتور به تمام معناست و از پوپولیسم به عنوان یک نقاب برای فریب افکار عمومی استفاده می کند؟ و یا اینکه پوپولیسم، اندیشه ای است که خود به خود و به نحو جبری جامعه را به سمت دیکتاتوری سوق می دهد؟

هیچ فکر کرده اید که چه نیروهایی به سوی پوپولیسم گرایش دارند و چرا شعارهای پوپولیستی سر می دهند؟ در واقع نیروهای پوپولار، نیروهایی نوظهوری هستند که تازه راه افتاده و دغدغه زود رسیدن نیز دارند.

آنها می دادند که توان مقابله با نیروها و احزاب سیاسی ریشه دار را ندارند لذا از یک سو با دامن زدن به مطالبات مردم و ایجاد جو ناامیدی و نارضایتی از وضع موجود و از سوی دیگر با دادن وعده های ریز و درشت سعی در دستیابی به قدرت و حکومت دارند.

آنها با سردادن شعارها وعده های بزرگ و کوچک برای حل یک شبه مشکلات سعی در جذب افکار عمومی و بالا بردن یک شبه وزن سیاسی خود در اجتماع می کنند. در صورتی که این مساله آنها را به قدرت برساند، از فردای انتخابات، با افکار عمومی مشکل پیدا می کنند. چرا که انجام وعده های داده شده برای آنها ناممکن می نماید.

اعتراضات شروع می شود اما دولت تقصیرهای را به گردن بیگانگان یا مزدوران آنها می اندازد و برای اینکه توهم توطئه را گسترش دهد به اقداماتی دست می زند که حساسیتهای بین امللی را ایجاد کند بیانجامد. و اگر هم توانستند، کشور را به سوی جنگ می برند تا مردم چند سالی را مشغول شوند و اعتراضی نکنند. همچنین از سایه جنگ بهره می جویند تا مخالفان خود را تار مار نموده و قدرت خود را تثبیت نمایند.

در صورتی که چنین دولتهایی بی اقبال باشند و کشور وارد جنگی شفا بخش* نشود،مطالبات عمومی که خود بدان دامن زده اند خود را به صورت شدیدتری نشان خواهد داد معلمان، کارگران و اقشار گوناگونی که به وعده های رنگارنگ به پوپولارها رای داده بودند به خیابانها می ریزند دولت در ابتدا با دستگیری محدود برخی از آنها و سپس با وابسته معرفی نمودن ایشان به قدرت های بیگانه به مقابله با ایشان بر می خیزد اما با گذشت زمان در می یابد که راه  دیگری جز سرکوبی منتقدان و بستن فضای سیاسی برای ادامه حیات خود ندارد. در واقع پوپولیسم به این دلیل ناگزیر به دیکتاتوری می انجامد که با وعده های فراوان و عوام فریبی به قدرت دست یافته است.


* جنگ شفا بخش حکومتها مقاله ای به قلم آیزیا برلین است که در شماره نخست نگاه نو منتشر شده بود.

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:29  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

حال و روز من در غربت

کم کم دارم خود را آماده یک اسباب کشی پنج ساله می کنم. تا سر برج باید 25000 تومان برای هاستینگ و طراحی وبلاگ جدیدم که به زودی با عنوان تردید tardid با دامنه ایرانی .ir فعال خواهد شد پرداخت کنم.

در وبلاگ جدید، سیاست را کنار گذاشته و به روزهای خوب روشنفکر (وبلاگ قبلی خودم که در حوزه اندیشه بود) باز خواهم گشت و بیشتر در زمینه فلسفه، کلام، موسیقی انواع هنر و ادبیات خواهم نوشت و شاید هم آیاتی از قرآن را ترجمه و تفسیر کردم.

علاوه بر این، مدتی است که دو موضوع، بیش از موضوعات دیگر ذهن مرا به خود مشغول نموده: موسیقی و خودکشی. هم از این رو است که در دو حوزه مذکور به بازبینی های وسیعی پرداخته ام.

هر روز به واکاوی گنجه کاستهای موسیقی سنتی ام که در طول سالیان سال به خون جگر تهیه نموده ام پرداخته و چند اثر از آثار موسیقی مقامی ایران را گوش می کنم و در عین حال، صحنه هایی از فیلم دریای درون که در آن رامون نقش اول فیلم اتانازی می کند را در ذهن خود مرور می می نمایم.

