یزد آمدم تا به دوستان سری بزنم و دل تنهایم تازه شود نمی دانستم که شب قبل قاسم را دفن کرده بودند
خودکشی ها را می توان به دو دسته کلی تقسیم نمود: آنهایی که از جنبه هایی عینی برخوردارند مثل خودکشی از روی فقر، بیکاری و... که برای ما ایرانیان ملموس تر و شناخته شده تر است و آنهایی که از جنبه های ذهنی برخوردارند مانند انتحار به مثابه امر فلسفی که در این نوع از خودکشی ممکن است که فردی بی هیچ مشکل مادی و مالی دست به انتحار بزند. عوام - که قدرت درک اینگونه از انتحارها را ندارند- این نوع از خودکشی ها را ناشی از زیادی خوش بودن می دانند.
کوئیلو در رمان "ورونیکا تصمیم می گیرد"بمیرد به خودکشی، از همین جنبه ی دوم نگریسته و داستان دختری از اسلونیا را روایت نموده که بنابر دلایلی صرفا ذهنی و فلسفی دست به انتحار می زند. "... به خاطر فقدان عشق خود را نمی کشت. و نیز نه به خاطر احساس کمبود محبت از سوی خانواده اش، یا به خاطر مشکلات مالی و یا بیماری غیر قابل درمان..."
تعابیری که کوئیلو در این رمان پیرامون جنون به کار برده، آنرا تا حد افتخاری بزرگ و فضیلت متفاوت بودن و نه بیماری بالا برده، فضیلتی که حتا خود وی را نیز بی نصیب نگذاشت و سه بار راهی تیمارستانش نمود.
ورنیکا دختر جوانی است که به خوبی از زندگی لذت می برد و فارغ از هر دغدغه ای روزگار می گذراند و بی هیچ مشکلی – البته در ظاهر – روزی تصمیم می گیرد که خود را بکشد از این رو قرصها یی را که مدتی قبل برای همین کار تهیه نموده می خورد و در بستر مرگ را انتظار می کشد و لحظه به لحظه افکاری را که در خودکشی اش موثر بوده بازخوانی می کند.
یکی از مسایلی که در خودکشی ورونیکا موثر است زندگی بی خوف و رجاء اوست در واقع زندگی برای او رودخانه ای خالی از تلاطم است که هیچ بیمی و امیدی را در او بر نمی انگیزاند و زندگی اش را بکنواخت نموده است. "... وقتی تقریبا هر چه را که در زندگی می خواست به دست آورد، به این نتیجه رسید که زندگی اش هیچ معنایی ندارد، چون هر روز مثل روزهای دیگر است و تصمیم گرفت بمیرد...".
دلیل دیگری خودکشی برای ورونیکا آینده و یاس او از فردا است در واقع او خود را تسلیم جریانی می داند که انتهایش به پیری و بیماری می انجامد: "... همه چیز در زندگی اش یکنواخت بود و همین که جوانی اش می گذشت، فقط یک راه سرازیر در پیش رویش می ماند، و پیری شروع می کرد به گذاشتن علایم غیر قابل برگشت خودش، شروع بیماری، از دست دادن دوستان. با ادامه دادن زندگی چیز بیشتری به دست نمی آورد، در حقیقت فقط احتمال رنج بردنش بیشتر می شد.
الهیات ورونیکا نیز یکی از مسایلی بود که او را به خودکشی وا می داشت چه او باور داشت که همه چیز با مرگ پایان می یابد:"... تقریبا یقین داشت که همه چیز با مرگ پایان می پذیرد، برای همین خودکشی را انتخاب کرده بود: آزادی مطلق. خاموشی ابدی..."
عدم وجود خداوند.