اندیشه خودکشی مرا به نحو جدی به باز اندیشی پیرامون مسایل کلی تری مانند خدا، آخرت و حتا هولوکاست انداخته است و من روزی دهها بار این سخن پاپ جدید را، که پس از بازدید از قتلگاه یهودیان اروپایی و کوره های آدم سوزی نازی ها به زبان آورده تکرار می کنم که: در روزهایی که یهودیان بی گناه، در آشویتس و داخائو قتل عام می شدند، خداوند به چه کاری مشغول بود؟

آیا عدم وجود عدالت می تواند دلیلی بر عدم وجود خداوند باشد؟ و اصلا آیا می توان به خدایی که نسبت به سرنوشت شش میلیون یهودی و یک و نیم میلیون ارمنی ساکن ترکیه بی تفاوت بود و نتوانست در برابر اراده هیتلر و پاشاهای عثمانی از آنها حمایت نماید معتقد بود؟

روزها برایم به سختی می گذرد و در تنهایی، این سختی برایم غیر قابل تحمل تر شده. باورم پیرامون "وضع"، تسلطتش بر فرد فربه تر گردیده و این به نحوه دلهره آوری به تمایلاتم پیرامون نظریه خودکشی افزوده است.

خودکشی رورتی هم برایم جالب بود و به استواری نظریه ام پیرامون فلسفه و خودکشی انجامید. چه نمونه جالبی برای ایم مدعایم که خوکشی و فلسفه همسایه دیوار به دیوار یکدیگرند. در نگره من خودکشی دغدغه ای فیلسوفانه محسوب می شود.

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:52  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

تبارشناسی مرگ بر آمریکا (اسرار مرگ بر آمریکا)

چند روز پیش یکی از دوستانم از دلایل رواج شعار مرگ بر آمریکا پرسید او این شعار را از اصلی ترین عوامل بدبختی مردم ایران در ربع قرن گذشته می دانست و مسوولین امر را به خاطر برگزیدن چنین رویکردی به مساله آمریکا مقصر می دانست. متاسفانه چنین دیدی منحصر به یک نفر و دو نفر نیست و به امری همه گیر در ایران تبدیل شده است و بسیاری از مردم به ویژه لایه های پایینی جامعه، نظام را به دلیل ترویج شعارهای ضد آمریکایی مقصر دانسته و این امر را در تیره روزی کشور موثر می دانند.

سعی من این است که از چارچوب فهم عوامانه در این زمینه خارج شوم و موضوع را از جنبه های دیگری مورد ارزیابی قرار دهم و مشخص نمایم که آیا اختلاف داشتن با آمریکا به معنای بدبختی و همراهی با این کشور موجب پیروزی و رفاه در ایران خواهد بود؟

باید گفت که هیچ دلیل محکمه پسندی در این زمینه وجود ندارد تا این مدعا را اثبات نماید. در دنیا دولتهایی هستند که در بسیاری از مسایل سیاسی و اقتصادی خود با آمریکا هماهنگی های لازم را دارند اما در زمینه اقتصادی کاری از پیش نبرده اند. از آن طرف کشورهایی هستند که چندان روی خوشی به ایالات متحده نشان نداده اند ولی از وضعیت بهتری برخوردارند.

منتقدان مخالفت با آمریکا، برای اثبات مدعای خود، ژاپن و کره را مطرح می نمایند و پویایی این دو کشور را به دلیل همراهی و همکاری رهبرانشان با ایالات متحده می دانند. غافل از اینکه ژاپن قبل از انفجار بمبهای اتمی در ناکازاکی و هیروشیما، از قدرت بالایی برخوردار بود و از نظر تکنولوژیک قدرت برابری با آمریکا را داشت.

زیردریایی های ژاپن به خوبی تواسته بودند نیروهای دریایی آمریکا را آسیب پذیر سازند. در واقع کشور ژاپن یکی از اصلی ترین ابرقدرتهای نظامی – تکنولوژیک در دوره جنگ جهانی بود و اصلا اگر این کشور کشوری معمولی بود نمی توانست به عنوان یکی از متحدین وارد جنگ شود.

این کشور به تنهایی توانسته بود بخشهای وسیعی از چین، کره، مالزی، اندونزی، فیلیپین و استرالیا را تصرف نماید و برای تمامی کشورهای در دسترس خود نا امنی ایجاد کند لذا بسیار طبیعی می نماید که اگر از خاکستر ژاپن جنگ زده، ژاپنی با توان اقتصادی و مدیریتی بالا سر برآورد و این مساله هیچ ارتباطی به مواضع این کشور در قبال ایالات متحده ندارد ربطی به آمریکا ندارند.

اما مساله در مورد کره به نحو دیگری اتفاق افتاد. در زمینه کره آمریکا ناگزیر به یاری این کشور بود تا در برابر انتشار کمونیسم در منطقه جلوگیری نماید همچنین تحولات اساسی در ساختار فرهنگی، سیاسی، اداری و اجتماعی رخ داده در کره، پس از اشغال این کشور به دست نیروهای آمریکایی، زمینه را برای تحول اقتصادی کشور کره فراهم ساخت.

مدل چینی اقتصاد را نگاه کنید. جرج بوش در یکی از سخنرانی هایش چین و هند را به دلیل رشد اقتصالدی بالایشان در کنار القاعده به عنوان تهدیدی برای ایالت متحده معرفی نمود. این کشورها رابطه دوستانه ای با آمریکا ندارند  و حتا در برابر آنهاکارشکنی هایی هم انجام می شود اما دولتهای این دو کشور آسیایی، توانسته اند توسعه اقتصادی وسیعی را نیز در کشور خود ایجاد نمایند.

آخرین نمونه از این کشورها ویتنام است که پرونده قطور جنگی نابرابر با آمریکا را در پرونده خود دارد و به عنوان کشوری کمونیستی، در سوی مقابل ایالات متحده قرار دارد. اما در دهه های اخیر به سرعت توسعه یافته و آینده درخشان و مطلوبی برایش پیش بینی می شود.

من با توجه به این شواهد، اعتقادی به این باور که مرگ بر آمریکا باعث تیره روزی ایرانیان را فراهم آورده، ندارم. هر چند نمی توان نقش تحریم ها، تهدیدها و ... را نیز نادیده گرفت اما این موارد برای چین، البته با غلضتی کمتر و حساسیتی بالاتر نیز وجود دارد.

اما اینکه ما چرا مرگ بر آمریکا می گوییم و بدان معتاد شده ایم؟

آمریکا پس از کودتای بیست و هشت مرداد سال سی و دو، به یکی از منفورترین کشورها در نزد ایرانیان تبدیل شد. دستگیری و محاکمه مصدق و عزلت او در روستای احمد آباد، دیدی بسیار منفی نسبت به این کشور در نزد ایرانیان پدید آورد. همچنین همراهی این دولت با حکومت پهلوی و حمایت آشکار و نهان از محمدرضا شاه، مردم را نسبت به ایالات متحده حساس نمود.

اما اینکه چرا شعارهای ضد آمریکایی در ایران رواج یافت به نفوذ نیروهی چپ در ایران در دو سال اول انقلاب بر می گردد در واقع این نیروهای چپ بودن که تخم مرگ بر آمریکا را در دهان ایرانیان کاشتند. بعد هم روحانیان سعی نمودن با سر دادن چنین شعاری تنها حربه نیروهای چپ در جذب توده های مردمی ایران را مصادره نمایند.

در واقع تصرف سفارت آمریکا هم در سیزدهم آبان سال 1358 با چنین هدفی انجام شد. دانشجویان پیرو خط امام با انجام چنین اقدامی کاری را انجام دادند تا مجاهدین خلق، فدایان خلق، حزب توده اصطلا کم بیاوند. نوعی چشم هم چشمی و نه چیز دیگر.

بعد از آن هم تلاش شد تا با شعار مرگ بر آمریکا لولویی برای مردم ایران تراشیده شود. بسیاری از مخالفان با اتهام آمریکایی بودن، از سر را ه انقلاب کنار گذاشته شدند و بسیاری از مشکلات که در اثر ندانم کاری و عجله مسوولین انقلاب ایجاد شده بود به گردن آمریکا انداخته شد و حکومت سعی نمود تا با ترساندن افکار عمومی، نوعی وحدت از روی اجبار در بین مردم و نیروهای سیاسی ایجاد نماید.

مساله دیگر در تقابل با آمریکا بحران هویتی حاکمان جدید ایران بود. گروه جدیدی که به حاکمیت رسیده بودند، حتا نصف جبهه ملی هم سابقه مبارزه سیاسی نداشتند. آنان با نفی تاریخی دو هزار و پانصد ساله، و نفی هر آنچه که رنگ و بویی از گذشته دارد با مشکل هویتی مواجه شدند.پ بله، پول خردهایی که تازه مسکوک شده و از ضرابخانه در آمده بودند با اسکناس درافتادند تا در چشم عوام بزرگ به نظر برسند. در واقع آنها با دشمنی بزرگ در افتادند تا مردم آنها را جدی بگیرند.

همچنین آنها از این مساله استفاده نمودند تا به عنوان نیرویی انقلابی و ضد امپریالیستی مورد توجه جنبش های چپ قرار گیرند و از سوی بخشی از جهان به رسمیت شناخته شده و جدی گرفته شودند.

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:5  توسط سید حسن کاظم زاده  | 

وبلاگ جدید

به روزدی با وبلاگ جدید و جالب تری در خدمتتان خواهم بود

|+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 12:20  توسط سید حسن کاظم زاده  |