عدم اعتقاد به خداوند علاوه بر اینکه انسان را در برابر پرتگاهی مخوف که انتهایش پوچی است – درست همان جایی که من الان در آنجا قرار دارم قرار می دهد- چه همه ما چنان هستی را با خداوند گره زده ایم که عدم وجود خداوند زندگی را برایمان به چیزی پوچ و عبث تبدیل می کند- از اینرو خدا باوری او این بهانه را به او داده تا بی دغدغه ی بازخواست دست به انتحار بزند
ورونیکا حتا در برابر احتمال وجود خداوند باز داستدال می کند که اگر خداوندی هم وجود داشته باشد با ملاحظه وضعیت موجود به ما حق خواهد داد که زمین را زودتر ترک می کنیم و حتا ممکن است از اینکه در دنیا به ما خوش نگذشته شرمنده شده و از ما عذرخواهی نماید: "... اگر خداوند وجود داشته باشد چه؟ هزاران سال تمدن بشر خودکشی را یک گناه بزرگ دانسته بود، توهین آشکار به تمامی ادیان: انسان برای بقا می جنگد، نه برای تسلیم. نژاد انسان باید زاد و ولد کند. جامعه به کارگر نیاز دارد... یک کشور به سربازان، سیاستمداران و هنرمندان نیاز دارد... اگر خداوند وجود داشته باشد، می داند که درک بشر محدود است او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی عدالتی هست. حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجه فاجعه آفرین بوده. اگر خداوند وجود داشته باشد در مورد موجوداتی که تصمیم می گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود، و شاید حتا از اینکه ما را وادار کرده وقت مان را آن جا بگذرانیم، معذرت بخواهد..."
همچنین ورونیکا باور داشت که در صورت وجود خداوند، او خود این وضع را پدید آورده و آنرا بر ورونیکا تحمیل نموده و نسبت بدان آگاهی کامل داشته پس نمی تواند ایرادی بر ورونیکا بگیرد:"...خداوند ورونیکا را با اطلاع کامل از اینکه کارش به خودکشی خواهد انجامید به این جهان فرستاده است و از اعمال او یکه نمی خورد..."
او جهان و آنچه را که در آن اتفاق می افتاد را جهانی احمقانه و لبریز از خشونت می دید و خود را برای تغییر اوضاع آن ناتوان حس می کرد. جهان برای او آنقدر زشت و ناقص بود که او را به ترک جهان تشویق می نمود: "... ورونیکا روزنامه ها را می خواند، تلویزیون تماشا می کرد، و از آنچه که در جهان می گذشت، آگاه بود. همه چیز اشتباه بود و راهی برای تصحیح مسایل نمی یافت... این موضوع به او احساس عجز مطلقی می داد... دقیقا به خاطر اینکه همه چیز را چنان احمقانه یافته بود، دیگر حاضر نشده بود آنچه را زندگی به طور طبیعی بر او تحمیل می کرد، بپذیرد. در دوران بلوغ، فکر می کرد هنوز برای انتخاب زود است، اکنون در دوران جوانی، متقاعد شده بود برای عوض شدن دیر است..."
کوئیلو در ادامه رمان با توجه به آنچه ورونیکا را به انتحار سوق داده حوادثی را برای او ردیف می کند و کسانی را رو در روی او قرار می دهد حوادثی و افرادی که موجبات امیدواری او را فراهم می آورند.

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
چاپ بیست و ششم
کاروان 1386
5000 نسخه
2200 تومان

به پایان خواهد رسید
زمزمه
و متولد خواهد شد
فریاد
سرشار می شود
کوهستان
از عطر گلهای بهاری
فرو خواهد ریخت
دیوار
و آفتاب
تیرگی را خواهد زدود
دوباره باران خواهد بارید
و جاری خواهد شد
آب
از دل چشمه های خشکیده
و خواهم دید
سیالیت رودخانه را
و رقص ماهی ها را
زندگی را خواهد سرود
و لانه خواهد ساخت
پرستو،
زیر طاق مدرسه
بهار خواهد شد

شب چه تاریک است و من مایوس
کوچه گریان است
خانه دیگر جای ماندن نیست
روشنایی مرده است انگار
رفته ام از یاد و چشمانم چه گریان است
ای تو خورشید فروزان، خیز و طوفان کن
خانه تاریک شب را خرد و ویران کن
پاره کن زنجیرهایم را
دوزخ تنهایی ام را چون گلستان کن
1. بیخوابی هایم در این چند شب گذشته، و کاری طاقت فرسا که هر روز یک تنه انجامش می دهم و این مطالعه سنگین و نوشتن و سرودن و گفتن و... امانم را بریده است.
غروب که از سر کار که بر می گردم و به خود وعده خوابی راحت را می دهم. به خاطر خستگی، گرمایی که مرا در غرقابی از عرق خفه کرده و این سربالایی لعنتی، تقریبا جنازه ام به منزل می رسد خواب مرا دعوت می کند بالشم را جا به جا می کنم و دراز می کشم. خستگی وقتی از حد بگذرد خواب خود شکنجه می شود.
"جناب خواب، اگه اجازه بدید بنده یکی دو تا از قصه های این کتاب اپرای قورباغه های مرداب خوار رو بخونم تا چشمم سنگین بشه قول می دهم که تنها یکی دو صفحه اولش را بخونم".
کتاب را باز می کنم و تازگی اش را بو می کشم. دیروز رفته بودم که برای خودم کفش بخرم اما با چند جلد کتاب به خانه برگشتم. کتاب را که باز می کنم به انتشاراتش نگاه می کنم و با خود فکر می کنم که باید کفشی را که برادرم به من بخشیده برای سومین بار وصله کنم.
شروع می کنم به خواندن کتاب و چنان از خود بی خود می شوم که کتاب را برای روشن کردن شمع می بندم- باز هم برق رفت- و بعد هم زیر نو شمع کتاب را تا آخر دنبال می کنم. وای که باز هم شرمنده روی این خواب لعنتی شدم.
2. قبل از معرفی کتاب لازم است عرض کنم که انسان پست مدرن، انسانی خاکستری است. چنین فردی، سفید و سیاه محض نمی خواهد از اینرو است که ادبیات پست مدرن نیز ادبیات خاکستری است.
داستان پست مردن اجازه ندارد تا تکلیف همه چیز را روشن کند و نویسنده ی پست مدرن هرگز به خود اجازه قضاوت نمی دهد و سعی می کند تا چنان بنویسد که خواننده هایش به شیوه ای منحصر به فرد – بر اساس تجاربی داشته اند- با نوشته هایش مواجه شوند. به عبارت دیگر در داستان پست مدرن کار را خواننده تمام می کند و نه نویسنده.
از ویژگی های ادبیات پست مدرن، مبهم بودن آنست. چیزی که خواننده را به فکر فرو می برد و ساخت برخی جنبه های داستان را بر عهده او می گذارد. برای دست یافتن به چنین ابهامی باید کوتاه بنویسیم و خیلی حرفها را نزنیم برخی دیالوگها را حذف کنیم داستان مینیمال اینجوری خلق می شود.
چنین داستانهایی، داستانهای خواننده محورند تا نویسنده محور و این امکان را به خواننده ها می دهد که از ظن خود یار داستان شوند و داستان را از منظر خود شاخ و برگ داده و تکمیل نمایند و از چشم انداز خود بدان نظاره کنند بی هیچ قضاوتی از جانب نویسنده. در واقع جذابیت داستان مینی مال هم به چیزی است که ما از آن برداشت می کنیم.
داستان مینیمال پای خواننده را نمی بندد و به خواننده این اجازه را می دهد تا کورمال کورمال پیش رود. مینیمال فضا را به سود خواننده خالی می کند. کلیاتی مبهمی را در اختیار او می گذارد تا او خود جزییات را در ذهن خود جستجو و بازسازی نماید.
خواندن داستان مینی مال کار ساده ای نیست شاید خواننده مجبور شود که برگردد و بارها یک داسان را بخواند و از زوایای مختلفی بدان بنگرد و حتا مجبور شود که بیش از یک داستان معمولی برایش وقت بگذارد.
داستان مینیمال، به عنوان گونه ای نوظهور از ادبیات پست مدرن، داستان کلمه و جملات کوتاه است. در اینگونه داستانها انتخاب جملات کوتاه، به خواننده این فرصت را خواهد داد تا بیشتر درنگ کند و در هر درنگی بیشتر بیاندیشد. خواننده در ادبیات مینیمال دیگر با پارگراف و جمله سر و کار ندارد بلکه با کلمه کار دارد. و حتا ممکن است یک لحظه غفلت و بی محابا گذشتن از یک کلمه ای، به از دست دادن کلیت یک داستان منجر شود. این هم سختی کار نویسنده را نشان می دهد و هم سختی کار خواننده را.
داستان پست مدرن، خواننده را "خر" فرض نمی کند که بخواهد سیر تا پیاز را برایش تعریف کند خواننده مینیمال شاگرد مدرسه ای نیست که بخواهیم با داستان به او جهت بدهیم و تربیتش کنیم.
3. داستان مینی مال در ایران از تاریخ کوتاهی برخوردار است و شاید یکی از جدیدترین شیوه های داستان سرایی در کشور ما محسوب می گردد و کمتر کتابی در این زمینه منتشر شده اما اپرای قورباغه های مرداب خوار یکی از بهترین آثاری است که در این مدت در اختیار خواننده های ایرانی قرار گرفته است و استقبال خوبی هم از آن شده است. این مجموعه هم از حیث مینی مال بودن و هم از حیث ساختار و محتوا، شاید یکی از بهترین مجموعه داستانها باشد.
4. گاهی رفتن به جایی، دیدن چیزی، ملاقات با عزیزی، گوش دادن به ترانه ای و یا خواندن کتابی تا مدتها ذهن و جان ما را در بر گرفته و احاطه می کند تکان می دهد و چیزی را در درون ما بیدار می کند و مانند موجی پدید آمده از انفجاری بزرگ، پرتابمان می کند به ناکجا آبادی که تنها خودت می دانی و خودت.
اپرای قورباغه های مرداب خوار دقیقن با من یک چنین کاری کرده است. کتابی که در ابتدا به دلیل حجم اندک و نوع ساختارش بیشتر به یک شوخی می ماند تا یک کتاب، اما وقتی که چند صفحه ای از آن را می خوانی گویی همدلی ات را برمی انگیزد و تو را در خود غرق می کند. از اینرو می خوانی و می خوانی تا تمامش کنی و حتا نور کم فروغ شمع هم نمی تواند تو را از خواندن منع نماید.
5. ممکن است داستانهایی هم در این مجموعه باشند که به نظر پوچ و بی معنا به نظر برسند این در داستان مینیمال امر عجیبی نیست. زیرا این ما هستیم که با ارتباط برقرار کردن با متن با یک داستان مینی مال، بر اساس حدس ها، گمان ها خواسته ها، علایق و سلایق و نیاز های فرهنگی که ما را احاطه نموده اند معنا را به متن تحمیل می نماییم و گاهی اوقات نیز اط تحمیل معنایی بر آن عاجز می مانیم. در داستان مینی مال نویسنده حرف خود را زده و رفته است و اینک نوبت ماست که با متن رو برو شویم.

اپرای قورباغه های مرداب خوار
(داستانهای خیلی خیلی کوتاه)
جواد سعیدی پور
انتشارات کاروان
چاپ اول 1387
2000 نسخه
1400 تومان
اندوه
به خانه ات راه نداشت
و هر غروب
که فصل ماتم من بود
دستانت را دور گردنم حلقه می کردی:
-"دنیا که به آخر نرسیده است"
اینک ایستاده ام تنها
در غروبی بی انتها
بر فراز پلی که دوستش بودی
و مرگ رودخانه را نگاه می کنم:
-" باور کن
حالا دیگر دنیا به آخر رسیده است
حالا که تو نیستی دنیا به آخر رسیده است"